صفحه‌ی اصلی
بايگانی
پست الكترونيك
بایگانی‌ی موضوعی
:: سینما
:: ادبیات
:: بدون شرح
:: شعر
:: تیاتر
:: چشمان وحشی
بایگانی‌ی ماهيانه
:: November 2007
:: October 2007
:: August 2007
:: July 2007
:: March 2007
:: February 2007
:: January 2007
:: December 2006
:: November 2006
:: October 2006
:: September 2006
:: August 2006
:: July 2006
:: June 2006
:: May 2006
:: April 2006
:: March 2006
:: December 2005
:: November 2005
:: October 2005
:: September 2005
:: August 2005
:: July 2005
:: June 2005
:: May 2005
:: April 2005
:: March 2005
:: February 2005
:: January 2005
:: December 2004
:: November 2004
:: October 2004
:: September 2004
:: August 2004
:: July 2004
:: June 2004
:: May 2004
:: April 2004
:: March 2004
:: February 2004
:: January 2004
پيوندها
تبليغات
پشتيبانی و خدمات
:: آمار بازدیدکننده‌گان
:: نسخه‌ی RSS 0.91
:: با كمك MovableType
:: اجرا: ادبكده، بانك ادبيات پارسی



© Phoenix Design Group - SiaPac
چهارشنبه ، ۸ فروردين ۱۳۸۶
:: دریای خزر گردم؛ خواهی تو اگر جووووون‌ام...
[+] حق لب ِ ما هم شده ول‌گرد ِ تن‌ات حالا... نگاه‌ات هم نمی‌کنم دیگر از آن پنجره... خُب می‌ترسم: می‌ترسم
پنجشنبه ، ۲ فروردين ۱۳۸۶
:: کافه‌آشوب
[+] پنجره به خیابان نگاه می‌کند: سنگ‌فرش؛ من به تو... مرد ِ کافه، فرانسه به فنجان می‌ریزد!- چه تلخ- تو
چهارشنبه ، ۲۷ دی ۱۳۸۵
:: c'est la vie,n'est pas le paradis...
[+] حق کلاغی در ذهن‌ام: پاره‌سنگی در دست‌ام: از خودم می‌ترسم!* * ایرج کریمی
شنبه ، ۲۹ مهر ۱۳۸۵
:: دیوار
[+] حق کاش می‌دانستی: به بن‌بست هم که رسیدیم؛ می‌شد با پله‌ی دست‌ها و شانه‌هامان؛ دشت را تجربه کنیم!
پنجشنبه ، ۲۰ مهر ۱۳۸۵
:: روزمره‌گی!
[+] حق بغض که می‌کنم؛ اگر در گلوی تو بشکند، گریسته‌ام! شاد که می‌شوم؛ اگر بر لب‌های تو بنشیند، خندیده‌ام! راه
يکشنبه ، ۲ مهر ۱۳۸۵
:: Going Under
[+] حق - دیگر می‌خواهم آدم شوم! [ قرن] - حالا آدم شده‌ام! [ قرن] - پس هی سیب خواهم خورد:
آدينه ، ۱۷ شهريور ۱۳۸۵
:: و سیگار و سیگار و سیگار!
[+] حق - خواندم‌ات!- تو را در چشم‌های‌ام ریختم؛ چشم‌های‌ام را بستم! نشسته‌ام کنار رود سِن! در کافه‌های همیشه بیدار؛ سال‌ها
دوشنبه ، ۱۶ مرداد ۱۳۸۵
:: دروغ بود!
[+] حق قصه‌ی کهنه دروغ بود من و ما بچه‌گی کردیم؛ که به جای قصه خوندن؛ قصه رو زنده‌گی کردیم... در
دوشنبه ، ۹ مرداد ۱۳۸۵
:: نقاش خیابان سوم
[+] حق - آسمان همه‌جا- حتا نمی‌دانم‌کجا هم- همین رنگ است: بی‌رنگ ِ بی‌رنگ! - اوهوم![سکوت] - خوب… - خوب؟[سکوت] -
يکشنبه ، ۱ مرداد ۱۳۸۵
:: خورشید
[+] حق هر سپیده از بستر من ده خورشید سر می‌زند! در اتاق من: آن‌جا که هستی‌ام با بود ِ تو
سه شنبه ، ۲۷ تير ۱۳۸۵
:: Café Kopé
[+] حق - دو تا فرانسه لطفا! فرانسه را دوست دارم؛ آن هم وقتی که نفس تو سردش کرده باشد! داغی‌اش
يکشنبه ، ۲۵ تير ۱۳۸۵
:: کهربا
[+] حق چشات ُ که بدوزی تو چشام؛ دیگه چه کارم با ساقی وُ پیاله‌کش! - شراب‌اش کهنه‌اس اون دوتا کهربا!-
چهارشنبه ، ۳۱ خرداد ۱۳۸۵
:: رويابين‌ها!
[+] حق من مست‌ام وُ تو زیبا؛ امشب! فردا؛ - که بیدار ‌می‌شویم-؛ هوش‌یارم من وُ تو باز هم زیبا! آری!
شنبه ، ۹ ارديبهشت ۱۳۸۵
:: نا- زَن!
[+] حق زیباست نبودن‌ات! آن‌قدر نباش تا از یادم بروند موجان ِ حاشیه‌ی دنیا! - من سیاه بودم؛ سایه بودم؛ تو
آدينه ، ۸ ارديبهشت ۱۳۸۵
:: Les Négres
[+] Loin du froid de décembre Hélène Ségara Des images me reviennentComme des souvenirs tendresD'une ancienne ritournelleAutrefois en décembre Je me
سه شنبه ، ۵ ارديبهشت ۱۳۸۵
:: هم‌آیی
[+] حق این‌بار بغض تو در گلوی من شکست! هق‌هق‌ام راه نگاه‌ات را بست! اشک در چشمان‌امان نشست! دست‌هامان باز عهدی
سه شنبه ، ۱۵ فروردين ۱۳۸۵
:: Godot Café
[+] حق   چشم از چشم‌های‌اش برنمی‌دارم!- بکت- هر دو انتظارش را نبض‌ایم!- گودو- تلخ‌تر از تلخ تا اعماق‌ام!- فرانسه‌-                         !-
دوشنبه ، ۲۲ اسفند ۱۳۸۴
:: نقره!
[+] حق روی ماه‌ات یا نقره‌ی دستان‌ات را بگذارم ببوسم! - می‌دانی؟- بوسه که آغاز شود؛ عشق می‌رود به راه جاودانه‌گی!
چهارشنبه ، ۷ دی ۱۳۸۴
:: مصلوب
[+] حق امشب تب کرده‌ام لابد: انگار سرم کوره و هی در آن هیزم نریز! آن دوردست‌ها آتشی اما نه دودناک؛
پنجشنبه ، ۳ آذر ۱۳۸۴
:: دختری از تبار بوسه!
[+] حق به یک‌باره چه شد؟ کجا رفتند آن خواهش‌ها! آن نوازش‌ها! دست‌های مهربان همیشه‌گرم‌ات کجای این دربه‌دری‌های شبانه گم شد؟
يکشنبه ، ۲۲ آبان ۱۳۸۴
:: سياها؛ نسخه‌ی پنج‌اُم!
[+] حق وقتی شما را دیدم؛ با کفش‌های پاشنه‌بلند در باران قدم می‌زدید! پیراهنی از ابریشم سیاه به تن داشتید که
شنبه ، ۷ آبان ۱۳۸۴
:: ناکوک!
[+] ساعت‌ام را هم با تیک‌تاک قلب تو کوک کرده‌ام!
پنجشنبه ، ۲۱ مهر ۱۳۸۴
:: سقوط!
[+] حق دی‌شب تا سحر خواب مرگ می‌دیدم: صبح تن‌ام با لحد هم‌آغوشی می‌کرد! * خواب مرگ نمی‌دیدم: گردن‌ام با دار
آدينه ، ۲۵ شهريور ۱۳۸۴
:: آدم
[+] حق من: شاه ِ شاهان: یک‌تای تک ِ وجود: حضرت آدم! اینک؛ آن‌ور ِ قرن‌ها خدایی؛ انسانیت خویش را خوش‌تر
يکشنبه ، ۳۰ مرداد ۱۳۸۴
:: هذیان‌گویی‌های یک ذهن مشوش!
[+] حق چرت‌نامه‌ی این دیوانه‌ را که می‌خواهد گوش بدارد؟ کدا‌م‌اتان تاب می‌آورید؟ * اجاق مهربانی‌ی مادر ِ مادر[...] ‌اِتان هم
سه شنبه ، ۱۱ مرداد ۱۳۸۴
:: بوی کافور
[+] حق دی‌شب تا سحر خواب مرگ دیدم! * صبح دهان‌ام بوی کافور می‌داد!
چهارشنبه ، ۴ خرداد ۱۳۸۴
:: حکم
[+] حق حکم از ناکجاآباد آمد که: - پاس روشنایی و دوری‌ی شب را چاره‌ای کنید: خورشید قراضه‌ای بر بوم آسمان
دوشنبه ، ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۴
:: فرشته‌گان حقیر
[+] حق روزها روزهای هم‌پرسه‌گی تا بی‌سوی خانه‌ی شما؛ شب‌ها شب‌های هم‌رقصی در هرم پاک‌ترین خواهش‌های تن! قدم‌های‌امان از ترانه و
شنبه ، ۳ ارديبهشت ۱۳۸۴
:: بی‌دادنامه‌ی تهران!
[+] حق تهران: این ابرشهر دود و دیوار و دل‌هُره! این شهر سراسر آهن و آجر و آواره! این سیما‌ن‌شهر سرب
چهارشنبه ، ۱۰ فروردين ۱۳۸۴
:: بازی‌ی چهار
[+] حق این‌ شب‌ها بازی‌ی ما چنین شده است: نگاه بی‌دل من به پنجره‌ی رویا! در انتظار تو: آه! نم‌بار باران
يکشنبه ، ۲۳ اسفند ۱۳۸۳
:: افسانه‌های سنگی
[+] حق این‌بار جور دیگه‌ای بود: اون نگاه بود! اون چشما بودن! لب‌خند رو لب‌اش می‌رقصید هنوز! حتا گیسوی از شب‌سیاه‌ترش‌ام
يکشنبه ، ۱۶ اسفند ۱۳۸۳
:: هپروت
[+] حق قسم به مولای مردا که این‌روزا بد زخمی‌ی مرام‌ات‌ام! به جون عزیزت توک مردونه‌گی‌ شیکسه! چپ ُ راست‌امون پُره
دوشنبه ، ۳ اسفند ۱۳۸۳
:: اسم اعظم
[+] حق :: برای پنجه‌ی درست افسانه‌ی تنبور؛ خنیاگری که از آتش برآمد و در آتش فرو شد: خلیل عالی‌نژاد:: صدا؛
سه شنبه ، ۲۹ دی ۱۳۸۳
:: برهنه‌گی/ یک
[+] حق تنْ‌برهنه‌گی‌ات از بند‌ْ رستن بشر است! - حریر نازک خانه‌گی از تن به در کن ای زیبای آخرین!- سینه‌های‌ات
چهارشنبه ، ۱۶ دی ۱۳۸۳
:: سیب سرخ مادرم: حوا!
[+] حق کدام میوه‌ی ممنوعه‌چیده- به دست حوا را- باید در این زمین به نیش دندان برکشید: تا پلی باشد از
چهارشنبه ، ۱۸ آذر ۱۳۸۳
:: شبانه
[+] حق شک کن به هرکس‌ات: در روزگاری که سیم ساز مادر را برای اعدام فرزند کوک می‌کنند! * شک کن:
پنجشنبه ، ۲۱ آبان ۱۳۸۳
:: تومار عشق
[+] حق ام‌شب ماه به من می‌گوید: عاشق شده‌ای! هه! عاشق؟ - کمی لکه‌های صورت‌اش درهم‌اند! شاید تب دارد و هذیان
سه شنبه ، ۱۴ مهر ۱۳۸۳
:: دل‌گریه‌های سفر
[+] حق خداحافظ! خداحافظ! گل اردی‌بهشت من! قسم‌ات می‌دم: پشت سر من؛ من مسافر گریه نکن؛ گریه نکن؛ گریه نکن! بیش‌تر
چهارشنبه ، ۱ مهر ۱۳۸۳
:: ام‌عصر آغاز سفر است!
[+] حق پیراهن‌ام رنگ خونمرزی میان این‌جا و جنون:شط سرخ کج‌ستونستاره از طاق کمان برون                                        ***چنگک وارونه به جای ماه تو
چهارشنبه ، ۲۵ شهريور ۱۳۸۳
:: بازی/ سه
[+] حق آخر بازی: صداها گم! نقشْ درهم ُ قالی بر دار! لب‌خندْ وامانده بر دیوار! دستْ‌ در فراموشی! خاموشی‌ی هم‌آغوشی!
چهارشنبه ، ۱۱ شهريور ۱۳۸۳
:: یک عاشقانه‌ی آرام
[+] خبر داده‌اند: غزالان اين نواحی از شرمْ شادی‌ی دشت را برکشيده‌اند تا کُنج گم درّه! به خاطر دشت هم که
آدينه ، ۳۰ مرداد ۱۳۸۳
:: بازی‌/ دو
[+] حق من از دایره‌ی بازی اخراج شدم: در سرزمینی که عشق را به هزار و یک قانون آلودند! - گیرم
آدينه ، ۲ مرداد ۱۳۸۳
:: بازی/ یک
[+] حق با هم بازی می‌کردیم! خسته شدیم! من اومدم پایین؛ آدم شدم! اون رفت بالا؛ خدا شد! ... و این
سه شنبه ، ۱۹ خرداد ۱۳۸۳
:: آینه
[+] حق دی‌شب خواب دیدم عاشق شده‌ام! سحر که از خواب پریدم خودم را ندیدم! * نیست‌ شده‌ام! هیچ شده‌ام! پوچ!
سه شنبه ، ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۳
:: بیست‌ و نه آورد‌بهشت‌گان!
[+] حق... و ام‌شب زاده می‌شوم! باید! *** دی‌شب خواب دیدم ترک بردا‌شته‌ام! *** این‌شب‌ها خواب‌های‌ام بوی سکوت گرفته‌اند! لال‌اند! زبان
دوشنبه ، ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۳
:: نامه‌ی دوم
[+] حق   عزیز هم‌ْپا و هم‌ْبغض! این دوم‌این نامه‌ای‌ست که به رسم عاشقان بزرگ این روزگار، آنان‌که تعدادشان از تعداد
چهارشنبه ، ۲ ارديبهشت ۱۳۸۳
:: بخوان به نام عشق!
[+]  حق  بخوانبخوان به نام ِ اهورایی‌ی ِ عشقکه این ترانه، دیگرْغزلی‌ست از آن‌ْکسان که دیدار ِ یار و باور ِ
شنبه ، ۱ فروردين ۱۳۸۳
:: سرمه‌ی چشم‌های تو!
[+] حق تنها برای او که نمی‌خواست روز نو؛ نوروز را با تلخی آغاز کنم! *[ در ادامه‌ی همین شعر؛ این
پنجشنبه ، ۹ بهمن ۱۳۸۲
:: رسولان خوش باور
[+] حق عشق؛ راستی؛ پاکی؛ درستی؛ حقیقت؛ واقعیت؛ همین حقْ که فرای هر باور و کاغذ‌پاره‌م می‌نویسم؛ همین هوْ که مدام