صفحه‌ی اصلی
بايگانی
پست الكترونيك
بایگانی‌ی موضوعی
:: سینما
:: ادبیات
:: بدون شرح
:: شعر
:: تیاتر
:: چشمان وحشی
بایگانی‌ی ماهيانه
:: November 2007
:: October 2007
:: August 2007
:: July 2007
:: March 2007
:: February 2007
:: January 2007
:: December 2006
:: November 2006
:: October 2006
:: September 2006
:: August 2006
:: July 2006
:: June 2006
:: May 2006
:: April 2006
:: March 2006
:: December 2005
:: November 2005
:: October 2005
:: September 2005
:: August 2005
:: July 2005
:: June 2005
:: May 2005
:: April 2005
:: March 2005
:: February 2005
:: January 2005
:: December 2004
:: November 2004
:: October 2004
:: September 2004
:: August 2004
:: July 2004
:: June 2004
:: May 2004
:: April 2004
:: March 2004
:: February 2004
:: January 2004
پيوندها
تبليغات
پشتيبانی و خدمات
:: آمار بازدیدکننده‌گان
:: نسخه‌ی RSS 0.91
:: با كمك MovableType
:: اجرا: ادبكده، بانك ادبيات پارسی



© Phoenix Design Group - SiaPac

شنبه ، ۸ مرداد ۱۳۸۴
:: گنجی زنده است!

حق

گنجی در دادگاه گنجی پس از 46 روز اعتصاب غذا در اوین

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 11:47 | نظرات: 13
يکشنبه ، ۲ مرداد ۱۳۸۴
:: صحنه‌ی دوم؛ پرده‌ی آخر: مرداد بی‌بامداد!

حق

صحنه‌ی دوم؛ پرده‌ی آخر: مرداد بی‌بامداد! بررسی‌ و مرور فعاليت‌های نمايشی احمد شاملو به مناسبت سال‌مرگ‌اش؛ منتشرشده در روزنامه‌ی شرق

- بررسی‌ و مرور فعاليت‌های نمايشی احمد شاملو به مناسبت سال‌مرگ‌اش/ منتشرشده در روزنامه‌ی شرق [ + ]

- پرده يك سو مى‌رود:
مرد زندانى- كه پشت معجر ديدارگاه استاده؛
طفل‌اش را تماشا مى‌كند-
در زير لب گوياست:
كاش زندانى‌اش مى‌كردند با من لحظه‌اى؛
تا من در اين زندان ببوسم چشم‌های‌اش را!

مرد مستحفظ كه مى‌تابد سبيل‌اش را
به خود آرام مى‌گويد:
بد نمى شد!

- پرده!!!

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 12:01 | نظرات: 1
شنبه ، ۲۵ تير ۱۳۸۴
:: بوق سگ

حق

در شهری که خروس‌های‌اش بوق سگ می‌خوانند
و ساعت‌های‌اش نازمانی را تیک‌تاک می‌کنند؛
چشم‌های وحشی‌ی تو
ایجاب سجده‌ی پرستش بر درگاه الهی‌ست...

نگاه‌ات ستایش جاودانه‌گی‌ی انسان است؛
آن‌گاه که این مجنون را نظر می‌کنی!

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 21:10 | نظرات: 29
شنبه ، ۱۸ تير ۱۳۸۴
:: ... عشق آغاز شد

حق

جون ِ چشای وحشی‌ت قسم:
عاشقی بلد نیسم!

از ب ِ ی ِ بسملْ‌لاش که بخوای:
چشمات ُ دیدم ُ دل‌ام پُکید!

رسم این ناروزگار ُ نمی‌دونم عزیز؛
اما می‌خوام این دوتا چشا و یه عالمه نگاه ُ کلی شعر ُ فدات کنم!

آخه حیف چشات نیس که مثنوی‌مثنوی شعر نداشته باشن؟
- چشای تو یعنی شعر؛ یعنی شاعر!-

آخه حیف اون دوتا دست عاشق‌کش‌ات نیس که سقفی از ترانه روشون نباشه؟
- دستات یعنی سرپناه نامردمی‌ها!-

تو اگه بگی آره؛
تموم دنیا رُ زیر نگات قربونی‌ی یه غمزه می‌کنم!
تو اگه بگی آره؛ جون‌ام ُ فدات می‌کنم!

به سوی همین شاه ِ‌ چراغ و همین عاشقیای حافظ ِ شهرتون قسم
اگه دست‌ات ُ توی دستام بذاری ُ
چشات ُ بدی تو چشمام؛
همین‌طور نابلد ُ کج‌کج
از همه عاشقای دنیا عاشق‌تر
عشق ُ به‌ات نشون می‌دم ُ
این پکیدن دل‌ام ُ به رخ همه دنیا می‌کشم!

اگه دل‌ات با منه:
این دستای من؛
این‌ام جُف چشام؛
دل‌ پکیدم‌ام که زیر نگاه‌اته؛
بگو: ها! یاعلی!

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 18:09 | نظرات: 21