شنبه ، ۳ ارديبهشت ۱۳۸۴
:: بیدادنامهی تهران!
حق
تهران:
این ابرشهر دود و دیوار و دلهُره!
این شهر سراسر آهن و آجر و آواره!
این سیمانشهر سرب و سرسام و سرگیجه!
این دوزخ آتشگرفته!
این بمب هرلحظهانفجار!
این آینهی تمامنما- لیک درهمشکسته-ی افریت غرب!
- سر سگ میزنی سر از تهران خرابآباد درمیآورد!-
هرچه بخواهی در تهران هست:
شغل و شهرت و شهوت!
زور و زن و زر!
برج و بند و برق!
کرم و کثافت و کافکش!
گرد و گند و گه!
*
روزی رسید گفتند:
دیوارهای این شهر بیپنجره را برداشتیم!
هرکه آمد خوشآمد!
حالا نگاه کن:
از هر بیغوله پیرها و جوانها؛
زنها و مردها؛
چادر پیچیدند و کرسی دست گرفتند و بچه به پشت زدند و علیازتومدد!
تهران شد بهشتاشان!
آمدند به هزار امید!
*
بنگر
همین بغلدستات را:
سالم باشی؛ مریضات میکند این شهر!
مریض که باشی؛ میکشدت!
آنقدر دود سیگار و اتوبوس و قارقارک به نافات میبندد
تا از درون دودی و سیاه شوی!
اعصاب برایات نمیماند در این شهر غربتی!
ساعتهایات به سادهگیی خندهی مار
در این نهتوی راهبندانهای شهر گم میشود!
پیر میشوی در صف دور و دراز این ابوطیارهها!
گند میکنی در ازدحام این مردم هزار رنگ!
محبت و عشق و این اراجیف را که بقچهپیچیدهاند در پستوی نادانیاشان!
فقط گهگاه زمینی بلرزد یا رودی بشورد
کمی از سر بقچه شل میکنند و محبت یادشان میآید!
- دلات خوش نباشد:
آنهم یا برای همچشمیست یا برای اندکتوشهی روز رستآخیز!-
*
امان!
ای! امان!
همه چیز مردم این شهر گرفتار گرفته شده است:
تفریحاشان شده تا سر کوچه رفتن و ماست و کشک و دوغ خریدن
- به قیمت دلالی!-
عشقاشان هم شده گپزدن با- برای قافیه:- صاحب بقالی!
خواب که ندارد کسی:
همه دست به دامن قرصهای خوابآور شدهاند!- امان از این والیوم 10!-
خوراکاشان هم یکشب در میان تخممرغ ششهزارتومنیست!
* هیچ اصراری بر شعروار شدن- یا بودن- این نوشته ندارم! این گونه و مقطع اگر نوشتم؛ خوش داشتم خوانشاش روانتر باشد!- توی خواننده این خطخطیها را نه شعر، نه متن ادبی، نه مقالهی سیاسی- اجتماعی، نه هیچ چیز دیگر؛ آنرا بیدادنامهی تهران بدان! در ضمن این نوشتهایست ناتمام که هرچه کردم ادامهاش جفت و جور نشد که نشد!
دوشنبه ، ۲۲ فروردين ۱۳۸۴
:: حقارت
حق
سلام عزیز دیروز!
برایات متاسفام! ببخش! ببخش که دوریات حتا قطرهاشکی هم برایام نداشت؛ بغض که هیچ!
چه حقیر بود دوستیی تو- دوستیی با تو!- چه قدر ساده بود احساس من؛- لیک سادهگی از آن رو که دوست شاعرم برادر حماقتاش میخواند!-
آمدنات مسخره بود و رفتنات مسخرهتر!- بگذار دور از هم دمی بنشینیم و به سخرهی این ناروزگار یک دل سیر بخندیم!
- روزگار حقیریست نازنین!-
وای بر من که فراموش کردم این والاسخن را: تحمل تنهایی از گداییی محبت و عشق رواتر و شیرینتر است!
تنهایی؛ تنهایی؛ تنهاییی عریان این روزها چهقدر قیمتیست! و من را بگو که چه ارزان تنهاییام را با همکناریی ناهمراهی- که تو باشی- تاخت زدم!
ببخش من را که روزهای با تو بودن خاطرهای برایام به جا نگذاشت! ببخش که پُر از حسرت بود روزگارمان! حسرت دمهای خوش- که نداشتیم هیچ!- دلات خوش نباشد؛ آن خندهها و بگومگوها در بستر هر فاحشهای هم یافت میشود!- آن طنازیها و نازبازیها هم که کار هر هرجاییی خیابانیست!- گیرم خیابانهایاش بالا و پایین بسیار داشته باشد!-
ببخش منرا که در آیندهی این همه ناباوری حتا کلمهای هم به خوشی دربارهات نخواهم گفت! ببخش منرا که الههی شعرم هنوز کس دیگریست! که الههی شعرم نشدی! تو کوچکتر از آنی که قلمام برای تو بر کاغذ برقصد! تو کوچکتر از آنی که افسوس بودنات را بر ورق هایهای کنم! تو آنقدر ناچیزی که ضربهی نبودنات تنها یک آن بود و بس! آن یک آن هم گمان مبر که برای تو بود؛ برای خودم بود! همیشه برای خودم است! این ضربهها همیشه برای خودم بوده است؛ که مبادا از پا بیفتم!
... و چه قدر افکارم حقیرند این روزها که نگران تنهاییی خودم هستم! حقارت؛ این روزها چه برادر نزدیکیست به من!
اما...! تو را هم دوست میدارم! توی کوچکترین را! چرا که حرمت لحظههایام را پاس میدارم! چه بخواهم یا نه روزگاری را با تو سپری کردم- گیرم بر اشتباهام زارزار نادمام!- و قدر این روزگار را باید دانست! شاید زمان نشان دهد مرا اندک تاثیری که بر سرنوشتام داشتهای! و فقط به این داشته یا ناداشته دوستات میدارم! دوستات میدارم به روزگاری حقیر!
- حقارت در کلماتام چه پر شده است!-
|