چهارشنبه ، ۱ مهر ۱۳۸۳
:: امعصر آغاز سفر است!
حق
پیراهنام رنگ خون مرزی میان اینجا و جنون: شط سرخ کجستون ستاره از طاق کمان برون *** چنگک وارونه به جای ماه تو آسمون ...آویزون!
چهارشنبه ، ۲۵ شهريور ۱۳۸۳
:: بازی/ سه
حق
آخر بازی:
صداها گم!
نقشْ درهم ُ قالی بر دار!
لبخندْ وامانده بر دیوار!
دستْ در فراموشی!
خاموشیی همآغوشی!
زهر شوکران: شیرین!
بازیی آخر: بدون بازیگر!
آن یکی: غمگین!
بغض ُ هوس بارش!
و...
چهارشنبه ، ۱۱ شهريور ۱۳۸۳
:: یک عاشقانهی آرام
خبر دادهاند:
غزالان اين نواحی
از شرمْ شادیی دشت را برکشيدهاند تا کُنج گم درّه!
به خاطر دشت هم که شده
کمی چشمانات را
- که طرحارنگ چشمان آهو را بیجلوه کرده است؛-
روانهی نگاه من کن؛
تا دمی قبلهی راستین را نماز برم!
***
عسل چشمانات
تنها شيرينوارهایست
که نه زخم کندو دارد ُ نه درد چشيدن:
سراسرْ نگاهات بارش باران عشق است ُ
شيرينیی زندهگی!
***
وقتی که میخندی:
نمیدانم غرق هلالک گونهات شوم؛
يا گم سپيدیی مرواريدهای دندانات؛
يا فراموششدهی موجاموج چشمان هزاررنگات؟
***
پچپچهگران این آبادی هیولاوار میگفتند:
فرهاد هم کمی عقلاش میلنگيده:
اسيریی شيرين ُ آن همه سنگ ُ بيستون؟
- اما من فرهاد را شک ندارم اينک!-
آينه را که زل میزنم:
تيشهی عشق توست- شیرین- کمانوار بر شانهام
و سربند مهربانیی توست بر سرم
و جامهام دلبند ریزخندهات
و اینک مقابلام کوه بيستون؛ باز از نو!
|