چهارشنبه ، ۱۰ خرداد ۱۳۸۵
:: سه شاخه گل زرد؛ همین

... و من از همان آغاز قبرهای ناشناس دیوانهام میکرد!
در ورشو پیش از جنگ، زن گلفروشی بود که هر شب بعد از اتمام کار، ساعت دوازده شب، به کافهی بازیگران تئاتر میرفت تا به آنها گلهای زرد را مجانی بدهد. وقتی ورشو در جنگ ویران شد و ناامیدی همهجا را گرفت، پیرزن گلفروش در میان ویرانهها میگشت و شمع روشن میکرد.
- نمیدانم چرا به فرشتهای فکر میکنم که به تصویر خود در چاه نگاه میکرد و گریه میکرد.-
سرزمین کبیر سیاها!
من غمگنانه با تو وداع میگویم!
ترسی ندارم؛
بادا که زمین را به رویام بگشایند!
- بخشی از یادداشت حامد محمدطاهری در سیاها + -
|