شنبه ، ۲۹ مهر ۱۳۸۵
:: دیوار
حق
کاش میدانستی:
به بنبست هم که رسیدیم؛
میشد با پلهی دستها و شانههامان؛
دشت را تجربه کنیم!
پنجشنبه ، ۲۰ مهر ۱۳۸۵
:: روزمرهگی!
حق
بغض که میکنم؛ اگر در گلوی تو بشکند، گریستهام!
شاد که میشوم؛ اگر بر لبهای تو بنشیند، خندیدهام!
راه که میروم؛ اگر پاهای تو همقدم باشد، رفتهام!
حرف که میزنم؛ اگر صدای تو کلام باشد، گفتهام!
نگاه که میکنم؛ اگر چشمهای تو سو باشد، دیدهام!
خشم که میکنم؛ اگر مشتهای تو گره باشد، کوفتهام!
دوست که میدارم؛ اگر مِهر تو باشد، بُردهام!
حسرت که میخورم؛ اگر گونههای تو باشد، بوسیدهام!
شعر که میگویم؛ اگر دستان تو باشد، گفتهام!
خواب که میبینم؛ اگر خواب تو باشد، خفتهام!
زندهگی میکنم...
اگر تو باشی، زندهام!
زندهام!
زندهام!
|