پنجشنبه ، ۳ آذر ۱۳۸۴
:: دختری از تبار بوسه!
حق
به یکباره چه شد؟ کجا رفتند آن خواهشها! آن نوازشها! دستهای مهربان همیشهگرمات کجای این دربهدریهای شبانه گم شد؟
- یادت میآید؟-
من ُ تو! تک ُ تنها! مانند همیشه! مانند همیشه که فقط من برای تو بودم و من برای تو ماندم! مانند همیشه که فقط تو برای من بودی و تو برای من... نماندی!
- تو هم با ما نبودی؛ یار! ای آوار! ای سیل مصیبتبار!-
آه! غزلبانو! دخترک ِ آمده از تبار ِ بوسه!
کجای این بیراههها دستام از دستات جدا شد بدون بدرود؟
آخر چرا؟ تو که میدانستی من بیتو میشکنم!- و شکستم!-
تو که میدانستی دستان من فقط با دستان مادرانه ُ مهربان تو آشناست!- و رهایاشان کردی!-
تو که میدانستی چشمانات را میپرستم!- و قبلهی دلام را فرو ریختی!-
تو که میدانستی در لبخندت چه گم میشوم!- و دیگر نخندیدی!-
تو که میدانستی سینههای عریانات یادآور حس کودکی و آغوش پُر مهر مادر است!- و دیگر پوشیده بودی!-
تو که میدانستی گونههایات چه بیاشک ُ چه پُراشک وعدهگاه لبهای من است!- و دیگر رخ عیان نکردی!-
تو که میدانستی لبانات بر لبانام چه طعم شیرینواری دارند!- و لبانات را شوکران کردی!-
تو که میدانستی!- نمیدانستی؟-
کجا رفتی؟ به یکباره چرا مرا میان این چارراه هیاهو رها کردی؟
هزار بار هم گیرم دلات را شکسته باشم: به گواهیی ِ چشمانات هر بار مرا خداوار بخشیدهای!
گیرم راه کج رفته باشم: قسم که معجزهگر مرا راهنما بودهای!
آه! خاطرات هجوم آوردهاند:
چه شبهایی تا صبح گفتُگو!
چه روزهایی تا بیوقت همآغوشی!
چه لحظههایی عشق!
چه دقایقی گفتُ شنید لبها ُ گونهها! لبها ُ لبها! دستها ُ آشفتهگیی ِ موی! دستها ُ نوازش پریشانیی ِ روی!
- آه!-
نمیدانی شبی که رفتی چه شدم! چه شکستم! بغض هزارسالهام در بیمعرفتیی تو بارید! اشکهای من فقط لایق دوریی توست!
- ای دوریات آزمون تلخ زندهبهگوری!-
آی! چه خنجری تا دسته در دلام نشاندی با عشقات!
هربار دیدارت هزار بار تازهگی داشت!
هر بار خندهات از نو میشکفت!
هر بوسهات میلادی دوباره بود مرا- گیرم هزاربار ُ صدصدهزاربار!-
- نمیدانم چه بگویم!-
از روزی که رفتی مُردم! مَردم سنگ به جنازهام زدند! از همه بیرونام ریختند! حتا یک خط به پختهگی ننوشتم!
وقتی تو بودی زیبا بودم! جوان بودم! تازه بودم! وقتی رفتی کریه شدم! پیر شدم؛ و پژمردم!
وقتی که بودی مینوشتم! شاعر بودم! نقاش بودم: عشق تو را بر بوم سفید کاغذ با جوهر آبیی معرفت قلم میزدم!
اینک به یقینام که برایام شمس دیگر ُ آیدای دیگری!
بدان که برای همیشه در کنارم خواهی ماند: گیرم در غزلیات شورانگیز رومی به سان ِ شمس! یا در جان ُ باور ُ شعر ُ آینهی بامداد به سان ِ آیدا!
تو ماندنی هستی: ابدی! تو مفهموم عشقی سراپا!
حضورت کوتاه بود ُ معجزوار!
لبخندت فقط یکآن!
اما عشق را نشانام دادی!
نوشتههایام را گواه میگیرم و به روح آزادهاشان سوگند میخورم که تو عشق را نشانام دادی! حضور تو ُ جادوی نگاهات لابهلای خطوط درهم ِ نوشتههایام چه فریادی میکند به خداییی تو!
مهربانیات خدایی بود!
بخششات خدایی بود!
احساس مادرانهات هم خدایی!
تو خدا بودی!- گیرم دیگران کافر و خارجام بدانند!- باز هم با رسایی فریاد میزنم: تو خدایی کیش ِ مرا!
قسم به چشمهایات که قبلهی مناند!
قسم به گیسویات که چشمهی وضوی مناند!
قسم به لبانات که مُهر ِ دل ِ مناند!
و قسم به دستهایات که ضریح ِ همهآروزها ُ تمناهاست!
آن شب در نبودنات یک دل سیر گریستم! اما هنوز سنگینام! آغوش ُ شانهی تو را کم دارم برای گریه!
- ای شانهات جای امن هقهق!-
کجای این شب ِ ظلمتآلود گم شدی؟
- یا من کجا گم شدم؟-
آری! تو که پیدایی! خدایی! منام که گم شدم میان زندان چارمیخ تنام! منام! آری من! گم شدم و فراموش کردم دستان گرمات را و آغوش پُرمهرت را!
- فراسوی مرزهای تنات دوستات دارم!-
ای عزیزترین عزیز ِ همیشهدورم!
به بانگ بلند دوستات میدارم!
ببخش مرا که از عشقات دست نمیتوانم شست! هنوز هم چشمهای عسلیرنگات- عسلبانوی من!- به شیرینی در نینیی ِ چشمهایام بازی میکنند! هنوز هم گیسوی پریشان خرماییرنگات با دستان ِ من آشناست! فقط حیف که نیستی! نیستی ببینی این بندهی سرکش یاغیات را؛ که در دوریی ِ تو چه آرام ُ بیصدا شده است! صدایاش درنمیآید جز در فریاد ِ عشق تو!
عشق تو: ای زیباترین نقطهی هستی!
دوستات دارم!
دوستات دارم و همیشهی عشق ُ زیبایی ُ یگانهگی را
برایات آرزو دارم!
آرزو دارم برای تو!
خودم که هیچ!
هیچ!
هیچ!
فقط تو!
ای شمس ِ من!
ای آیدای ِ من! ***
این از آن قدیمیهایی بود که در پرسههای خاطره بار دیگر نو شد!
و شعر همیشه چهقدر تازه است!
و چه پیشگویانه است همیشه!
و شعر با هر بار خواندن:
با هر صدای نو؛
با هر دل عاشق؛
با هر چشم تر؛
چهقدر معجزهگر است!
قسم به شعر!
يکشنبه ، ۲۲ آبان ۱۳۸۴
:: سياها؛ نسخهی پنجاُم!
حق
وقتی شما را دیدم؛ با کفشهای پاشنهبلند در باران قدم میزدید!
پیراهنی از ابریشم سیاه به تن داشتید که خطوط تناتان را شهوانیتر به رخ میکشید!
جورابهای نازک سیاه تا رانهایاتان؛
چتر سیاه...
آه! کاش برده به دنیا نیامده بودم!
ما میرفتیم.
من و شما؛ به کنارهی دنیا؛ به حاشیهی آن!
ما سایه بودیم.
سیاه بودیم.
شاید هم آن روی دیگر موجودات نورانی...
وقتی شما را دیدم؛
ناگهان، خیال میکنم برای یک لحظه قدرت انکار هر چیزی را داشتم؛ جز شما!
و نیز قدرت خندیدن به توهم را!
افسوس.
شانههای من شکنندهاند.
قادر نبودم محکومیت دنیا را تحمل کنم.
پس به تنفر از شما روی آوردم.
آن هم وقتی که تمام وجود شما نشان از عشق داشت!
و این عشق، تحقیر انسانها را برایام تحملناپذیر میکرد!
و این تحقیر تحملناپذیر، عشق من به شماست...
از شما- شما- متنفرم.
نمیدانم آیا زیبا هستید یا نه...
میترسم که باشید.
از ظلمت که از جرقههای نور به پتپت افتاده است میترسم.
ظلمتی که شمایید.
ظلمات! مام والامقام نژاد من!
سایه؛ لباسی دقیقبافته و دوخته که مرا از سرانگشتان پا تا پلکها میپوشاند!
خوابی بس طولانی که شکنندهترین کودکاناتان را به خود در هم میپیچد!
نمیدانم آیا زیبا هستید یا نه...
شما شباید.
آه ای شب عظیم!
من از شما متنفرم؛
از شما متنفرم که چشمهای سیاهام را از آرامشی شیرین پر میکنید!
از شما متنفرم که به کاری دشوار وادارم میسازید؛
کاری که از قرار، از خود راندن شما و تنفر از شماست!
اندکچیزی مرا کفایت میکند تا از چهرهی شما به نشاط آیم...
از حرکات شما؛ قلب شما؛ تن شما؛ چشمهاتان!
من از شما متنفرم!
قدم بردارید، خانم!
زیباترین گامهای تمام امپراتوری سیاها از آن شماست.
قدم بردارید!
چه لبهای زیبایی؛
بگذارید بر آنها بوسه زنم.
من از شما متنفرم.
دستهایاتان را به من بدهید؛
دستهایاتان...
من از شما متنفرم.
ساقهایاتان چه خوشتراشاند؛
بگذارید لمساشان کنم.
من از شما متنفرم.
چشمهایاتان چه وحشیاند؛
بگذارید مرا بدرند.
من از شما متنفرم... من از شما متنفرم... من از شما متنفرم... من از شما متنفرم!*
* پارهای از تکگویی ویلاژ در بازخوانی پنجاُم من بر سیاهای ژان ژنه؛ که اگر زمین خاکآلود بر همین مدار بچرخد و خورشید قراضه بر همین منوال بتابد؛ باید همین روزها قلمام بر نقطهی انجاماش برقصد! تا چه باشد و چه شود...
|