صفحه‌ی اصلی
بايگانی
پست الكترونيك
بایگانی‌ی موضوعی
:: سینما
:: ادبیات
:: بدون شرح
:: شعر
:: تیاتر
:: چشمان وحشی
بایگانی‌ی ماهيانه
:: November 2007
:: October 2007
:: August 2007
:: July 2007
:: March 2007
:: February 2007
:: January 2007
:: December 2006
:: November 2006
:: October 2006
:: September 2006
:: August 2006
:: July 2006
:: June 2006
:: May 2006
:: April 2006
:: March 2006
:: December 2005
:: November 2005
:: October 2005
:: September 2005
:: August 2005
:: July 2005
:: June 2005
:: May 2005
:: April 2005
:: March 2005
:: February 2005
:: January 2005
:: December 2004
:: November 2004
:: October 2004
:: September 2004
:: August 2004
:: July 2004
:: June 2004
:: May 2004
:: April 2004
:: March 2004
:: February 2004
:: January 2004
پيوندها
تبليغات
پشتيبانی و خدمات
:: آمار بازدیدکننده‌گان
:: نسخه‌ی RSS 0.91
:: با كمك MovableType
:: اجرا: ادبكده، بانك ادبيات پارسی



© Phoenix Design Group - SiaPac

چهارشنبه ، ۱۰ فروردين ۱۳۸۴
:: بازی‌ی چهار

حق

این‌ شب‌ها بازی‌ی ما چنین شده است:

نگاه بی‌دل من به پنجره‌ی رویا!
در انتظار تو: آه!
نم‌بار باران دل‌شکسته‌گی‌های گه‌گاه؛
... و حضور مبهم تو پشت هر نگاه!

که بیایی:
بر شیشه‌ی باران‌خورده‌ و هاگرفته‌ی اتاق تنهایی‌ام
- با خورشید انگشتان‌ات-
وارونه‌‌شعری بنویسی؛
نقشی بزنی؛
خطی بکشی و
... بروی!

آن وقت من قلم بر‌دارم؛
و دفتر دل‌تنگی‌ا‌م را
- که مثل شیشه‌ی پنجره‌ی رویا‌ باران‌خورده است-
باز ‌کنم
و شعری را که بر تندبار دل‌ام نوشته‌ای
خط‌ به خط بر نابرگ دفتر رج بزنم!

- من که دیگر خیال‌ام از بابت شعر و شاعری راحت شده:
تو دوست‌ام می‌‌داری و من شاعر می‌شوم؛ خلاص!
بگذار مردم هرچه می‌خواهند بگویند!-

... باز انتظار تا شبی دیگر؛
نم‌باری دیگر
و شعری دیگر!

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 12:27 | نظرات: 23
شنبه ، ۶ فروردين ۱۳۸۴
:: وُرک‌ْشاپ روی ماه

حق

معرفی‌ی نمایش روی ماه اسم تو را دستی نوشته است در پندار [دات] نت

کارگاه نمایش که مدتی پیش- تابستان 83- به پیش‌نهاد و همت آتیلا پسیانی و با اجرای نمایش زمین صفر کار خود را در مجموعه‌ی تئاتر شهر و کنار تالار نوی آن آغاز کرده است؛ اینک اندک‌جایی‌ست برای گروه‌هایی که در تئاتر و هنر نمایش دغدغه‌ی تجارب نو و به قولی پیش‌رویی یا آوانگاردیسم را دارند.[ ادامه +]

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 10:21 | نظرات: 0
يکشنبه ، ۲۳ اسفند ۱۳۸۳
:: افسانه‌های سنگی

حق

این‌بار جور دیگه‌ای بود:
اون نگاه بود!
اون چشما بودن!
لب‌خند رو لب‌اش می‌رقصید هنوز!
حتا گیسوی از شب‌سیاه‌ترش‌ام پیدا بود!
اما...
دل من دیگه دل نبود!
دیگه نلرزید دل‌ام!
دیگه تو دل‌ام کسی سنگ به دیوار نکوبید!
- دل‌ام چه فراموش‌کار شده این‌روزا:-
یادش رفته نازای لیلی رو!
باد از یادش برده نیاز مجنون رو:
دل‌ام شک کرده به افسانه‌ها!
- یاد سنگ می‌افتم!-
وای! چه سنگین شده دل‌ام!

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 01:30 | نظرات: 24
يکشنبه ، ۱۶ اسفند ۱۳۸۳
:: هپروت

حق

قسم به مولای مردا
که این‌روزا بد زخمی‌ی مرام‌ات‌ام!
به جون عزیزت
توک مردونه‌گی‌ شیکسه!
چپ ُ راست‌امون پُره اون وصله‌ی ناجوره که هلاک‌اش‌ام!
راه ُ بی‌راه‌امونو گم کردیم ُ همه‌مون
هی به کوچه‌ْعلیْ‌چپ می‌افتیم!
رفاقت ُ که خلاص:
بقچه‌پیچیدیم تو پستوی نادونی‌مون!
فقط وقت به وقت زمینی برمبه یا رودی بریزه
یه چیکه از سر بقچه وا می‌کنیم ُ
رفاقت ُ معرفت‌ نداشته‌مون ُ
به رخ هم‌سایه‌ی این‌وری ُ آشنای اون‌وری می‌کشیم!
- اون‌ام یا واسه چشمُ‌هم‌چشمی‌ی ِ
یا واسه قد نخود توشه‌ی روز رست‌آخیز!-

آی بدم تو اون بوق لامصب‌ات!
خوش دارم با صدای نکره‌ی اون شیپور لاکردار
- صدقه‌سر همین روزای پیزوری-
گوش این خلق دین ُ ایمون‌قورت‌داده وا شه ُ
حرف حق جست بزنه توش!
حق؛
حکما خودش یه راهی‌بی‌راهی می‌جوره تا قلب صاب‌مرده‌شون!

د بدم باوفا!

پَ چرا رنگ ناجوون‌مردی پاشیدی رو بوم زنده‌گی‌مون؟
چرا اهل ُ نااهل ُ انداختی گر هم؟
چرا دومن این زمونه رو به ننگ بی‌ناموسی لکه زدی؟
چرا گذوشتی این حرومیا مرام ُ معرفت ُ
عین‌هون حب بندازن بالا ُ یه گیلاس‌ام روش!

اون‌وخ هی ما می‌گیم تف به این زمونه‌ی بدمصب هزاررنگ؛
هی تو بگو چش‌ات به آسمون باشه ُ ایمون‌ات به اون‌ور ابرا!
آخه نوکر بزرگی‌ت!
صدات از جا گرم درمی‌آد
یا می‌خوای ما رو سیای حرفات کنی؟
د آخه وقتی این جُف پاهای وامونده رو زمین وا مونده ُ
گیر هوسای دله
- تو بگو-
چه‌طو امیدم ُ بندازم به اون ناکجاآباد؟

- فکری‌ام نکنه زبون‌ام لال همه‌اش یه هپروت باشه؟-
جخ یه نشونی؛
یه اشاره‌ای!
یه چیزی بگو تا بفهمم هنوزم خاک پات ُ نظر داری!

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 14:54 | نظرات: 19