دوشنبه ، ۹ مرداد ۱۳۸۵
:: نقاش خیابان سوم
حق
- آسمان همهجا- حتا نمیدانمکجا هم- همین رنگ است:
بیرنگ ِ بیرنگ!
- اوهوم![سکوت]
- خوب…
- خوب؟[سکوت]
- خوب چرا فقط نگاهام میکنی؟
- [سکوت]
- نمیخواهی رنگاش کنی؟
- آسمان را؟ اما...[سکوت]
- آری! آسمان را!
سپید یا سیاه یا سرخاش توفیر ندارد![سکوت] اصلا همین سکوت:
نگاه کن: سکوتات رنگینکمان آواز است!
تو فقط …- آی عشق! آی عشق! رنگ آشنایات پیدا نیست!-
* برای گلنار و ماریای سیاهاش در خیابان سوم و با یاد جی.دی. سلینجر و دلتنگیهایاش در خیابان چهلوُهشتاُم
يکشنبه ، ۱ مرداد ۱۳۸۵
:: خورشید
حق
هر سپیده از بستر من ده خورشید سر میزند!
در اتاق من:
آنجا که هستیام با بود ِ تو هست میشود!
آنجا که درهمیدهگیی سایههامان آغاز جاودانهگی را ساز میکند!
آنجا که گره ِ لبهامان وُ همدستیی تنهامان ناگشودهترینها وُ پیچیدهترینهاست!
آنجا که بغض ِ تو در گلوی من میبارد وُ اشک من بر گونهی تو:
یازده بار؛ صدوُیازده بار؛ هزاروُصدوُیازده بار!
تو که باشی؛
خورشید ِ انگشتانات بر بامداد ِ تنام؛
ده بار طالع میشود!
باش!
* برای بیژن نجدی و یوزپلنگانی که با من دویدهاند!
سه شنبه ، ۲۷ تير ۱۳۸۵
:: Café Kopé
حق
- دو تا فرانسه لطفا!
فرانسه را دوست دارم؛
آن هم وقتی که نفس تو سردش کرده باشد!
داغیاش را نه؛
داغ فقط لبهای تو!
تلخ باشد؛
چشمهایات آنقدر شیریناند که تلخیاش را مجالی ندهند!
- صورتحساب؛
دو تا فرانسه بدون شیر وُ شکر!
يکشنبه ، ۲۵ تير ۱۳۸۵
:: کهربا
حق
چشات ُ که بدوزی تو چشام؛
دیگه چه کارم با ساقی وُ پیالهکش!
- شراباش کهنهاس اون دوتا کهربا!-
بدمست که میشم؛
آوازت هم که کوکه کوکه؛
هقهقای هپروت هم عجب حالی داره!
حالیته؟
روراستاش ُ که بخوای؛
- مستی و هشیاری-؛
- پاتیل و سرپا-؛
همهی مردونهگی زیر هرم داغ نفسات تب میکنه و یه هو پر میکشه!
دیگه نه زنجیر و نه عربده؛
نه قیصر میشناسه و نه پاشنههای ورکشیده!
انگاری اصلا نبوده!
درستاشام که باشه زندهگی از وحشی چشات شروع میشه!
حالیته؟
* برای امیرحسن چهلتن و شهر بیآسماناش و با یاد بیژن مفید و شهر قصهاش
|