شنبه ، ۸ مرداد ۱۳۸۴
:: گنجی زنده است!
حق

يکشنبه ، ۲ مرداد ۱۳۸۴
:: صحنهی دوم؛ پردهی آخر: مرداد بیبامداد!
حق
- بررسی و مرور فعاليتهای نمايشی احمد شاملو به مناسبت سالمرگاش/ منتشرشده در روزنامهی شرق [ + ]
- پرده يك سو مىرود:
مرد زندانى- كه پشت معجر ديدارگاه استاده؛
طفلاش را تماشا مىكند-
در زير لب گوياست:
كاش زندانىاش مىكردند با من لحظهاى؛
تا من در اين زندان ببوسم چشمهایاش را!
مرد مستحفظ كه مىتابد سبيلاش را
به خود آرام مىگويد:
بد نمى شد!
- پرده!!!
شنبه ، ۲۵ تير ۱۳۸۴
:: بوق سگ
حق
در شهری که خروسهایاش بوق سگ میخوانند
و ساعتهایاش نازمانی را تیکتاک میکنند؛
چشمهای وحشیی تو
ایجاب سجدهی پرستش بر درگاه الهیست...
نگاهات ستایش جاودانهگیی انسان است؛
آنگاه که این مجنون را نظر میکنی!
شنبه ، ۱۸ تير ۱۳۸۴
:: ... عشق آغاز شد
حق
جون ِ چشای وحشیت قسم:
عاشقی بلد نیسم!
از ب ِ ی ِ بسملْلاش که بخوای:
چشمات ُ دیدم ُ دلام پُکید!
رسم این ناروزگار ُ نمیدونم عزیز؛
اما میخوام این دوتا چشا و یه عالمه نگاه ُ کلی شعر ُ فدات کنم!
آخه حیف چشات نیس که مثنویمثنوی شعر نداشته باشن؟
- چشای تو یعنی شعر؛ یعنی شاعر!-
آخه حیف اون دوتا دست عاشقکشات نیس که سقفی از ترانه روشون نباشه؟
- دستات یعنی سرپناه نامردمیها!-
تو اگه بگی آره؛
تموم دنیا رُ زیر نگات قربونیی یه غمزه میکنم!
تو اگه بگی آره؛ جونام ُ فدات میکنم!
به سوی همین شاه ِ چراغ و همین عاشقیای حافظ ِ شهرتون قسم
اگه دستات ُ توی دستام بذاری ُ
چشات ُ بدی تو چشمام؛
همینطور نابلد ُ کجکج
از همه عاشقای دنیا عاشقتر
عشق ُ بهات نشون میدم ُ
این پکیدن دلام ُ به رخ همه دنیا میکشم!
اگه دلات با منه:
این دستای من؛
اینام جُف چشام؛
دل پکیدمام که زیر نگاهاته؛
بگو: ها! یاعلی!
|