صفحه‌ی اصلی
بايگانی
پست الكترونيك
بایگانی‌ی موضوعی
:: سینما
:: ادبیات
:: بدون شرح
:: شعر
:: تیاتر
:: چشمان وحشی
بایگانی‌ی ماهيانه
:: November 2007
:: October 2007
:: August 2007
:: July 2007
:: March 2007
:: February 2007
:: January 2007
:: December 2006
:: November 2006
:: October 2006
:: September 2006
:: August 2006
:: July 2006
:: June 2006
:: May 2006
:: April 2006
:: March 2006
:: December 2005
:: November 2005
:: October 2005
:: September 2005
:: August 2005
:: July 2005
:: June 2005
:: May 2005
:: April 2005
:: March 2005
:: February 2005
:: January 2005
:: December 2004
:: November 2004
:: October 2004
:: September 2004
:: August 2004
:: July 2004
:: June 2004
:: May 2004
:: April 2004
:: March 2004
:: February 2004
:: January 2004
پيوندها
تبليغات
پشتيبانی و خدمات
:: آمار بازدیدکننده‌گان
:: نسخه‌ی RSS 0.91
:: با كمك MovableType
:: اجرا: ادبكده، بانك ادبيات پارسی



© Phoenix Design Group - SiaPac

آدينه ، ۱۳ مهر ۱۳۸۶
:: روزی‌ روزگاری پاریس:[ پاره‌ی اول] زنی با بالاپوش قرمز!

حق

شاپوی مرد روی شونه‌ی صندلی‌لهستانی ِ کافه‌ جا می‌مونه؛ خودش تو پیچ ِ کوچه گم می‌شه.
کافه‌چی جلوی تله‌ویزیون چرت‌اش برده.
زنی با قرمزی ِ بالاپوش‌اش از پشت پاراوان‌های دست‌شویی بیرون می‌چرخه. وختی می‌بینه حجم ِ خالی ِ صندلی رو، که دیگه هیچ مردی یله‌اش نیست؛ با وارفته‌گی پاهاش باور می‌کنه کلاهی رو که لمیده رو شونه‌ی صندلی.
پسری که خودش رو سرریز کرده تو سِن، حالا داره دست و پا می‌زنه و خداخدا می‌کنه پوزه‌ی یه سگ رو.
مرد کافه‌چی با صدای نکره‌ی گُل از جاش می‌پره: پاری‌سن‌ژرمن سه- لیون صفر.
پا می‌شم و ته‌پیک‌ام رو ایستاده، وختی دست‌ام تو جیبام دنبال سکه می‌گرده؛ می‌کشم بالا. منتظر نمی‌شم تا چراغ سبز بشه. خرانه سرم رو می‌ندازم پایین و بی‌این‌که به این فکر کنم که امشب پاریس با بُرد ِ تیم‌اش چه بلبشویی می‌شه، از سمت ِ کناره‌ی سن منحرف می‌شم به اون سمت خیابون.
آخرین کتاب‌فروشای سبز راسته‌ی سن دارن بساط‌اِشون رو جمع می‌‌کنن.
می‌رم سمت اصرارای یه توریست ِ شرقی واسه خریدن برجک ِ فلزی ایفل و زبون‌نفهمی زن بدعنق کتاب‌فروش که می‌غُره از انگلیسی حرف زدن ِ توریست ِ چشم‌تنگ.
هوای اوُت ِ پاریس عین دخترای وطنه؛ هزار رنگ. مشکی ِ چادر و گُل‌گُلی ِ چاقچور و زردی ِ روپوش و بی‌رنگی ِ توپوش و تنگی ِ دامن و چرم ِ پاپوش و سرخاب‌سفیداب ِ چهره. صبح‌تر مِه؛ صبح نم ِ بارون ِ جاده‌چالوس؛ جلوی ظهر آفتاب تموز اهواز با بوی همیشه‌گی رطب و شرجی؛ دم‌دمای ظهر ابر؛ پیش‌تر از عصر تندبار ِ یخ؛ عصر سوز سرمای پاییز شیراز؛ سر ِ شب گرد و خاک؛ شب باد و نم‌بار؛ شب ِ شب باز آفتاب تا غروب ِ ده‌و‌نیم بعدازظهر.
شب‌تر من، تنها تو باد گرمی که از سن خنک شده می‌چَرَم؛ باز خرانه.
پسرک هنوز دست‌وپای سگی می‌زنه.
زن ِ قرمزپوش با شاپوی مرد اشک می‌ریزه.
مرد ِ کافه‌ داره می‌بنده و هِی‌هی ِ برد ِ تیم‌اش رو به کوچه می‌پاشه.
کتاب‌فروش ِ سبز دشت امروزش رو با دستی که یه انگشت نداره، چرتکه می‌ندازه.
توریست شرقی کتاب راهنمای پاریس‌اش رو که خیس ِ جوبه، با گوشه‌ی یخه‌ی پالتوش پاک می‌کنه.
دستای من تو جیب با تسبیح چوبی می‌چرخه.
چراغونی ایفل شروع می‌شه و چشم‌ام هی می‌پره. مسیر رو کج می‌کنم که نورانی نشم. ساعت رسیده به ته ِ مترو. باید بسُرم تو یکی از سوراخای متروپولیتن.
سل‌نواز ِ ایست‌گاه شتله دنبال چفت ِ ساک ِ سازش می‌گرده.
می‌پیچم تو دالون ِ خط ِ هفت. تابلو می‌گه سه دقیقه مونده تا مترو. همون‌طور ایستاده می‌ایستم تا سه‌دقیقه‌ی بعد.
دو دقیقه‌ی بعد، قرمزی بالاپوش ِ زن کنارم ایستاده.
برنمی‌گردم.
چوبی ِ تسبیح‌ام رو تو جیب می‌رَهَم.
می‌گردم.
دست‌مال ندارم.
دست می‌کشم بر قرمزی اشک‌هاش.

[ ادامه دارد...]

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 03:12 | نظرات: 13
چهارشنبه ، ۱۱ مهر ۱۳۸۶
:: Paris! Je t'aime

PARIS

- اگر در جوانی بخت یارت بوده باشد تا در پاریس زنده‌گی کنی؛ باقی عمرت را، هر جا که بگذرانی، با تو خواهد بود؛ چون پاریس جشنی‌ست بی‌کران...[ارنست همینگوی]

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 02:59 | نظرات: 1