|
|
سه شنبه ، ۵ دی ۱۳۸۵
:: دعوت به مراسم ِ گردنزنی: شب یلدا!
حق
پنجام دی ِ هشتاد و پنج! دعوت شدن- هر چند دیر- حس خوبی بهام میده! دعوت ِ شبنم و لیلی از من برای یلدابازی من رو یاد همهی اون تئاترهایی میندازه که به لطف رابطه و لابی و پارتی با بلیطهای خوشرنگی که مُهر ِ مهمان؛ غیر قابل فروش بر اونها خورده بود؛ خودمون رو به تماشای رایگان اون نمایشها دعوت میکردیم!- و مزهی دیگهای داشت این دعوتها- مثل دعوت به مراسم گردنزنی تو راهروهای پیچدرپیچ ِ تئاترشهر! یا هر مراسم دیگهای که تو توش غریبه باشی و خیلی اتفاقی و فقط از سر کنجکاوی پا تو اون مراسم گذاشته باشی! و حالا که مدتی از شروع قصه میگذره نگاههای سنگین آدمهای اطرافات که تحمل غریبهای رو بین خودشون ندارن تو رو وادار به اعتراف کنه! رنگ اعتراف سرخه و من رو یاد پنجرههای مشبک اتاقکهای اعتراف کلیسا میندازه که یه طرفاش من ِ دعوتشده نشسته و طرف دیگهاش یه پدر روحانی که از هالهی تقدساش حتا رنگ ِ سیاها هم پریده! و این آغاز یک مراسم آیینی بزرگه که تو بهاش دعوت شدی و از همهی این خطخطیها بایست به این نتیجه برسی که رابطهای عجیب و کشفنشدنی بین دعوت شدن؛ شب یلدا؛ تئاتر؛ مراسم گردنزنی؛ راهروهای پیچدرپیچ؛ اتاقک اعتراف و سیاها هست! حالا بگرد و پیداش کن! و بدون تو به این کشف دعوت شدی و محکوم به بودنی!
***
- قراره این بازی پنج بخش داشته باشه و پنج بخشاش هیچ ربطی به هم نداشته باشن!-
سیام آذر هشتاد و پنج خورشیدی! خورشید پشت ابرهاست! شیراز! دهاُمین جشنوارهی بینالمللی تئاتر دانشگاهی! سالن لایق! ساعت نه و چهل و پنج دقیقهی صبح اولین اجرای ِ من فاحشه نیستم- پنجاُمین نمایش گروه تئاتر ِ سیاها- ساعت یازده و بیست دقیقه اجرای دوم- اجرای داوران-! نتیجهی کار؛ بعد از چهار ماه تمرین! تئاتر مشقت! البته نه اونجور که آرتو تعریف کرده! مشقت ما از نوع دیگریست! هر چه بالا و پستی در این چهار ماه بود بعد از یک اجرای خوب ِ قابل ِ قبول ِ شسته و رفته فراموش شد و تئاتر آدم را چنان ارضا میکند که انگار تو در مرکز جهان ایستادهای و هر چه چرخیدنیست فقط برای تو میچرخد!
سیام آذر هشتاد و پنج خورشیدی! ساعت نه و نیم شب! شب یلدا! انار و هندوانه و حافظ و ترنج ِ محسن نامجو! نشستهام در یکی از حجرههای مشرف به آرامگاه حافظ! حافظ را دوست ندارم! حافظی را که سر ِ هر چهارراه، کنار صندلیهای سنگی تئاترشهر، در دست آدمکهای جعبهی جادو و در دهان هر مرغ ِ عشق و غیر عشقی شده پیشگو و مسوول بدبختیها و خوشبختیهای من و تو! حافظی را که شده بکن، نکن ِ ما؛ که اگر در غزلاش می و معشوقی بود ما میکنیم، و اگر خبر از دوری بود؛ نه! نمیکنیم!
بسیار دورم از حافظ؛ هر چند این باغ که در آن آرمیده و این سوز سرمای شب یلدا و آن خوشرنگیهای نارنجی ِ نارنجهای درختان باغاش مرا از خود بیخود میکند!
گفتا من آن ترنجام؛ کندر جهان نگنجم!
گفتم به از ترنجی؛ لیکن به دست نهآیی!
گفتا تو از کجایی؛ کهآشفته مینمایی؟
گفتم منام غریبی؛ از شهر آشنایی...
آدم، آدم میشود اگر شب یلدا باشد و نارنجها بر درختان ِ سرمازده برقصند و تو در شیراز باشی و حافظ در میانه، غزلخوان؛ نرگس شیراز در دستاش باشد و سرخی انار بر لبهایات و ترنج در گوشهایات فریاد کند!
***
دوم دی ِ هشتاد و پنج! تهران برف میبارد! دی ماه آغاز فصلی سرد است که من در آستانهاش نشستهام و ایستادهگیات را تماشا میکنم! فرهاد هنوز میخواند: شنبه روز بدی بود؛ روز بیحوصلهگی؛ وقت خوبی که میشد... دیگر غزل هم کاری از پیش نمیبرد در این شنبههای از جمعه ملالآورتر! شنبههای بیحرفی! شنبههای سوت و کور تئاترشهر! شنبههای ستون و سنگ! شنبههای گیشههای بسته! شنبههای... تازه به تهران رسیدهام! شهر دود و دیوار و دروغ! شهر تو؛ نه شهر ِ من! خیابانهای کپکزده از ماشین و خانههای پوسیده از بیرنگی! تهران را هنوز دوست دارم! تهران را و پرسههای بیکسیاش را!
***
سوم دی ِ هشتاد و پنج! بیست و یکام آذر! سیزده روز از میلادت میگذرد! همیشهگیترین شعر! جاودانهگی با کلام تو معنا میشود و بوسه بر هر شعرت آدم را نو میکند!
***
اول دی ِ هشتاد و پنج! جادهی شیراز- تهران! شب است! و من فکر میکنم میشود آنقدر شب بود تا دیگر بود و نبود ِ خورشید...[ جمله ناتمام است.]
من فریاد میکشم! دست نگهدارید! جهان به انتها رسیده است! درختان در باد ریشه میکنند و دریاها بر کوه میریزند! چشمها کوری را میشنوند و گوشها کری را نگاه میکنند! سازها ناکوک ِ کوک میشوند! هواپیماها به جای پرواز هی سقوط را تجربه میکنند! پدران من مادران تو را به دار میکشند و پدران تو مادران من را! برادرهایامان عروسکهای خواهرها را به آتش میکشند و خواهرهایامان با تفنگهای مشقی ِ برادران تمرین مرگ میکنند!
من فریاد میکشم! دست نگهدارید! من به انتها رسیدهام!
پ.ن:
بازی اگر ادامه دارد؛ اینها هم بازی: ملکهی سبا / صبا نسیم / بانوی معبد سوخته / مریم پالیزبان / هیچنامه
شنبه ، ۲ دی ۱۳۸۵
:: Milla Mango

|