صفحه‌ی اصلی
بايگانی
پست الكترونيك
بایگانی‌ی موضوعی
:: سینما
:: ادبیات
:: بدون شرح
:: شعر
:: تیاتر
:: چشمان وحشی
بایگانی‌ی ماهيانه
:: November 2007
:: October 2007
:: August 2007
:: July 2007
:: March 2007
:: February 2007
:: January 2007
:: December 2006
:: November 2006
:: October 2006
:: September 2006
:: August 2006
:: July 2006
:: June 2006
:: May 2006
:: April 2006
:: March 2006
:: December 2005
:: November 2005
:: October 2005
:: September 2005
:: August 2005
:: July 2005
:: June 2005
:: May 2005
:: April 2005
:: March 2005
:: February 2005
:: January 2005
:: December 2004
:: November 2004
:: October 2004
:: September 2004
:: August 2004
:: July 2004
:: June 2004
:: May 2004
:: April 2004
:: March 2004
:: February 2004
:: January 2004
پيوندها
تبليغات
پشتيبانی و خدمات
:: آمار بازدیدکننده‌گان
:: نسخه‌ی RSS 0.91
:: با كمك MovableType
:: اجرا: ادبكده، بانك ادبيات پارسی



© Phoenix Design Group - SiaPac

دوشنبه ، ۹ مرداد ۱۳۸۵
:: نقاش خیابان سوم

حق

- آسمان همه‌جا- حتا نمی‌دانم‌کجا هم- همین رنگ است:
بی‌رنگ ِ بی‌رنگ!
- اوهوم![سکوت]
- خوب…
- خوب؟[سکوت]
- خوب چرا فقط نگاه‌ام می‌کنی؟
- [سکوت]
- نمی‌خواهی رنگ‌اش کنی؟
- آسمان را؟ اما...[سکوت]
- آری! آسمان را!
سپید یا سیاه یا سرخ‌اش توفیر ندارد![سکوت] اصلا همین سکوت:
نگاه کن: سکوت‌ات رنگین‌کمان آواز است!
تو فقط …- آی عشق! آی عشق! رنگ آشنای‌ات پیدا نیست!-

* برای گل‌نار و ماریای سیاه‌اش در خیابان سوم و با یاد جی‌.دی. سلینجر و دل‌تنگی‌های‌اش در خیابان چهل‌وُهشت‌اُم

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 00:40 | نظرات: 13
يکشنبه ، ۱ مرداد ۱۳۸۵
:: خورشید

حق

هر سپیده از بستر من ده خورشید سر می‌زند!

در اتاق من:
آن‌جا که هستی‌ام با بود ِ تو هست می‌شود!
آن‌جا که درهمیده‌گی‌ی سایه‌هامان آغاز جاودانه‌گی‌ را ساز می‌کند!
آن‌جا که گره ِ لب‌هامان وُ هم‌دستی‌ی تن‌هامان ناگشوده‌‌ترین‌ها وُ پیچیده‌ترین‌هاست!
آن‌جا که بغض ِ تو در گلوی من می‌بارد وُ اشک من بر گونه‌ی تو:
یازده‌ ‌بار؛ صدوُیازده ‌بار؛ هزاروُصدوُیازده ‌بار!

تو که باشی؛
خورشید ِ انگشتان‌ات بر بامداد ِ تن‌ام؛
ده بار طالع می‌شود!

باش!

* برای بیژن نجدی و یوزپلنگانی که با من دویده‌اند!

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 11:01 | نظرات: 18
سه شنبه ، ۲۷ تير ۱۳۸۵
:: Café Kopé

حق

- دو تا فرانسه لطفا!

فرانسه را دوست دارم؛
آن هم وقتی که نفس تو سردش کرده باشد!
داغی‌اش را نه؛
داغ فقط لب‌های تو!
تلخ باشد؛
چشم‌های‌ات آن‌قدر شیرین‌اند که تلخی‌اش را مجالی ندهند!

- صورت‌حساب؛
دو تا فرانسه بدون شیر وُ شکر!

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 18:33 | نظرات: 14
يکشنبه ، ۲۵ تير ۱۳۸۵
:: کهربا

حق

چشات ُ که بدوزی تو چشام؛
دیگه چه کارم با ساقی وُ پیاله‌کش!
- شراب‌اش کهنه‌اس اون دوتا کهربا!-

بدمست که می‌شم؛
آوازت هم که کوکه کوکه؛
هق‌هقای هپروت هم عجب حالی داره!
حالیته؟

روراست‌اش ُ که بخوای؛
- مستی و هش‌یاری-؛
- پاتیل و سرپا-؛
همه‌ی مردونه‌گی زیر هرم داغ نفسات تب می‌کنه و یه هو پر می‌کشه!
دیگه نه زنجیر و نه عربده؛
نه قیصر می‌شناسه و نه پاشنه‌های ورکشیده!

انگاری اصلا نبوده!
درست‌اش‌ام که باشه زنده‌گی از وحشی چشات شروع می‌شه!
حالیته؟

* برای امیرحسن چهل‌تن و شهر بی‌آسمان‌اش و با یاد بیژن مفید و شهر قصه‌اش

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 00:20 | نظرات: 6