چهارشنبه ، ۷ دی ۱۳۸۴
:: مصلوب
حق
امشب تب کردهام لابد:
انگار سرم کوره و هی در آن هیزم نریز!
آن دوردستها آتشی اما نه دودناک؛ نه:
آتشفشان در سر من است!
ذوب میشوم:
تکههای مغزم و چشمهایام تکهتکه!
مادر زمین امشب جشن بگیرد و پای بکوبد:
خاکاش را خون پاشیدهام چون!
بر صلیب نه:
اینجا مصلوب دست تو-اَم!
سه میخ؛ حاشا:
پنجمیخام کن بر سرانگشتانات!
از هم بدَرَم:
من نیز نذر خرافهی تو!
- بخند به قهقاه:
فریفتار سیب سرخام!
گازَش بزن:
خون!-
|