صفحه‌ی اصلی
بايگانی
پست الكترونيك
بایگانی‌ی موضوعی
:: سینما
:: ادبیات
:: بدون شرح
:: شعر
:: تیاتر
:: چشمان وحشی
بایگانی‌ی ماهيانه
:: November 2007
:: October 2007
:: August 2007
:: July 2007
:: March 2007
:: February 2007
:: January 2007
:: December 2006
:: November 2006
:: October 2006
:: September 2006
:: August 2006
:: July 2006
:: June 2006
:: May 2006
:: April 2006
:: March 2006
:: December 2005
:: November 2005
:: October 2005
:: September 2005
:: August 2005
:: July 2005
:: June 2005
:: May 2005
:: April 2005
:: March 2005
:: February 2005
:: January 2005
:: December 2004
:: November 2004
:: October 2004
:: September 2004
:: August 2004
:: July 2004
:: June 2004
:: May 2004
:: April 2004
:: March 2004
:: February 2004
:: January 2004
پيوندها
تبليغات
پشتيبانی و خدمات
:: آمار بازدیدکننده‌گان
:: نسخه‌ی RSS 0.91
:: با كمك MovableType
:: اجرا: ادبكده، بانك ادبيات پارسی



© Phoenix Design Group - SiaPac

شنبه ، ۸ اسفند ۱۳۸۳
:: شاپری‌ی تبار بوسه

حق

- یه جایی کج ُ پیچ ُ گم: میون زمین ُ آسمون-: اون‌جایی که خلوت‌گاه اجنه و اشباحه- دیدم یه دفه یه نوری که پنداری فقط واسه کور کردن چشای من می‌تابه؛ همین‌جور زل‌زل داره داد می‌زنه: آهای‌ی‌ی‌ی‌ی...!
دست‌ام وقتی جلوی چشام سایه زد؛ نور یه کم روش کم شد ُ خجالت کشید ُ دیگه داد نزد!- واستاد تا نیگاش کنم!- چشم‌ام ُ ‌که خواستم از سایه‌ی دستام درآرم دیدم ناغافل دست‌ام عین‌هو یه پر که میون چارراه باد می‌رقصه؛ تو هوا تلوتلو می‌خوره و به سبکی فرو می‌افته رو خاک!- اصلا انگاری دست‌ام از چارچوب تن‌ام جدا شد که خاک ُ بوسید!-
چشام تکون‌ هم نخوردن ُ دنبال ردپای دست‌ام حتا سوسویی نکردن!- عجب- یه لحظه احساس کردم دو تا تیله‌ی چشام از کاسه در اومدن ُ مثه پرنده‌ای که اولین راه‌های کوچ ُ تجربه می‌کنه دویدن َُ پر کشیدن سمت نور!
وای! انگار آسمون می‌غرمبه: اما برق ُ رعدی تو کار نیست! یه لحظه احساس کردم قلب‌ام از زندون سینه‌ می‌خواد فرار کنه!- و این شاید صدای غرمبش قلب‌ام بود!-
درست همون‌جوری که دکمه‌های پیرهن تو گلاویزشدن ُ گردن‌دریدن از هم می‌پُکه؛ عین‌هو همون؛ سینه‌ام از جا پُکید ُ قلب‌ام که تو پرپرزدن رو دست چشام زده بود به یه لحظه نکشیده خودش ُ رسوند تو نور ُ بعدش هم... دیگه چیزی نبود!- انگاری با نور یکی‌شده بود!-
چشام‌ام به همین پروازکردنا تو نور گم شدن!- شاید هم پیدا!-
صدایی شنیدم که صدای هرّست تیکه‌تیکه‌های وجودم بود رو خاک!- دیگه هرچی اضافه بود تو تن‌ام همه ریختن ُ همه هرچی ارزشی داشت پرکشون ُ هی‌هی‌کنون خودشون ُ هل‌دادن ُ جستن تو دامن نور!
یه لحظه با تیله‌های چشام که تو نورانی‌های نور آواز مستون‌اشون بود؛ دیدم که دیگه چیزی از من وجود نداره! پنداری اصلا منی تو کار نبوده! همه‌ی اون هفتاد منْ من: همه پوچ ُ هیچ‌ شدن ُ همه‌ی وجودم شد نور؛ شد مهر!
دست از سر چشام ورداشتم ُ گذاشتم با مستی‌شون درد این همه قرن گریه ُ لابه رو برقصن ُ جام شیرین شوکران مهر ُ نوش کنن-: به سلامتی‌ی هرچی عاشق که یه‌هو دیده‌اش تو دیده‌ی معشوق گم شده ُ... ای‌ دل غافل!-
خودم‌ام هم‌راه چشام دست می‌برم یه پیک پر ُ پیمون از مهر؛ نوش می‌کنم-: به سلامتی‌ی اون دوتا چش که دیوونه‌ام کرد ُ بندبند وجودم ُ مثه فروهش یه کوه مغرور ُ بلند وخت تکو‌تکون یه زمین‌غرمبه به هم ریخت ُ از هم پاشوند ُ با خودش یکی کرد!-
درست مثه گدازه‌های داغ یه آتیش‌فشون که بعد قرن‌ها فراموشی ُ- بی‌هم‌آغوشی- از خواب بیدار می‌شه ُ یه دفه رو سر اهالی‌ی یه شهر پرجمعیت می‌باره ُ همه رو خاکستر می‌کنه؛ آتیشای عشق من‌ام شراره‌کشیدن ُ هُرُّ هُرُّ گرُّ گر دست‌اشون ُ به ماه رسوندن ُ... حالا هی می‌بارن ُ می‌بارن!- دارم داغی‌ی این آتیش‌فشون خفته رو روی سر مردم پرجمعیت‌ترین شهر دنیا- دل‌ام- حس می‌کنم!-
آخرش‌ام با مزه‌ی خاک؛ آخرین پیک ُ از باده‌ی بدمست مهر؛ نوش می‌کنم!- به سلامتی‌ی ماه نورانی‌ی همه‌ی شبای بغض ُ گلایه‌ام؛ به سلامتی‌ی راست‌ترین عشق‌ام؛ به سلامتی‌ی شیرین‌ترین زهرم؛ و به سلامتی‌ی عزیز همیشه‌دورم- شاپری‌ی تبار بوسه!
- نوش!

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 21:20 | نظرات: 26
دوشنبه ، ۳ اسفند ۱۳۸۳
:: اسم اعظم

حق

:: برای پنجه‌ی درست افسانه‌ی تنبور؛ خنیاگری که از آتش برآمد و در آتش فرو شد: خلیل عالی‌نژاد::

صدا؛ صدای همیشه‌گی‌ نبود:
زخم‌خورده و تاریک بود!
نت‌های سکوت را جابه‌جا می‌زد!
نوا شور و دشتی بود؛
زخمه بر ساز ماهور و همایون می‌رفت!
سوی چشم‌ها به بی‌سوی آن‌همه دوری رفته بود!
دست‌ها به شدی از خودبی‌خود رنگ غربت را ضرب گرفته بود!
سیم‌های ساز در حیرانی‌ی این سپیده‌ی بی‌آف‌تاب فرو می‌ریخت!
***
اه! خفه‌اش کن دیگه لامصب! از کله‌ی سحر تا بوق سگ باید دنگ‌دنگ این ساز لاکردار ُ که واسه عتیقه‌ای مث تو ونگ می‌زنه تحمل کنم که چی؟ که مثلا تو می‌خوای تو خلسه‌های عارفانه‌ات و چله‌نشینی‌ رو پشت‌بون به اسم اعظم برسی؟ جم کن بابا!

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 00:36 | نظرات: 21
چهارشنبه ، ۲۸ بهمن ۱۳۸۳
:: بدون شرح!

حق

اين چه جور نقد شعر است كه مدام برمی‏دارند در برخورد با آثار شاعران جوان می‏نويسند اين زبان فروغ است؛ آن زبان اخوان؟
هر شاعری كارش را با زبان و تحت تأثير شاعری پيش از خود شروع می‏كند تا كم‏كم به استقلال برسد. مگر من تحت تأثير مخرب توللی و رضاقلی انوشه شروع نكردم؟ و مگر فروغ با زبان و ديدگاه نادرپوری وارد اين ميدان نشد؟
برای يك شاعر جوان آغاز كردن با لحن و زبان يك شاعر ديگر نه فقط عيب نيست حتا برحسب اين‏كه پاي‌اش را جای پای كه می‏گذارد بايد يك امتياز به حساب آيد.
خوش‌بختی‌ی من- به عنوان مثال- يكی اين بود كه در ابتدای راه‌ام اولا هنوز قضاوت شعر به دست اين جور منتقدان نيفتاده بود و ديگر اين‏كه تقريبا هنوز كسی برای خود پهلوان تره خرد نمی‏كرد چه رسد به نوچه‏اش!
حاصل اين نقدنويسی آموزاندن نيست، دماغ‌ سوزاندن است!
برای كسی كه هنوز نمی‏داند شاعر است هميشه يكی هست كه با تأثير مستقيم خودش خلاقيت را در او بيدار كند؛ و پس از بيداری هم تا مدت‏ها تحت تأثير زبان و نحوه‌ی نگرش شاعرانه‌ی او باقی می‏ماند. اگر توانست به زبان و بينش ويژه‌ی خود دست پيدا كند، خواهد ماند و اگر نتوانست از ياد خواهد رفت. چرا بايد شاعر جوانی را كه راه‌اش با اين قدم كاملا درست و طبيعی شروع شده است سر درگم يا پريشان يا وحشت‌زده يا يك‌سره نااميد كرد؟
كسی كه تأثير و تقليد را از هم تميز نمی‏دهد چرا بايد به خودش حق داوری اعطا كند؟ *

*بخش‌هايی از گفتُ‌گوی احمد شاملو با ناصر حريری

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 23:46 | نظرات: 0
دوشنبه ، ۲۶ بهمن ۱۳۸۳
:: یکی فریاد زد: مغول‌ها آمدند

حق

یک/ 1
به سلامتی تهدیدمان کردند به هک! جای بسی تعجب- تاسف- است که چرا این دل‌سوزْهکر عزیز تا آخر سال به ما و سیاها فرصت نفس‌کشیدن دادند!
- واویلا به حال ما که برآمد و شد نفس‌هامان هم این ‌ازمابه‌تران بی‌نام و نشان فرجام می‌دهند!-
خدا آخر و عاقبت جماعت وب‌لاگ‌نویس را به خیر کند که دل‌سوزان‌اشان این‌چنین‌اند!
ما که باک‌امان نیست: هک‌امان کنند؛ ببنددمان؛ دهان‌امان را ببویند؛ افکارمان را سلاخی کنند! بگذار هر چه از دست‌اشان برمی‌آید بکنند! ما کارمان را می‌کنیم و راه‌امان را می‌رویم! این مجازستان نشد؛ جای دیگر!

- حرف حق که بی‌فریاد نمی‌ماند!-

به حرمت همان حق که فرای هر عقیده و کاغذپاره‌ام می‌نویسم، هم‌کلامی‌ی با دیوان را خوش ندارم! به همین‌قرار سکوت را هم گردن نمی‌دهم!- حتا اگر دشنه‌ی نامردمی‌هاشان تیز باشد.-

اما سیاها- سیاها؛ سیاهای عزیز اندک‌جایی‌ست به وسعت عشق آن‌همه‌خوب که هم‌راه و هم‌دل‌ام بودند این‌روزان و شبان: برای هم‌اندیشی‌ی پالوده‌ی من ِ کوچک‌ترین با شمایان ِ از جان و دل‌عزیزتر!
جایی- هرچند کوچک- برای آن‌که من شبانه‌های‌ام را بخوانم و شما با نقدهایی اصولی‌تر از یاوه‌های هر منتقد مو سفید و عینک‌گرد و مداد قرمز به دست؛ مرا راه‌نمایی کنید و راست‌گو-

حالا همین را هم بگذار حصار بکشند! راه ما تا دل‌‌ها بی‌راهه و کج‌راه نیست؛ شاه‌راه سخن و ادب و حقیقت است!

دو/ 2
" بگذار بیایند!
بگذار بکوبند!
بگذار تازیانه بزنند این تن خسته را!
این تن همه‌‌عشق‌ را!
این تن رسول‌اش بیداری را!
این تن همه‌ْهش‌یاری‌ را!
- چرخ این بازی بگذار بچرخد باز!-
بگذار این قلم بشکنند و دوات بر سرم بکوبند و چامه‌ها و نامه‌های‌ام بسوزانند یک‌سر!
این وطن‌فروشان و خودپسندان
- که وطن‌ام آزادی‌ست و پسندم آزاده‌گی!-
چه می‌کنند با مانده‌گان‌ام؟
چه می‌کنند با خرده‌‌های جان‌ام اندر روان نوباوه‌گان‌ام؟
چه می‌کنند با عشق ره‌یافته تا قلب هم‌کیشان‌ام از خون‌بارْ چشمان‌ام؟
چه می‌کنند با اندیشه‌های گران‌سنگان‌ام؟
چه می‌کنند با خورشیدْ این شب‌ْفروشان؟
چه می‌کنند با مه‌تابْ این درنده‌گان ظلم‌آیین؟
چه می‌کنند با آتشْ این هیمه‌افروزان نفرت؟
چه می‌کنند با فرزند فردای ملت؟
چه می‌کنند با مشت‌های گره‌کرده و
فریادهای از جانْ بیرون‌جهیده‌ی همیشه‌خروش هم‌‌رزمان‌‌ام؟
چه می‌کنند با این همه ایمان‌ام؟

بگذار بجنگم!
حتا با همین قلم شکسته و دوات ریخته!
سرمست بوی آزادی‌ام!
نزدیک است!
ببین‌اش:

یکی فریاد زد: مغول‌ها آمدند!!!" *

سه/ 3
" به عصری روزگار می‌گذرانیم كه در آن امنیت یك دروغ مصلحتی‌ست! تو در هیچ‌ جایی امنیت نداری! نمی‌توانی دردها و حرف‌های‌ات را با دیگران قسمت كنی: نه در روزنامه‌های ذبح‌شده به تیغ سانسور و نه كتاب‌هایی كه پیش از انتشار از زیر دست میران غضب می‌گذرند- و می‌شود رد سرخ تازیانه‌ی مفتشان را بر برگابرگ آن‌ها دید- و نه حتا در وب‌لاگ‌ها و سایت‌های اینترنتی!
اگر چیزی بگویی كه ازمابه‌تران نپسندند تو را به ساده‌گی از صفحه‌ی ناروزگار حذف می‌كنند: با برچسب‌های گوناگون از قبیل نوكر بی‌گانه و توهین به ارزش‌ها و حتا معتاد و عرق‌خور بودن-!!!- بعضی از این برچسب‌ها به تو نمی‌چسبد و از چسبیدن بعضی‌ها نه تنها ناراحت نمی‌شوی، كه سرخوشی‌ات را دو چندان می‌كنند!
وقتی در جامعه‌ای نگاه كردن به آسمان یك گناه كبیره به حساب بیاید، هیچ كس با سر خم كردن و چشم دوختن به میان دو پای خود آزادی را نخواهد یافت!
... بله! در عصری به همین اندازه حقیر و پوك روزگار می‌گذرانیم! عصری بدون منطق و دگم‌اندیش كه در آن صحرازاده‌گان قیم درختان‌اند! عصری كه قد كشیدن یك انسان‌ را باور ندارد! پس می‌خواهد او را به هر صورتی كه می‌تواند از میدان به در كند!
... در مقابل چنین رفتاری چه باید كرد؟ سكوت؟ نه! فرهنگ سیاه ما سكوت را نشان رضایت می‌داند! فریاد زدن در فضای اینترنت هم اعتباری ندارد! چرا كه ممكن است- به لطف یك هكر!-‌ صدایی جز صدای خود را از بلندگویی كه به دست داری بشنوی! پس چه؟ شاید به‌تر باشد خود را به خود تبعید كنی! به نشانه‌ی اعتراض دوباره در تنهایی‌ی خود غرقه شوی و از فضای ناامنی كه در آن تصویر تو تا انعكاس از آیینه دچار خدشه می‌شود بیرون بروی! بدون اینترنت هم می‌توانی افكارت را منتشر كنی: در اتوبوس و تاكسی! در قهوه‌خانه‌ها و اماكن عمومی! در گپی دوستانه با چند بچه‌ی آدامس‌فروش!
حتا در كتاب‌هایی كه تفاله‌اشان رخصت انتشار می‌یابند!" **

چهار/ 4
"... دیكتاتوری و سانسور در قلم‌رو هنر و اندیشه چنان وسعت یافته كه بررسی‌ی هم‌واره‌ی آن وظیفه‌ی هر هنرمند و ادیبی‌ست كه وجدان سیاسی‌ی خود را در جهت نجات حقیقت بیدار می‌داند.
من می‌گویم نباید سكوت كنیم، شاید شما نیز این‌را می‌گویید؛ اما عمل چیز دیگری می‌گوید: ما سكوت كرده‌ایم.
نفس‌های جسته و گریخته هرگز كافی نیست. باید خطر كنیم. همه از تاكتیك حرف می‌زنیم و من چنین دریافته‌ام كه جای كلمه‌ی ترس را با تاكتیك عوض كرده‌ایم.
اگر همه برویم و بنویسیم و هر طور شده منتشر بكنیم دیوار سانسور می‌شكند.
وقتی خودمان، اندیشه‌های عاشقانه و ایمانی‌ی خویش را سانسور می‌كنیم چنان است كه چشم فرزندان‌امان را در آستانه‌ی تولد بیرون می‌كشیم و توجیه‌امان ترسی‌ست كه بر ما اعمال می‌شود.
از این لحظه بیاموزیم: من از قلب ترس، از دیكتاتوری و سانسور دولت در قلم‌رو هنر و ادبیات؛ حرف می‌زنم.
اگر راست می‌گوییم، اگر با شهامت خود ایستاده‌ایم، اگر می‌دانیم حق با ماست سكوت نكنیم. سانسور در خویش، در قلم‌رو هنر و ادبیات، اولین خیانتی‌ست كه خود درباره‌ی خود مرتكب می‌شویم و با دشمن هم‌دستی می‌كنیم تا به تاكتیك او تحقق بخشیم." ***

پنج/ 5
* بندهای پایانی‌ی شعر بلندی از این حقیر با عنوان هم‌پای سفر در خم این پیچ خطر کو؟ منتشرشده در سیاها به تاریخ چهارده امرداد هشتاد و سه
** بخش‌هایی از یادداشت یغما گلرویی که به مناسبت هک‌شدن وب‌لاگ ترانه‌بانو در صفحه‌ی شخصی‌اش- رقص در سلول انفرادی- نوشت!
*** گفته‌های شاعر؛ روشن‌فکر و مبارز اعدامی‌ی چپ: سعید سلطان‌پور- هم‌او که در بندی‌ از شعرش چنین می‌گوید:
امشب از آسمان تبر می‌بارد؛
نکند چنگیز هم به عرش رسیده باشد!-

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 22:27 | نظرات: 9
شنبه ، ۲۴ بهمن ۱۳۸۳
:: مجموعه‌ی کامل یک‌خطی‌های جشن‌واره‌ی بیست و سوم

حق

- مجموعه‌ی کامل یک‌خطی‌های جشن‌واره‌ی بیست و سوم

اول: سینمای معناگرا/ باباعزیز ِ ناصر خمیر
دوم: توبه‌نامه‌ی.../ یک تکه نان ِ کمال تبریزی
سوم: فیلم‌فارسی در هشت و بیست‌دقیقه/ رستگاری در هشت و بیست‌دقیقه‌ی سیروس الوند
چهارم: کندلوس یه بهشته و تو هم یه فرشته/ باغ‌های کندلوس ِ ایرج کریمی
پنج‌ام: دیشب بابای منو ندیدی؟/ دیشب باباتو دیدم آیدای رسول صدرعاملی
شش‌ام: سفره‌ی خاطره‌ها/ ماهی‌ها عاشق می‌شوند ِ علی رفیعی
هفت‌ام: دایره‌وار/ کافه‌ترانزیت ِ کامبوزیا پرتوی
هشت‌ام: آقای بازی‌گر به اضافه‌ی هدیه تهرانی؛ و... دیگر هیچ/ جایی برای زنده‌گی‌ی محمد بزرگ‌نیا
نه‌ام: ژانر مهران رجبی/ بیدار شو آرزوی کیانوش عیاری
ده‌ام: مرد زیادی یا.../ زن زیادی‌ی تهمینه میلانی
یازده‌ام: اسپاگتی با سالاد فصل/ سالاد فصل ِ فریدون جیرانی
دوازده‌ام: بازی در بازی/ ما همه خوبیم ِ بیژن میرباقری
سیزده‌ام: رنگ خدا-2/ بید مجنون ِ مجید مجیدی
چهارده‌ام: من در دوردست‌ترین جای جهان ایستاده‌ام: کنار تو/ خیلی‌دور خیلی‌نزدیک ِ رضا میرکریمی

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 20:52
آدينه ، ۲۳ بهمن ۱۳۸۳
:: یک‌خطی‌های جشن‌واره‌ی بیست‌ُسوم/ سیزده و چهارده

حق

فیلم سیزده‌ام: رنگ خدا/2
فیلم چهارده‌ام: من در دوردست‌ترین جای جهان ایستاده‌ام: کنار تو!

فیلم سیزده‌ام: رنگ خدا/2
آن‌قدر از این فیلم تحسین و تمجید شد که دیگر جایی برای تشویق‌های ما نمانده است.
مجیدی از آن کارگردان‌هایی‌ست که همه‌ی آثارش یگانه‌اند- البته اگر بخواهم فیلم‌های او را در ردیف‌های مختلف بچینم؛ همه را در ردیف برتر جای می‌دهم؛ به جز باران که شاید یکی‌دو پله پایین‌تر باشد-
مجیدی در بید مجنون برای اولین بار زنده‌گی‌ی یک مرد میان‌سال را برای داستان فیلم‌اش انتخاب کرده است. مردی که شاید ادامه‌ی همان پسرک نابینای فیلم رنگ خدا باشد.
فیلم‌نامه‌ی بید مجنون که قصه‌ی یک‌خطی‌اش مرا یاد فیلم‌نامه‌ای کوتاه به نام قطره‌ای در مه نوشته‌ی این حقیر و به کارگردانی‌ی دوست عزیزم سروش صدری می‌اندازد قصه‌ی بینایی‌ی و عطش دیدن جهان است. جهانی که در خیال نابینا با واقعیات بسیار متفاوت است.
یوسف- با بازی‌ی شاه‌کار و فوق‌العاده‌ی پرویز پرستویی- که از هفت‌هشت‌ساله‌گی نابینا شده؛ بار دیگر در دهه‌ی چهارم عمرش قدرت بینایی را به دست می‌آورد؛ اما با تصاویری از اطراف‌اش مواجه می‌شود که هیچ انتظارش را نداشته است.
بازی‌ی فوق‌العاده و... - نمی‌دانم دیگر چه صفتی برای شاه‌کار پرستویی در این فیلم گزینه کنم- نشان‌گر کوچک‌ترین احساسات و جوشش‌های درونی‌ی یوسفی‌ست که ناگهان به همه چیز شک می‌برد و پشت پا به عقاید و گذشته‌اش می‌زد.
بید مجنون سرشار از صحنه‌هایی زیباست که قلم از بیان‌اشان قاصر است؛ فقط باید به انتظار نشست تا فیلم بار دیگر بر پرده رود و به دید آید.

فیلم چهارده‌ام: من در دوردست‌ترین جای جهان ایستاده‌ام: کنار تو!
رضا میرکریمی خیال همه را راحت کرد و چنین گفت که: فعلا جز فیلم‌های مذهبی چیزی نمی‌سازم.
کاش تمام آدم‌های مذهبی- حداقل فیلم‌سازهای مذهبی‌ی ما- این‌گونه درست و واقع‌بین بودند. فیلم خیلی دور خیلی نزدیک با بازی‌ی بی‌نظیر مسعود رایگان و الهام حمیدی فیلمی با لایه‌هایی عمیق و قابل تاویل است.
دکتر عالم که از به‌ترین موقعیت‌های شغلی و اسمی و مالی برخوردار است بر اثر فهمیدن بیماری‌ی لاعلاج پسرش- که مورد بی‌توجهی‌های او بوده-؛ راهی‌ی سفری می‌شود تا هم به او برسد و هم به حقایقی که از آن‌ها سال‌ها غافل بوده است!
خیلی دور خیلی نزدیک را می‌توان یک فیلم جاده‌ای دانست که حکایت از همان سفر دل به سوی حق و حقیقت می‌کند.
اما نکته‌ی جالب آن‌که هم در این فیلم و هم در فیلم یک تکه نان تبریزی یکی از بحث‌های اصلی‌ی داستان معجزه و حضور آن در زنده‌گی مردم امروز است؛ که البته به طرز آشکار و اذیت‌کننده‌ای معجزه‌ی فیلم یک تکه نان مصنوعی و دور از انتظار می‌نماید؛ اما آن‌چه در خیلی دور خیلی نزدیک می‌بینم به جان و دل می‌نشیند.
از نقاط قوت دیگر این فیلم فیلم‌برداری‌ی بی‌نظیر حمید خضوعی‌ابیانه است که بیابان برهوت را بسیار دل‌ربا به تصویر کشیده.
خیلی دور خیلی نزدیک فیلمی معناگرا- به معنای واقعی‌- و دور از شعارزده‌گی‌ست.

- جشن‌واره‌ی بیست‌ُسوم هم تمام شد و سی‌مرغ‌ها- چه درست و چه نادرست- بر شانه‌ی برترین‌ها نشستند.

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 21:21 | نظرات: 2
:: یک‌خطی‌های جشن‌واره‌ی بیست‌ُسوم/ ده و یازده و دوازده

حق

فیلم‌ ده‌ام: مرد زیادی یا...
فیلم یازده‌ام: اسپاگتی با سالاد فصل!
فیلم دوازده‌ام: بازی در بازی!

فیلم‌ ده‌ام: مرد زیادی یا...
از شعارزده‌گی‌ی فیلم‌های‌ قبلی‌ی میلانی در زن زیادی کاسته شده است. برای اولین بار تهمینه میلانی قهرمان قصه‌اش را هم‌راه مردی هم‌دل و هم‌اندیشه‌اش کرده.- هرچند در انتها باز امتیاز برد را به زن می‌دهد؛ اما همین نکته که یک مرد را با قهرمان زن قصه‌اش برابر می‌کند؛ جالب توجه است.
قصه، قصه‌ی خیانت است. خیانتی که هم به قهرمان زن قصه و هم به قهرمان مرد قصه روا شده است. جالب آن‌که مرد دست به قتل هم‌سر و فاسق‌اش می‌زند؛ ولی زن که او هم ابتدا درگیر همین فکر می‌شود با نوعی بخشش بزرگ‌وارانه به تحمیق مرد هوس‌باز قصه می‌پردازد.
امین حیایی دیگر یک بازی‌گر تمام عیار- البته در نوع خاصی از بازی‌گری- شده است. مریلا زارعی- بازی‌گر محبوب میلانی از دو زن به بعد- معمولی بود. السا فیروزآذر- همان دخترک هم‌سایه‌ی فیلم دیگه چه خبر- در نقش معشوق امین حیایی گیرا بازی کرد.

فیلم یازده‌ام: اسپاگتی با سالاد فصل!
فیلم‌های فریدون جیرانی را می‌پسندم. جیرانی با فیلم قرمز فصل جدیدی در سینمای ایران باز کرد. اما از میان فیلم‌های بعدی‌ی او شخصا آب و آتش و صورتی را امتیاز بیش‌تری می‌دهم.- تغییر منش جیرانی از فیلم‌های خون‌وار به یک فیلم کمدی‌ی ساده؛ مانند صورتی جذاب بود.-
اما فیلم اخیرش- سالاد فصل- باز هم به همان حال و هوای مورد علاقه‌ی خود جیرانی نزدیک می‌شود. در همه‌ی اجزا و عناصر فیلم پخته‌گی‌ی کار جیرانی در فیلم‌نامه و کارگردانی مشاهده می‌شود.
جیرانی که از آن دست کارگردان‌هایی‌ست که با بازی‌گران درجه‌ی یک کار می‌کند در سالاد فصل هم با انتخاب‌هایی درست قصه‌ی فیلم‌اش را به سرانجامی خوش می‌رساند.
البته قصه‌ تا جایی خوب پیش می‌رود که عادل مشرقی- این‌بار یک مرد از خانواده‌ی مشرقی‌های جیرانی را با بازی‌ی فوق‌العاده‌ی خسرو شکیبایی دیدار می‌کنیم- دست به قتل زن دیوانه‌ی حمید دوست‌دار- محمدرضا شریفی‌نیا- می‌زند؛ از پس این قتل و حضور پزشک و معشوقه‌ی اصلی‌ی حمید دوست‌دار- با بازی‌ی مه‌ناز افشار- کمی با عجله سر و ته قصه جمع می‌شود.- به نظر نگارنده آن زمان انتهایی برای بازگشودن حقایق کمی ناکافی‌ست.
بازی‌ی لیلا حاتمی مخصوصا قسمت اول فیلم بسیار خوب و جذاب از آب درآمده. شریفی‌نیا هم که همان همیشه‌گی‌ست.
به هرحال سالاد فصل مانند باقی‌ی فیلم‌های جیرانی هم ساختاری محکم دارد و هم احتمالا در گیشه با استقبال مردم مواجه می‌شود.

فیلم دوازده‌ام: بازی در بازی!
نه! آن‌طور که باید به دل‌ام ننشست.
فقط بازی‌ی لیلا زارع در نقش دختر خانواده بسیار درست و جذاب و تک بود.- که آن‌هم جایزه‌اش را گرفت.-
- فیلم‌ دوازده‌ام حقیقتا یک‌خطی شد!!!-

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 21:13 | نظرات: 0
پنجشنبه ، ۲۲ بهمن ۱۳۸۳
:: یک‌خطی‌های جشن‌واره‌ی بیست‌ُسوم/ هفت و هشت و نه

حق

- برگزیده‌گان بیست‌ُسوم‌این جشن‌واره‌ی فیلم فجر [ کلیک کنید + ]

فیلم هفت‌ام: دایره‌وار!
فیلم هشت‌ام: آقای بازی‌گر به اضافه‌ی هدیه تهرانی؛ و... دیگر هیچ!
فیلم نه‌ام: ژانر مهران رجبی!

کافه‌ترانزیت یا همان خانواده‌ی یک قهوه‌چی‌ی مرحوم- که نمی‌دانم چرا نام قبلی‌اش برای دیدار یک فیلم طنز آماده‌ام می‌کرد- فیلمی جذاب و خوش‌ساخت با قصه‌ای هرچند تکراری اما با پرداختی خوب است.
کامپوزیا پرتوی را بیش‌تر به عنوان نویسنده و کارگردان گروه سنی‌ی کودک و نوجوان می‌شناختیم که در این رده نیز فیلم‌های خوبی ساخته است. هم‌چنین حضور او در چند فیلم ارزش‌مند به عنوان فیلم‌نامه‌نویس او را به عنوان نویسنده‌ای چیره‌دست نیز معرفی می‌کند.
از همان ابتدا با حضور پرویز پرستویی در کادر بازی‌گران این فیلم پیش‌بینی‌ی این‌‌که با فیلمی درست و قوی سر و کار داریم؛ زیاد بی‌راه نبود.- هرچند نقش پرستویی این‌جا آن‌چنان نبود که خودش را- خود همیشه‌گی‌اش را- نشان دهد اما باز می‌شود قدرت جذاب بازی‌اش را در حرکات و گفتارش دید.-
قصه‌ی کافه‌ترانزیت داستان تنهایی‌‌ی یک زن در اداره‌ی خانواده‌اش پس از مرگ هم‌سرش با بازی‌ی فرشته صدرعرفایی- هم‌سر پرتوی- و همان پری‌ی فیلم توقیفی‌ی دایره‌ی جعفر پناهی‌ست.
اگر دایره را دیده باشید با زن‌های مختلفی آشنا می‌شوید که هر کدام یک مشکلی دارند و در جامعه‌ی مردسالار جز سرکوب و خفه‌گی راهی برای‌اشان نمانده است. شاید ریحان- زن قصه‌ی کافه‌ترانزیت- نفر بعدی از آن چرخش دایره‌وار فیلم دایره باشد که این‌بار در این فیلم زنده‌گی‌اش را بازی می‌کند. مشخصات بازی‌ی صدرعرفایی همان بود که در دایره دیده می‌شد.- حتا احساس می‌کنم چهره‌ی پری و ریحان در هر دو فیلم یکی باشد- او بازی‌ی سخت و محکم و استواری دارد. چهره‌ی پر دردش انگار خود ریحان است و عجیب به درد این جور نقش‌ها می‌خورد.

فیلم هشت‌ام: آقای بازی‌گر به اضافه‌ی هدیه تهرانی؛ و... دیگر هیچ!

هانیه توسلی نمی‌دانم چرا نام‌زد به‌ترین بازی‌گر نقش دوم زن شد؟- ما که چیز خاصی از او ندیدیم؛ همان بازی‌ی همیشه‌گی‌اش: ابتدای فیلم دخترک شر و شیطان گاهی به آسمان نگاه کن بود و انتها دخترک شکست‌خورده‌ و عاشق شب‌های روشن!-
فیلم با مراسم عروسی در خانه‌ی مجلل ارباب عیدی‌محمد آغاز می‌شود و با شروع جنگ ایران و عراق آن خانه- که همه‌ی زنده‌گی عیدی‌محمد است- تبدیل به ویرانه‌ای می‌شود و خانواده‌ی بزرگ او از هم می‌پاشد. کل فیلم در آن تک‌گویی‌ی زیبای عزت‌الله انتظامی در نقش عیدی‌محمد خلاصه می‌شود که چنین می‌گوید: من دیوونه‌ام که از گاو خوش‌ام می‌آد؛ من دیوونه‌ام که از درخت و رودخونه و جنگل خوش‌ام می‌آد؛ من دیوونه‌ام که خونه‌ام رو دوست دارم؛ من دیوونه‌ام که از جنگ بدم می‌آد.
انتظامی در این فیلم باز در اوج بود؛ یک بازی‌ی بی‌نقص- مثل همیشه!- و هدیه تهرانی- که دیگر دل‌امان برای‌اش تنگ شده بود- هرچند مجال بازی‌ نداشت اما در همان مختصر حضورش خوش درخشید.
هر چه فکر می‌کنم نکته‌ی دیگری در مورد این فیلم به ذهن‌ام نمی‌رسد.

فیلم نه‌ام: ژانر مهران رجبی!

یک فیلم دردناک و گریه‌دار با صحنه‌هایی مستند از زمین‌لرزه‌ی بم!
دوستی که برای عکاسی در آن بحبوحه‌ی زمین‌لرزه به بم رفته بود می‌گفت: آن‌جا بیش‌تر از آن‌که مردمان یاری‌گر ببینی؛ مردمان دوربین به دست می‌بینی!
آن‌طور که عیاری خودش در مقدمه‌ی بیدار شو آرزو نوشت؛ از زمان زمین‌لرزه‌ی طبس طرح ساخت یک فیلم داستانی در حال‌ و هوای بعد از زمین‌لرزه در ذهن‌اش مانده بود؛ اما به دلایلی موفق به ساخت آن نشده و تا زمان این یکی زمین‌لرزه در حسرت ساخت آن مانده و آن را عملی می‌کند؛ با دو بازی‌گر- به‌ناز جعفری و مهران رجبی- و گروهی جمع و جور چند روز پس از زمین‌لرزه برای ساخت فیلم راهی‌ی بم می‌شوند.
اما شاید عنوان فیلم نه‌ام برای بسیاری تعجب‌برانگیز باشد. نمی‌دانم مهران رجبی را تا چه حد می‌شناسید و با بازی‌اش آشنایی دارید؟ آشنایی‌ی خود من با او برمی‌گردد به فیلم نمایش‌داده‌نشده‌ی کودک و سرباز اثر رضا میرکریمی که رجبی را اولین بار آن‌جا دیدم؛ که آن‌چنان به چشم نیامد. تولد او به عنوان یک بازی‌گر از زمان بازی در فیلم زیر نور ماه میرکریمی در نقش استاد معمم حوزه‌ی علمیه اتفاق افتاد. پس از آن او را در مجموعه‌ی دوران سرکشی و فیلم از کنار هم می‌گذریم و رسم عاشق‌کشی و یکی‌دو جای دیگر دیدار کردیم. اما نکته‌ی جالب آن است که از همان زیر نور ماه به این بعد روند بازی‌ی او تا همین فیلم بیدار شو آرزو یک‌سان است- این به آن معنی نیست که حضور و بازی‌ی روان او را زیر سوال ببریم؛ بل‌که قدرت او را در تثبیت شخصیتی می‌رساند که هرچند باید خودش باشد؛ اما کسی‌ست که به درد سینمای ایران و فیلم‌سازهای ما می‌خورد. شخصیت و ساختار بازی‌ی رجبی نشان‌گر یک مرد جاافتاده‌ی سرد و گرم‌چشیده‌ی شوخ و سرحال است که حتا در بدترین شرایط همیشه باعث سرگرمی و مزاح اطرافیان‌اش می‌شود- البته باز هم جنبه‌ی مثبت قضیه مد نظر است. همین فیلم بیدار شو آرزو را در نظر بگیریم: یک فیلم سراسر تلخ و ضجه! مهران رجبی نقش یک زندانی را بازی می‌کند که پس از زمین‌لرزه به سر وقت خانه‌اش می‌رود و با جسد مادر؛ هم‌سر و آرزو دخترش مواجه می‌شود. او با همان شوخ‌طبعی‌ی همیشه‌گی‌اش مرگ دختر را باور ندارد و هم‌واره در صدد بیدار کردن آرزوست.- یک‌جا که بسیار تلخ و در عین حال جذاب هم هست او با عصبانیت دخترک مرده‌اش را به بیداری دعوت می‌کند.
اما حرف اصلی این است که رجبی این‌ روزها اولین انتخاب کارگردان‌هایی‌ست که نقشی با مشخصاتی که گفته شد را در نظر دارند.- همان‌طور که در یک‌خطی‌ی باغ‌های کندلوس هم گفتم نقش آن مرد پست‌چی همان نقش مهران رجبی با همان خصوصیات است که هم‌واره او را در ذهن تداعی می‌کند و می‌توانست خودش باشد.
پس با این اوصاف آن بی‌راه نیست اگر بگوییم که این روزها باید ژانر مهران رجبی را هم به آن قبلی‌ها اضافه کنیم؛ کسی که با بازی‌‌اش قدرت کاستن از تلخی‌های فیلم- اگر فیلم تلخ باشد- و افزودن بر شادی‌ی فیلم- اگر فیلم شاد باشد- را دارد؛ هم‌چنین دیگر بازی‌ی او برای جذب تماشاگر هم تا حدودی کافی‌ست. شاید سال دیگر یا سال‌های دیگر از او به عنوان یک سوپراستار هم نام برده شود-!!!-

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 14:31 | نظرات: 5
سه شنبه ، ۲۰ بهمن ۱۳۸۳
:: یک‌خطی‌های جشن‌واره‌ی بیست‌ُسوم/ شش

حق

فیلم شش‌ام: سفره‌ی خاطره‌ها!

بی‌مقدمه باید بگویم که کار دکتر علی رفیعی را در تئاتر بی‌حرف پیش قبول دارم- البته کم و زیاد دارد دیگر: عروسی‌ی خون لورکا که شاه‌کار؛ کلفت‌های ژنه با بازی‌ی شبنم طلوعی‌ی عزیز؛ عالی!... و البته در مصر برف نمی‌بارد که قبلا هم مفصل درباره‌اش نوشتم آن‌طور که باید مرا راضی نکرد!- دکتر رفیعی که- اگر اشتباه نکنم- در رشته‌ی طراحی‌ی صحنه درس خوانده‌اند؛ در نمایش‌هایی که اجرا می‌کنند همیشه بار معنایی‌ی زیادی بر دوش‌ طراحی‌ی صحنه و لباس است و این دو هم‌واره از نقاط شاخص و برجسته‌ی نمایش‌هاشان بوده‌اند.
هنگامی که دکتر تصمیم بر ساخت اولین فیلم بلندش گرفت- در حالی که تجربه‌ی ساخت فیلم‌های کوتاه و مستند را در خارج از کشور داشت- خاطره‌ی تلخ و شکست‌خورده‌ی چند کارگردان مطرح تئاتر که آن‌ها هم به سینما و ساخت فیلم روی آورده اما موفق نشده‌ بودند در ذهن بسیاری زنده شد. شخصا هنگامی که فیلم‌نامه‌ی بهار خزر- فیلم به این نام تولید شد و قبل از پخش نام‌اش به این اکنونی تغییر پیدا کرد- نوشته‌ی دکتر رفیعی با هم‌کاری‌ی محمود کلاری و شبنم طلوعی به تاریخ بهار 82 را خواندم- صادقانه بگویم:- پیش‌بینی‌ی چنین فیلم درست و پرجذبه و خارق‌العاده‌ای را نمی‌کردم.
فیلم ماهی‌ها عاشق می‌شوند از معدود فیلم‌هایی‌ست که همه‌ی اجزا و عناصرش به درستی و به جای خودشان به کار گرفته شده و از هر کدام بیش‌ترین بهره برده شده است؛ این در حالی‌ست که ماهی‌های عاشق می‌شوند مانند بسیاری از فیلم‌های جشن‌واره‌ی امسال ادعایی ندارد.

از همان ابتدا به حضور و شاخص بودن دو نکته در فیلم مطمئن بودم: یکی طراحی‌ی صحنه‌ و لباس چشم‌گیر؛ با توجه به این‌که قصه‌ی فیلم در بندرانزلی با آن مناظر و غروب‌های شگفت‌انگیزش می‌گذرد و دکتر با بینشی صحیح از لباس‌های محلی هم در طراحی‌ی لباس استفاده خواهد کرد. و دیگری آن‌که فیلم- مخصوصا بازی‌ها- باید حال و هوایی تئاتری با خطوط صحنه‌ی نمایشی داشته باشد.
- در یادداشت‌های قبلی از بازی‌گران تئاتر که این‌ روزها پرده‌ای شده‌اند چند تایی را نام بردم؛ دیگرانی هم که در این فیلم‌ و یکی‌دو فیلم دیگر بازی کرده‌اند؛ به این قرار به آن سیاهه اضافه کنید: سیامک صفری؛ مائده طهماسبی؛ فرخ نعمتی و سینا رازانی که در همین فیلم بازی کرده‌اند و احمد ساعت‌چیان در فیلم جایی برای زنده‌گی-
قصه‌ی ماهی‌ها عاشق می‌شوند داستان سفر و انتظار و عشق؛ و البته غذاست!
یک فیلم به تمام معنا خوش رنگ و لعاب که همیشه در آن زیبایی‌ هست. فیلم‌برداری‌ی محمود کلاری- استاد محمود کلاری- در آن فضاهای زیبا و مسحورکننده؛ حرف ندارد. رنگ‌ها آن‌قدر جذاب‌اند که یک آن چشم را رها نمی‌کنند.- فقط یک نمای غروب در فیلم سه یا چهار بار دیده می‌شود که بسیار زیباست اما تکرارش با همان مشخصات کمی خسته‌کننده می‌شود.-
بازی‌ی بازی‌گران هم که دیگر حرف ندارد. در مورد بازی‌ی کیانیان جز عالی هیچ چیز نمی‌توان گفت.- او خود خود عزیز کوثری‌ست.-
رویا نونهالی- به نظر نگارنده- اوج بازی‌اش در این فیلم است.- البته هیچ‌گاه نگاه شاه‌کار و فراموش‌نشدنی‌اش را در فیلم بوی کافور عطر یاس از یاد نخواهیم برد- اما حرکات‌اش؛ نگاه‌ها‌ی‌اش؛ خنده‌های‌اش و گریه‌اش در این فیلم چیز دیگری‌ست.- آن‌جایی که یک‌بند برای آن‌که گریه‌اش نگیرد مقابل عزیز ور می‌زند- مخصوصا ور زدن را برای بازی‌ی آتیه در آن صحنه انتخاب کرده‌ام- فوق‌العاده است.
بازی‌‌ی مریم سعادت- که بعد از مدت‌ها بر پرده‌ی سینما باز به چشم آمد؛ جذاب و درخور توجه حتا برای نام‌زدی‌ی نقش دوم زن بود. مائده طهماسبی و گل‌شیفته فراهانی هم مانند همیشه پر جنب و جوش و یکه بودند. اما از میان بازی‌گران نقش‌های بعدی که همه‌گی هم تئاتری هستند سیامک صفری و مهدی پاکدل به‌تر بودند. بازی‌ی صفری را که همیشه می‌پسندیده‌ام- با آن لحن گفتار جذاب‌اش.- مهدی‌ی عزیز همان‌طور که به خودش هم گفته‌ام در صحنه‌ی ملاقات‌اش با عزیز- کیانیان- درست و محکم بازی می‌کند و حرف ندارد.
سینا رازانی و فرخ نعمتی هم با آن‌که نقش‌هاشان کوتاه بود اما از باقی چیزی کم نداشتند.
باید اعتراف کنم که دکتر رفیعی در ساخت اولین فیلم سینمایی‌اش بسیار سربلند و پیروز نشان داده است. کارگردانی‌ی او با خطوط بازی و صحنه‌ی صحیح و نمابندی‌ی عالی نشان‌گر موفقیت او علاوه بر تئاتر در سینما هم هست. هنوز هم نماهای زیبای فیلم در خاطرم مانده‌اند- مخصوصا دوسه نمای فوق‌العاده: یکی آن‌جایی که کیانیان و نعمتی بر نیمکتی کنار ساحل نشسته‌اند و صحبت می‌کنند؛ بلند می‌شوند و هم‌چنانی که از کادر خارج می‌شوند صدای‌اشان به گوش می‌رسد و دوربین هم‌چنان بر آن نیمکت خالی مانده است.
دیگری نمای پرتقال‌چینی‌ی زن‌ها و شرط‌بندی‌ی آتیه و توکا؛ آن‌جایی که آتیه برای برد دخترش یک پرتقال را در مشت پنهان می‌کند تا تعداد تاق شود.
و دیگری نمای آخر فیلم که از دوردست مه سواری‌ی کرایه‌ای با نور چشمک‌زن خارق‌العاده‌اش-!!!- نزدیک می‌شود؛ رضا در مقابل رستوران آتیه پیاده و کنار در زنگ می‌زند؛ نما قطع می‌شود به چهره‌ی توکا- گل‌شیفته- که با شنیدن زنگ، لب‌خندی بر لب‌اش نقش می‌بنند.
به این دو نما اضافه کنید همه‌ی نماهای بسته‌ی غذاهای مختلف را که در طول فیلم می‌بینیم و حسابی اشتهای‌امان باز می‌شود.

- خوب؛ هر چه به انتهای جشن‌واره نزدیک می‌شویم یک‌خطی‌ها به یک‌بندی‌ها و یک‌‌صفحه‌ای‌ها و یک... تبدیل می‌شوند.

تا بعد...

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 14:18 | نظرات: 11
دوشنبه ، ۱۹ بهمن ۱۳۸۳
:: اینسرت یا همان نمای لایی

حق

- اسامی‌ی نام‌زدهای دریافت سی‌مرغ‌های بلورین بیست‌ُسوم‌این جشن‌واره‌ی بین‌المللی‌ی فیلم فجر به نقل از سایت 30‌ نما [ کلیک کنید + ]
- تشکر از سایت‌های خبرنامه‌ی گویا و 30 نما به خاطر لینک یک‌خطی‌های جشن‌واره‌ی بیست‌ُسوم در سیاها
- در قسمت پیام‌های یادداشت قبلی یک دوست دل‌سوز سیاها را تهدید به هک کرده و ما را مورد الطاف هکی‌ی خود قرار داده‌اند؛ صحبت‌هایی پیرامون این قصه هست که مختصرا در همان بخش پیام‌ها نوشته‌ام و اگر این دوست تا بعد از جشن‌واره موفق به هک سیاها نشدند؛ اگر عمری باقی بود- هم برای سیاها و هم برای ما- مفصلا خواهم نوشت برای این دل‌سوز!
- سالاد فصل را هم دیدم و در کار یک‌خطی‌اش هستم!
- این هم وب‌لاگ دیشب باباتو دیدم آیدا؛ وب‌لاگ هواداران رسول صدرعاملی [ کلیک کنید + ]

تا بعد...

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 13:37
يکشنبه ، ۱۸ بهمن ۱۳۸۳
:: یک‌خطی‌های جشن‌واره‌ی بیست‌ُسوم/ پنج!

حق

فیلم پنج‌اُم: دیشب بابای منو ندیدی؟

" به نورا گفتم دو روز پیش، توی خیابان استانبول، پدرش را با خانمی که موهاش زرد زرد بود و ناخن دست‌ها و پاهاش لاک قرمز داشت دیدم"/ دو خط ابتدایی‌ی داستان بابای نورا از مجموعه‌ی بعد از آن شب نوشته‌ی مرجان شیرمحمدی

خدا را شکر که همیشه در عالم هنر رسم بر سه‌گانه‌سازی و سه روایت و سه برداشت بوده است- یا به قول معروف: تا سه نشه...!- اگر این سه‌ها چهار؛ پنج یا بیش‌تر بودند که: ای داد بی‌داد!
رسول صدرعاملی روز افتتاحیه‌ی جشن‌واره در مورد فیلم‌اش چنان گفت: بالاخره از شر دختران جوان و تداعی‌ها و ترانه‌ها و آیداها رها شدم! که آدم فکری می‌شود ایشان را در بدترین شرایط زیر شکنجه و شلاق و گیوتین مجبور به ساخت این سومین روایت کرده‌اند.

بعد از دیدن فیلم یک بار دیگر داستان بابای نورا را خواندم. همان که عباس کیارستمی پیش‌نهاد ساخت‌اش را به صدرعاملی داده است. هم فیلم و هم داستان از یک ساده‌گی‌ی زیبا و جذاب برخوردارند؛ ساده‌گی‌ای که در نگاه؛ بازی و سوال‌های مکرر آیدا هم دیده می‌شود. اتفاقات در داستان به سرعت روی می‌دهد اما در فیلم حسابی خسته‌کننده است؛ شاید اولین ایرادی هم که بر فیلم بتوان شمرد همین ریتم کند و کش‌دارش باشد که نمی‌دانم چرا این‌گونه شده است؟
فیلم دیشب باباتو دیدم آیدا از همان مراحل پیش‌تولیدش حسابی سر و صدا به راه انداخت؛ ابتدا به خاطر حضور فیلم‌نامه‌نویسان متعدد و حذف یکی‌یکی‌شان و بعد به خاطر دربه‌در دنبال یک دخترک بازی‌گر جدید گشتن برای نقش آیدا- کسی که به قول صدرعاملی هم چهره نباشد و هم به آیدا نزدیک باشد.- چندین ماه هانیه توسلی- که خودش کاندید بازی‌ی نقش ترانه در فیلم قبلی‌ی صدرعاملی بود- از میان هفت‌صد هشت‌صد دختر جوان تست می‌گرفت تا بالاخره این خانم صوفی- یا سوفی- کیانی برای بازی‌ی نقش آیدا انتخاب شد.- و البته خاطره اسدی؛ که به نظر نگارنده در نقش‌اش بیش‌تر از آیدا جا افتاده بود.-
نقش آیدا نقشی‌ست که ناخودآگاه سنگینی‌ی حضور پگاه آهنگرانی- کم‌تر- و ترانه علی‌دوستی- بیش‌تر- به خاطر نقش‌های تداعی و ترانه بر بازی‌‌اش احساس می‌شود.
صدرعاملی که از فیلم‌های قبلی‌اش تجربه‌ی شیرین معرفی‌ی دو بازی‌گر خوب را به سینما داشت می‌خواست برای این سومین روایت هم کارش را به درستی پیش ببرد و آیدا را هم ماندگار سینما کند.- حالا چه‌قدر موفق بوده؛ بماند!- همه‌ی این‌ها و خیلی ناگفته‌های دیگر بر بازی سوفی در نقش آیدا تاثیرگذار است. وارد سالن که می‌شدی همه منتظر دیدار یک فوق‌ستاره بودند. اما... به نظر نگارنده اگر این همه هیاهو پیرامون انتخاب این بازی‌گر پیش نمی‌آمد شاید سوفی می‌توانست خیلی‌ها را از بازی‌اش راضی کند.- یا خیلی‌ها را راضی‌تر کند.-
اما با هر معیاری می‌سنجم به این نتیجه می‌رسم که این روایت سوم چیزی از قبلی‌ها بیش‌تر نداشت هیچ؛ حتا ترانه- فیلم من ترانه... منظورم است- از این یکی یک سر و گردن بالاتر بود.
یکی دیگر از ابهامات نگارنده در مورد فیلم‌نامه؛ انتهای فیلم است. کنار آمدن آیدا با این قضیه و این‌که در انتها یک دفعه همه چیز را فراموش می‌کند- یا تصمیم می‌گیرد راه خودش را برود- کمی گنگ مانده. داستان را که می‌خوانم برای‌ام باورپذیرتر است؛ اما فیلم گویی چیزی کم دارد.
اما در مجموع فیلم دیشب باباتو... فیلمی‌ست ساده که قدرت جذب تماشاگر عام را هم دارد. بازی‌های فیلم هم یک‌نواخت است- مخصوصا بازی‌ی شاهرخ فروتنیان که دیگر به یک بازی‌گر شش‌دانگ حسابی تبدیل شده است.

به هر حال فرصت برای نوشتن در مورد این فیلم و فیلم‌های دیگر جشن‌واره بسیار است. عقیده‌ام بر این بوده همیشه؛ که در زمان برگزاری‌ی جشن‌واره؛ شخصا نمی‌توانم نقد و نظر درستی بر فیلم‌ها داشته باشم. هر شب دو فیلم و در طول یازده شب بیست‌ُدو فیلم آن‌قدر ذهن را مشغول می‌کند و آن‌قدر این قصه‌ها در هم رسوخ می‌کنند که نمی‌توان منصفانه آن‌ها را حلاجی کرد.- این یکی را هم اضافه کنید به آن دلایل‌ قبلی پیرامون یک‌خطی شدن یادداشت‌های جشن‌واره‌ی امسال! -
چند روزی که از جشن‌واره بگذرد خود به خود فیلم‌های ضعیف‌تر از ذهن پاک می‌شوند و فیلم‌هایی که ارزش بازدیدن و نوشتن نقد و نظر را دارند جای‌اشان را به خوبی پیدا می‌کنند.
پس باقی‌ی گفته‌ها در مورد فیلم‌های باارزش- که شاید همین دیشب باباتو... هم جزوشان باشد- باشد برای بعد...

یک‌خطی‌های بعدی:
فیلم شش‌اُم: سفره‌ی خاطره‌ها/ ماهی‌ها عاشق می‌شوند
فیلم هفت‌اُم: دایره‌وار/ کافه‌ترانزیت
فیلم هشت‌اُم: آقای بازی‌گر به اضافه‌ی هدیه تهرانی؛ و... دیگر هیچ!/ جایی برای زنده‌گی

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 15:51 | نظرات: 12
آدينه ، ۱۶ بهمن ۱۳۸۳
:: یک‌خطی‌های جشن‌واره‌ی بیست‌ُسوم‌/ چهار

حق

فیلم چهارم: کندلوس یه بهشته و تو هم یه فرشته!

یاد جشن‌واره‌ی دو سال پیش افتاده‌ام: فیلم نفس عمیق و آن بی‌تابی‌ی بی‌حد من برای اکران عمومی‌ی فیلم و دیدارش با بسیاری از دوستان‌ام!
باغ‌های کندلوس هم پس از مدت‌ها مرا بی‌تاب آن کرد تا روزی بتوانم با شور و شوقی وصف‌نشدنی آن‌را به همه نشان دهم! باغ‌های کندلوس از آن معدود فیلم‌هایی‌ست که حسرت می‌خورم کاش من آن‌را ساخته بودم- این‌را بگذارید به حساب خوش‌خیالی‌‌ام!-
باغ‌های کندلوس یک فیلم درست و پُر و محکم و بی‌نقص است!
باغ‌های کندلوس یک پرش جانانه برای کارگردان خوش‌فکر و نواندیش‌اش ایرج کریمی‌ست!
ایرج کریمی منتقد و نویسنده‌ی باسابقه‌ی سینما از همان اولین فیلم‌اش: از کنار هم می‌گذریم؛ نشان داد که کارش را خوب بلد است و می‌داند حرف‌اش را چه‌گونه و بی‌شعار و آن‌گونه که تماشاگر بپسندد به زبان تصویر درآورد.

از کنار هم می‌گذریم که از نوع‌ فیلم‌های جاده‌ای- هم‌چون همین باغ‌های کندلوس- و به اصطلاح خود فیلم؛ ژانر از کنار هم می‌گذریم بود؛ فصل تازه‌ای در روایت داستان‌های خطی‌ی سینمای ماست. هرچند این فیلم با اقبال از سوی هم‌کاران کریمی و هم‌چنین مردم مواجه نشد؛ اما کسانی که هم اهل فن باشند و هم منصف؛ آن‌را می‌پسندند و حتا اگر هم به هر دلیلی از آن خوش‌اشان نیاید؛ کریمی را به عنوان یک نویسنده و کارگردانی که بر ابزار کارش بسیار مسلط است و سینما را می‌شناسد؛ می‌شناسند.
باغ‌های کندلوس نسبت به فیلم قبلی‌ی کریمی- چند تار مو- به فضای فیلم و ژانر از کنار هم می‌گذریم نزدیک‌تر است. هرچند در هر دو فیلم اخیر کریمی می‌توان ردپایی از آن اولی را دید؛ اما باغ‌های کندلوس بیش‌تر از کنار هم می‌گذریم را یادآوری می‌کند:
اولین نکته‌ی ارجاعی به آن فیلم فضا و محل ساخت فیلم- جاده‌ی کندلوس- است. حتا در یک نما از فیلم که سواری‌ی سه دوست در کنار سواری‌ی خراب به‌ناز جعفری- دریای فیلم- متوقف می‌شود؛ گمان می‌کنم همان جایی باشد که در فیلم از کنار هم می‌گذریم سواری‌ی ارس و پدرش در کنار سواری‌ی خراب فریبا کامران- نام‌اش را در آن فیلم فراموش کرده‌ام- متوقف می‌شود.
نکته‌ی بعدی حضور دوباره‌ی سید در این فیلم است- سید؛ همان‌ جوانک پدرمرده‌ی فیلم اول که سوار نعش‌کش مهران رجبی می‌شود- همان‌که در آن فیلم مزاحم گروه فیلم‌برداری بود؛ اما این‌جا نقشی جانانه دارد.
حضور شاهرخ فروتنیان و فریبا کامران هم در این فیلم یادآور بسیاری نکات از فیلم‌های قبلی‌ست- یادمان بیاید فروتنیان در فیلم اول از کامران خوش‌اش می‌آید؛ اما...؛ هم‌چنان یادمان بیاید حضور هر دو را در چند تار مو- -ایرج کریمی عجب کارگردان باهوشی‌ست و چه زیبا آدم‌های‌اش را در فیلم‌های‌اش چیده است.-
حتا حضور مرد پُر حرف پست‌چی- یا به عبارتی بکسل‌چی- هم با آن وراجی‌های‌اش یادآور مهران رجبی در نقش راننده‌ی نعش‌کش آن فیلم است.
- تماشاگری که هر دو فیلم قبلی‌ی کریمی را دیده باشد- به دقت- به مراتب بیش‌تر از تماشاگران دیگر با باغ‌های کندلوس انس می‌گیرد و ارتباط برقرار می‌کند!- البته این به آن معنا نیست که فیلم به تنهایی حرفی برای گفتن نداشته باشد؛ اصلا!
باغ‌های کندلوس روایت سفر سه دوست قدیمی‌ست برای یافتن مزار دو دوست عاشق‌اشان که بیست سال پیش در منطقه‌ی کندلوس خاک شده‌اند. با حضور و جست‌ُجوی آن‌ها برای یافتن مزار آبان و کاوه؛ ما به دیدار گوشه‌هایی از زنده‌گی‌ی آن‌ها می‌نشینیم و با آن سه دوست قدیمی تا انتهای فیلم عشق این دو- کاوه و آبان- را حلاجی می‌کنیم!
بازی‌ی محمدرضا فروتن در نقش کاوه هرچند به بازی‌اش در شب یلدا پهلو می‌زند اما فوق‌العاده است. یک عاشق و شاعر و نقاش تمام و کمال را در چهره و بیان و بازی‌ی فروتن می‌توان سراغ گرفت در این فیلم. هرچند نقش‌اش از نظر زمانی کوتاه است؛ اما بسیار تاثیرگذار و سربلند به چشم می‌آید.
خزر معصومی هم که جز این فیلم در فیلم به رنگ ارغوان؛ فیلم توقیفی‌ی ابراهیم حاتمی‌کیا بازی کرده است؛ در اولین حضورش بر پرده‌ی سینما خوب و سنجیده بود.
به نظر نگارنده تنها دقایق پایانی‌ی فیلم کمی شتاب‌زده و گم بود. از آن‌جایی که یکی از سه دوست دچار کابوس شبانه می‌شود و از پس آن در بیدارخوابی به جاده می‌رود و تصادف می‌کند؛ کمی رشته‌ی فیلم از دست در می‌رود.
پایان‌بندی‌ی فیلم هم با این جمله‌ی فروتن من یکی را کمی متعجب کرد: آبان خوبی؟
حضور به‌ناز جعفری- که بازی‌گر محبوب کریمی‌ست- مانند چند تار مو کوتاه اما نشان‌گر تجربیات بالای او در انتقال حس و ایجاد هم‌ذات‌پنداری در تماشاگر است.
اعتراف می‌کنم این از آن فیلم‌هایی بود که خداخدا می‌کردم به پایان نرسد؛ نمی‌دانید چه شوقی داشتم برای ادامه‌ی فیلم؛ اما...! مانند زنده‌گی‌ست دیگر؛ درست جایی که فکرش را نمی‌کنی: کات!

- با عرض معذرت گویا این چهارمین فیلم سهم‌اش از یک‌خطی‌های جشن‌واره کمی بیش‌تر بود؛ تاکید می‌کنم: فقط کمی! در ضمن باید کمی زمان بگذرد تا تحلیل‌های درست‌تر و کامل‌تر در مورد باغ‌های کندلوس را قلمی و در سیاها یا جایی دیگر چاپ کنم؛ به هر حال ارزش‌اش را دارد!-

خدا را شکر! کمی به این بیست‌ُسوم‌این دوره هم دل‌‌امان خوش شد!

تا بعد...

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 16:13 | نظرات: 9
پنجشنبه ، ۱۵ بهمن ۱۳۸۳
:: یک‌خطی‌های جشن‌واره‌ی بیست‌ُسوم‌/ یک؛ دو؛ سه

حق

خواستم به عادت سال‌های گذشته مفصل در مورد فیلم‌هایی که در جشن‌واره‌ی فیلم فجر می‌بینم؛ بنویسم! اما دو نکته- دو نکته‌ی نسبتا اساسی- مرا از این کار بازداشت:
- یکی آن‌که هر جایی را نظر کنید هر کسی که فکرش را هم نمی‌کنید در مورد این مهم‌ترین اتفاق سینمایی‌ی کشور(!!!) دستی به قلم دارد و چپ و راست می‌نویسد؛ بسیار!
- و دیگر آن‌که این روزهای اول جشن‌واره و این چند فیلمی که فعلا دیده‌ام اصلا چنگی به دل نزده و مرا دل‌سرد کرده‌اند؛ بسیار! تا باقی چه شوند!
پس از کلنجار مختصری با خودم بالاخره تصمیم بر آن گرفتم بر هر فیلم- چه ارزش‌اش را داشته یا نداشته باشد- یک‌خطی بنویسم- منظور از یک‌خط را که متوجه هستید!؟!-

فیلم اول: سینمای معناگرا!
فیلم دوم: توبه‌نامه‌ی...!
فیلم سوم: فیلم‌فارسی در هشت‌ُبیست‌ دقیقه!

فیلم اول: سینمای معناگرا!
روز اول و فیلم اول که شروع حسابی دردناکی بود: بابا عزیز! یک آش شله‌قلم‌کار عرفانی که گوش شیطان کر نام فیلم به‌اش چسبانده بودند: محصول خارق‌العاده‌ی کشورهای فرانسه؛ انگلستان؛ مجارستان؛ تونس و لابد ایران! یک فیلم معناگرای بیابانی- بُعد جدیدی از فیلم‌های جاده‌ای! که مستعد دریافت هر گونه جوایزی نیز هست!!!- در مورد گردهمایی‌ی درویشان در ناکجاآباد و سیر و سلوک آن‌ها!
انتخاب بد بازی‌گر نقش اول؛ از هم‌گسیخته‌گی‌ی نماها؛ سردرگمی‌ی قصه و آدم‌ها و الکن بودن کارگردان و نویسنده در بیان مقاصدشان همه مهر تاییدی بر بی‌سرُته بودن بابا عزیزند!
در ضمن این؛ آخرین فیلم مرحوم حسین پناهی بود که انگار باز خودش را زنده‌گی کرده است. ما آخرش هم نفهمیدم حضور گل‌شیفته فراهانی میان این همه بازی‌گر عرب و عجم و عجیب و غریب چه مفهمومی داشت!- جز آن‌که نه سیخ بسوزد نه کباب؟ یا به عبارت دیگر: هم خدا و هم خرما-‌

فیلم دوم: توبه‌نامه‌ی...!
فیلم دوم یک تکه نان از کارگردان محبوب‌ام کمال تبریزی بود.- که آن هم حسابی داد مرا درآورد!- فکری‌ام نکند این فیلم شعارزده توبه‌نامه‌ای باشد بر مارمولک!؟!- این آقای تبریزی هم که ارادت‌اش را به داستان‌های فرعی و قصه در قصه در فیلم‌نامه‌هاشان نشان داده است؛ دیگر دارد حسابی زیاده‌روی می‌کند. موضوع اصلی‌ی فیلم‌اش چیزی شبیه داستان نظرکرده‌ی فیلم قدم‌گاه بود- البته یک سر و گردن بالاتر از آن!- من یکی که انتظارات و توقعات‌‌ام بعد از دیدن این فیلم برآورده نشد- آن‌هم بعد از آن آثار درخشانی که از تبریزی دیده‌ایم!-
تنها نکات قابل توجه یک تکه نان می‌تواند این‌ها باشد:
روایت داستان که در عین خطی و ممتد بودن به یک حرکت دایره‌وار هم پهلو می‌زند: به آخر داستان که می‌رسیم هنگامی که عزیز- با بازی‌ی زیبای رویا نونهالی- قصه‌ی آن مرد و امام‌زاده را تعریف می‌کند زمان فیلم به زیبایی در حال و گذشته معلق می‌شود؛
فضا و طبیعت بکر و زیبای فیلم؛
حضور رضا کیانیان در سه نقش متفاوت و بازی‌ی مانند همیشه درخشان‌اش؛
حضور پیام دهکردی و احمد آقالو- بازی‌گران درجه‌ی اول تئاتر در نقش‌هایی کوتاه؛ اما بسیار درست و تاثیرگذار!- مخصوصا پیام دهکردی که خیال می‌کنم این اولین تجربه‌ی سینمایی‌اش باشد در نقش امیر بسیار به جا و بی‌غلط بازی کرد و حداقل جماعت تئاتری را با بازی‌اش روسفید کرده است.
- امسال شاهد حضور چندین و چند بازی‌گر تئاتری‌ی دیگر هم در فیلم‌های جشن‌واره هستیم: در همین فیلم به جز آن‌دو که گفته شد؛ هومن برق‌نورد و فرزین محدث و سیروس همتی هم بازی‌های بی‌نقصی از خود ارائه دادند. هم‌چنین حضور مجید بهرامی بازی‌گر نمایش‌های خانه‌ در گذشته‌ی ماست و سیاها در فیلم گیلانه‌ی بنی اعتماد مرا بی‌تاب دیدار این فیلم کرده است. مهدی پاکدل عزیز هم که امسال اگر اشتباه نکنم دو فیلم در جشن‌واره دارد: یکی ماهی‌ها عاشق می‌شوند اولین فیلم سینمایی‌ی دکتر علی رفیعی و دیگری چای‌نت فیلمی از حسین قناعت در بخش مهمان جشن‌واره!

و اما فیلم سوم: فیلم‌فارسی در هشت‌ُبیست‌ دقیقه!
سیروس الوند هر جور شده می‌خواهد این سینمای بدنه- به قول خودش- را رها نکند. موضوع چند خطی‌ی فیلم که حکایت از خودسری‌های گروه‌های تندرو و رادیکال داشت و حواشی‌ی پر سر و صدای فیلم مبنی بر حذف صحنه‌هایی از آن و این‌که فیلم‌نامه‌ی محمدهادی کریمی چندین سال بین تهیه‌کننده‌گان و کارگردانان دست به دست می‌شده و کسی جرات ساخت آن را نداشته(!!!) همه‌گی باعثی بودند تا دل‌امان را برای دیدن فیلمی متفاوت از الوند خوش کنیم!- عجب ساده‌ایم ما!-
گویا این آقای الوند اصلا با افرادی مانند طاها و فواد- آدم‌های فیلم‌اش- آشنایی نداشته! چرا که در پرداخت شخصیت آن‌ها فقط بسنده کرده به کمی ریش و چند انگشتر عقیق و یک تسبیح که مدام بازی‌چه‌ی بهرام رادان است! چه انتخاب‌های درستی هم برای نقش‌های‌اش داشته- نیم‌نگاهی به گیشه! تاکید می‌کنم: فقط نیم‌نگاه!- شهاب حسینی هم در نقش فواد انگار بند ناف‌اش را با فلسفه بریده‌اند؛ حتا آب تعارف‌کردن‌اش هم فلسفی‌ست! مه‌تاب کرامتی هم که بسیار دور بود از سطح توقع ما: بازی‌اش سرد و بی‌روح و از نقش‌اش- آهو شریفی- پرت بود!
خیال می‌کنم این یکی فیلم آقای الوند هم از طرف منتقدین شکست بخورد؛ هم در گیشه با اقبال روبه‌رو نشود!- به هر حال دست‌اشان درد نکند و خسته نباشند!

این تا این‌جای کار! امشب باغ‌های کندلوس را می‌بینم که گفته‌اند عاشقانه‌ای‌ست نامتعارف! درباره‌اش یک‌خطی می‌نویسم؛ حتما!

تا بعد...

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 15:29 | نظرات: 12