صفحه‌ی اصلی
بايگانی
پست الكترونيك
بایگانی‌ی موضوعی
:: سینما
:: ادبیات
:: بدون شرح
:: شعر
:: تیاتر
:: چشمان وحشی
بایگانی‌ی ماهيانه
:: November 2007
:: October 2007
:: August 2007
:: July 2007
:: March 2007
:: February 2007
:: January 2007
:: December 2006
:: November 2006
:: October 2006
:: September 2006
:: August 2006
:: July 2006
:: June 2006
:: May 2006
:: April 2006
:: March 2006
:: December 2005
:: November 2005
:: October 2005
:: September 2005
:: August 2005
:: July 2005
:: June 2005
:: May 2005
:: April 2005
:: March 2005
:: February 2005
:: January 2005
:: December 2004
:: November 2004
:: October 2004
:: September 2004
:: August 2004
:: July 2004
:: June 2004
:: May 2004
:: April 2004
:: March 2004
:: February 2004
:: January 2004
پيوندها
تبليغات
پشتيبانی و خدمات
:: آمار بازدیدکننده‌گان
:: نسخه‌ی RSS 0.91
:: با كمك MovableType
:: اجرا: ادبكده، بانك ادبيات پارسی



© Phoenix Design Group - SiaPac

سه شنبه ، ۲۹ دی ۱۳۸۳
:: برهنه‌گی/ یک

حق

تنْ‌برهنه‌گی‌ات از بند‌ْ رستن بشر است!
- حریر نازک خانه‌گی از تن به در کن ای زیبای آخرین!-

سینه‌های‌ات به وقت عریانی
دو انار رسیده‌ی سرخ‌اند
به طعم همه‌شهوت‌های آسمانی!

لمس ساق‌های بلورفام‌ات
کودک از گه‌واره‌جهیده را خواهشی‌ست
در جست‌ُجوی پستان شیرین مادر!

تنگ‌نای میان دو ران‌ات
- قلب هستی-
زادگاه بشر است!

گیسوی پریشان‌ات
حسرت آدمی را ماند در سجود واپسین:
- به وقت هاشور مرز ناپیدای دو سینه‌ات!-

شانه‌ات چه بی تن‌پوش و چه با
ایجاب انسان است برای هق‌هق!

لبان هوس‌انگیز تو
- ای پری‌واره‌ی پردیس!-
سرپیچی‌ی از همه‌ْخدایان را توجیه است!

- ابلیس بی‌نوا هم اگر بی‌پرده به تماشا نشسته بودت
پای‌بوس این همه شرارت و دربه‌دری نمی‌شد!-

ای سینه‌ات بوسه‌پوش!
مرا در خالی‌ی آغوش‌ات
مرحم همهْ‌زهرهای خورده و پاد ندیده باش!

خطوط درهم تن‌ام را
- بی‌حجاب-
میهمان کن به ضیافت فراز و فرود تن‌ات:
در سرسرای ناممکن این‌ همه خجسته‌گی!

بگذار دستان‌ام رها باشند
در کشف اعماق برهنه‌گی‌ات!

لبان‌ام را
رخصت لمس خدای‌گونه‌تن‌ات ده:
بل سربلند رسالت آن‌جهانی‌ی بوسه باشند!

شرم و حیا را بگذار گم کنیم در چشمه‌ی تن‌هامان!
آنک بمیریم هر دو تن‌برهنه‌وار:
- هم‌چو گم‌گشته‌گی‌ی عاشقانه‌ی دو انسان
در هم‌آغوشی‌ی سایه‌هامان!-

مرا به خویش فراخوان:
به برهنه‌گی‌ات!

خط‌خطی‌های برهنه‌گی- که شاید و باید ادامه داشته باشد- حکایت حسرتی‌ست که این‌روزها عجیب درم برانگیخته شده: حسرت رسیدن به قداست برهنه‌گی و مکتوب کردن‌اش!
... و این شعرگونه سرآغاز تلاشی‌ست- تو بگو به‌راه‌رفته‌ام یا کج؟ خوش‌گفته‌ام یا ولنگیده‌ام؟- برای رسیدن به تن‌برهنه‌گی و هم‌آغوشی‌ی خدا‌وار و مقدس و به انجامی خوش رساندن رسالت آن‌جهانی‌ی بوسه- هم‌چنان که در بندی گفتم!-
... و دیگر آن‌که شیطنت بازی‌گوشانه‌ای هم‌واره به‌ام سخمه می‌زند: تجربه‌ای دیگرگونه در منش و روش ادبیات اروتیک- به شرط آن‌که به هزاررنگی‌های روسپی‌وار رایج پهلو نزند و اوج باکره‌گی را گواه باشد!-

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 13:43 | نظرات: 64
چهارشنبه ، ۲۳ دی ۱۳۸۳
:: شماره‌ی فوق‌العاده!

حق

عکس از مسعود پاکدل


صحنه چه می‌تواند گفت
به هنگامی که از بازی‌گر و بازی
تهی‌ است؟
[...]
در غیاب انسان،
جهان را هویتی نیست،
در غیاب تاریخ
هنر
عشوه‌ی بی‌عار و دردی‌ست،
[...]
هنر شهادتی‌ست از سر صدق:
نوری که فاجعه را ترجمه می‌کند
تا آدمی
حشمت موهون‌اش را باز شناسد.
نور
شب‌کور.../ شعر ترجمان فاجعه از دفتر مدایح بی‌صله‌ی احمد شاملو
***
بالاخره شایعات به حقیقت پی‌وست و شبنم طلوعی- بازی‌گر؛ نویسنده و کارگردان جوان و پُراستعداد تئاتر-؛ همان بابونه‌ی عزیز خودمان به علت پی‌روی از کیش بهاییت و اصرار بر انکارنکردن‌اش؛ از هر فعالیت هنری در ایران محروم و راهی‌ی غربت شد!
- طعم حقیقت چه تلخ است این‌جا! باز هم یادمان بیاید دادگاه‌های تفتیش عقاید قرون وسطا را!-
***
در پی آخرین گفت‌ُگوی شبنم طلوعی‌ی عزیز را که این روزها ساکن پاریس شده است؛ می‌خوانید:
[ کلیک کنید + ]

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 00:32 | نظرات: 30
چهارشنبه ، ۱۶ دی ۱۳۸۳
:: سیب سرخ مادرم: حوا!

حق

کدام میوه‌ی ممنوعه‌چیده- به دست حوا را-
باید در این زمین
به نیش دندان برکشید:
تا پلی باشد از این برهوت به آن بهشت!
***
دی‌شب در پرسه‌های همین‌جوری‌ی کوچه‌ها
پسرک پاره‌پوشی دیدم:
انگشت‌اش می‌گزید!
- خون از لب‌اش می‌چکید-
خواستم انگار نه انگار از کنارش بگذرم
اما صورت‌اش به کسی می‌رفت: آشنا!
ایستادم!
یک‌دو آن، وقت گذشت:
تا فکر‌های درهم پرسه‌گردی‌های شبانه را
از این مغز بی‌پدر دور بریزم!
پسرک گویی جای دیگر بود!
هنوز از دهان‌ام بیرون نریخته آوایی؛
پسرک بی‌داد کرد که:
- آی!
مادرم گفته بود چند ‌شب پیش
قصه‌ی آن‌یکی سیب سرخ شاخه‌ی بالا را
که ستاره برگ‌اش است!
-!!!-
قصه‌اش جالب بود و گاهی وسوسه‌انگیز!
مادرم می‌گفت:
بپا! نروی برکشی بر نیش آن سیب نحس را!
از مادرم پرسیدم: آخر
چشم من بدجوری آن‌را
از همان بالای آن آخرین‌شاخه هوس کرده است!
- مادرم جوش آمد و آتش‌پران
کف‌گیر را کوبید بر در و دیوار:-
- پسر بهمان‌شده!
یک بار گفتم خوردن آن میوه ممنوع است!
اگر روزی باد یا آن کلاغ سیاه هم‌سایه خبر آرد که پسر
میوه را خورده است:
من می‌دانم با تو و آن پستوی بد بو و آن موش‌های چاق‌ُچله‌ی اخمو!
- مادر زبان‌اش این‌چنین بود و دست‌اش کف‌گیر- یا خدایا ملاقه دست‌اش بود؟-

- باز داد پسرک؛ هم‌راه اندکی اندیشه-:
- حالا آقا کمک می‌خواهم از شما:
آن یکی شاخه را که می‌بینید
- دست خون‌آلود‌ه‌اش عجب تیز است!-
همان را اگر کمی کنید خم
من بر شانه‌ی آن جغد کور خوا‌ب‌آلود می‌پرم
دست‌ام را بال آن کلاغ زشت هم‌سایه می‌گیرد
و پا بر پشت آن کفتار بی‌چاره- که ادای گرگ را درمی‌آرد بر سر شاخه- به جای صخره لابد- می‌گذارم!
سپس آن‌گاه بر حساب نقشه‌های‌ام چنگ می‌توان‌ام زد بر آن آخرین‌بالاترین شاخه و:

- چهره‌اش می‌شکوفد!
شیار خون‌های روان از گونه‌اش؛
هم‌چون ساقه‌های گل!-
- سیب سرخ مادرم حوا را
- نام مادرش برای‌ام آشناست شاید!-
از شاخه می‌چینم
و همان بالا- بی‌هنگامه‌ای تردید-
آن‌را با کلاغ و جغد و کفتار می‌کنم قسمت:
تا مبادا هیچ‌یک‌شان بوی این قصه‌ی جادو
ببرند تا گوش‌های تیز مادرم
!
- پسرک یک آن نگاهی کرد چشم‌های‌ام را!
و سپس گفت:-
- آه!
یک قاچ این سیب را هم می‌کنم پرت از آن بالا برای شما!

- نمی‌دانم معرفت‌اش بود این یک قاچ؛
یا ترس‌اش از جاسوسی‌ی من پیش مادرش: حوا!
- آه! کی شنیدم این اسم را؛ کجا؟-

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 16:01 | نظرات: 32