صفحه‌ی اصلی
بايگانی
پست الكترونيك
بایگانی‌ی موضوعی
:: سینما
:: ادبیات
:: بدون شرح
:: شعر
:: تیاتر
:: چشمان وحشی
بایگانی‌ی ماهيانه
:: November 2007
:: October 2007
:: August 2007
:: July 2007
:: March 2007
:: February 2007
:: January 2007
:: December 2006
:: November 2006
:: October 2006
:: September 2006
:: August 2006
:: July 2006
:: June 2006
:: May 2006
:: April 2006
:: March 2006
:: December 2005
:: November 2005
:: October 2005
:: September 2005
:: August 2005
:: July 2005
:: June 2005
:: May 2005
:: April 2005
:: March 2005
:: February 2005
:: January 2005
:: December 2004
:: November 2004
:: October 2004
:: September 2004
:: August 2004
:: July 2004
:: June 2004
:: May 2004
:: April 2004
:: March 2004
:: February 2004
:: January 2004
پيوندها
تبليغات
پشتيبانی و خدمات
:: آمار بازدیدکننده‌گان
:: نسخه‌ی RSS 0.91
:: با كمك MovableType
:: اجرا: ادبكده، بانك ادبيات پارسی



© Phoenix Design Group - SiaPac

شنبه ، ۷ شهريور ۱۳۸۳
:: یک دقیقه فریاد

نه‌اُم  ِ شهريور  ِ هشتاد ُ سه/ دوم‌اين سال‌مرگ ِ فرهاد مهراد

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 11:41 | نظرات: 22
آدينه ، ۳۰ مرداد ۱۳۸۳
:: بازی‌/ دو

حق

من از دایره‌ی بازی اخراج شدم:
در سرزمینی که عشق را
به هزار و یک قانون آلودند!
- گیرم قانون بازی نمی‌دانستم!-

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 22:52 | نظرات: 39
چهارشنبه ، ۱۴ مرداد ۱۳۸۳
:: هم‌پای سفر در خم این پیچ خطر کو؟

حق

نمی‌دانم که می‌دانید یا نه: که چه سخت است شروع! آن‌‌هم دوباره! چه سخت است با فرسایش روح و سایش قلم، راهی آمده باشی! آنک یک آن: فقط یک آنْ کافی‌ست که تمام زنده‌گی‌ات نقش حباب بر آب ‌‌شود! یک آن: که حاصل عمرت همه هیچ می‌شود! فقط یک لحظه کافی‌ست که بر باد روند!
***
که بر باد رفتند!- همین چند شب پیش بود!-
***
و حالا دوباره بر نقطه‌ی آغاز باید قلم بچرخانم ُ دیگربار: این‌بار خالی‌تر از همیشه‌ی نفرت و بی‌چیزتر از همیشه‌ی کوله‌بار و پُرتر از همیشه‌ی عشق و لب‌ریزتر از همیشه‌ی هدف ُ ایمان ُ امید باید به میدان درآیم!- رقصی چنین میانه‌ی میدان‌ام آرزوست!-
***
یک دست جام باده ُ یک دست زلف یار؛ دست دگر به راه قلم؛ آن‌یک به فکر دار! دار هزار پایه‌ی تردید ُ چارمیخ مس شک! بر بلندای بی‌رُخ‌ْنشان آن‌همه پیکر به خاک! بر زهرهای بر لبْ خشکیده‌ی هلاک!
- یک جام لبالب همه از زهر بنوشید؛ آن لحظه رهایید که در سینه‌ی گورید!-
میانه‌ی میدان به رنگ چراغ شب: کاشی‌های هفتادرنگ اسلیم ُ تُرنج ُ جقه چه هی‌های ُ هیاهو می‌کنند!
ناگاه بر یکی‌شان؛ از آن ته‌ْکاشی‌ها نقشی‌ خونین می‌بینم از خونْ‌خوارْ مردم مغول که گویی بر نقش کاشی جان‌گرفته‌اند این جان‌گیران!
- و یکی فریاد زد: مغول‌ها آمدند!-
- بر کشت این مُلک عبث، خاک نفرت پاشیدیم! کودکان را بطن مادر و مادران را در سایه‌ی پدر و پدران را در تکیه‌ی چاردیوار خانه: جگرْخراشتیم ُ خون بریختیم ُ سُلابه کشیدیم ُ آتش جدایی بر خرمن‌هاشان کشاندیم! هر رونده از چپّ ُ راست را زهراندیم! آورنده‌ی هر خلعت را به تیغْ گردن‌اش کاشتیم!
چنگیز را که می‌دراند پرده‌های گوش‌ام، از سرم بیرون ریختم!
چه فغان می‌کنند این مردم عزیزکشته‌ی جیغان بر نقش این کاشی‌ها ُ دار آن قالی‌ها!
دست دخترکان جوانه زد از سرخیْ بس‌که خون‌اشان ریخت بر این تارها و پودها؛ رود دودها! آتش گرفته دل‌ام! آی! جماعت به خواب اندرند این جای!
***
این‌جا قلب تاریخ است! کمی از ام‌روز دیرتر و کمی از فردا دورتر! لحظه‌ای میان دو آن! اینْ آن هر لحظه تشویش و آنْ آن بایدها ُ هی‌بایدها! باید این‌جا استاد! کمان باید کشید بر جان! قلب‌ات را نشانه بگیر! گُل کن از شکوه آزادی! بر آسمان سجده کن و خاک را ببوی: خون بشنو! این همان گِل مادرت حوّاست و آن همان خون برادرت هابیل! چشم ‌بگردان زلف شیرین بر تیشه‌ی بیستونْ‌‌خورده‌ی فرهاد بین! آن‌دورتر نگر: آرش؛ بر چکاد عشق، زه جان به کمان ایمان‌‌کشیده ُ ریزخندان به شست پرتاب! زار ساز را بشنو: چنگ ُ رود ُ تار ُ تنبور!- به شور یا ماهور؟-
***
آن باغ لیلی‌ست بر آن کاشی‌ی کج بر دیوار بی‌آجر: مجنون بر شاخه‌ی بلبلی لال، چون هزار هم‌چون خویش به کار آواز است گویی: زخمه بر چنگ می‌زند گاه؛ گاهی زخم بر گونه با چنگ می‌زند؛ آه!
وه چه نخراشیده می‌خواند این مجنون:
- مستانه باش مستانه باش! این خانه بی‌ خُم‌خانه نیست
در عمق این آتش‌کده، جز پیکر پروانه نیست!
در این هجوم ناگهان، سر را منه بر آستان؛
چون رنگی از رنگین‌کمان، بر طاق این ویرانه نیست!
زنجیر بر پای چراغ، تیشه روان در صید باغ؛
بنگر که در قوم کلاغ، یک بلبل دیوانه نیست!
کبکان همه تسبیح‌گو، خون‌ها روان در ذهن جو؛
سی‌مرغ ما- با شب بگو:- در بند آب ُ دانه نیست!
سرریز شو از صبر تن، ای قاصد یلدا شکن!
مینای سرخ خون من، در حجم این پیمانه نیست!
[ یک]
***
پیمانه سنگ می‌شود در دست‌ام! سرریز شده از جان‌ام! آن‌ام نیست تا بی‌جرعه بنوشم ُ بی‌نفس مست شوم!- یکی هم‌چنان می‌خواند: مستانه باش! مستانه باش!-
قلم در دست‌ام می‌چرخد و زمین زیر پای‌ام! چه هل‌هله‌ای بر پای‌است این‌جا! کسی از درون‌ام نعره می‌کشد؛ و می‌لرزم!- زمین به شرم آمده، سکوت می‌کند!- مجنون دیگر نمی‌خواند ُ لیلا دیگر نمی‌بافد گیسو!
دستی از نای ُ چه‌ام بیرون می‌زند! از میان‌ام جان می‌گیرد و من تهی می‌شوم! تهی! تهی! تهی‌تر! و ته کشیده‌ام اینک!
شیرین، برآمده‌‌ازدرون‌ام را نگر می‌کند و پُر جوش ُ جنب به رقص می‌آید؛ از شادی شاید!
نمی‌دانم‌اش! نمی‌شناسم‌اش!
اینک آن آمده، دستار از سر می‌کشد ُ: آب می‌برد باغ را و مجنون‌ را و من را و این دیوانه‌گان تسبیح‌گوی کبک‌خو را: سیل گیس‌اش!
***
به دست جان، روح از عمق این بی‌‌کران‌ْنقش‌ها بیرون می‌کشم تا دمی در خود بیاسایم!
خون از قلم‌ام می‌چکد!- قسم به این قلم!-
***
چه می‌کنم این میانه، من؟ به جنگ چنگیز ُ نادر ُ اسکندر آمده‌ام با قلم؟ به جنگ این خون‌باره‌گان در همه‌تاریخ‌هم‌سان آمده‌ام به توشه‌ی همین چارکلام؟
گمان مبر که چنگیز در قبر پوسیده است! تخت‌اش را نمی‌بینی؟ تاج‌اش را چه؟ همان است؛ فقط از رنگ‌هاش کاسته‌اند: سیاه ُ سفید! دست چپ‌اش نادر را نشانده و دست راست‌اش اسکندر را! دیگر دیلماج هم سراغ نمی‌گیرند! زبان اینان یکی‌ست و آن شمشیر- گو چه خوش‌ام من با این قلم‌ شکسته‌ام!- چشم ایشان به یک رنگ گشاده است و آن سرخ خون! دل ما سرخ است و ساطور اینان نیز!
***
میدان اینک به میان‌ام می‌کشد با کاشی‌های‌اش؛ همه هزار رنگ ُ طرح در طرح ُ پودها همه سرخ ُ یک به یک دُشنه در دست!
خواهمی از آن منار تک‌فرا‌رفته‌ی آن‌سرشْ ناپیدای پیچان‌به‌خویش بالا روم؛ که شاید بدانم کی‌استم و اینک کجای‌استم؟
***
بازی چه سخت این‌جا! این‌جا بزرگان قانون بازی نمی‌دانند- یا زیر پای قدرت می‌فشارند!- اصلا این‌جا بزرگانْ قانون‌اند!- بزرگان‌اند کیان‌اند؟- اینان کتاب خدا را به کوته‌فکری‌ی خود تعبیر می‌کنند! اینان خدای را لباس منفعت خویش بر تن کرده‌اند! دست اینان در دست شیطان است!- پناه‌ام بر خدا باد از دست‌اش و دست‌اشان!-
آه! چه می‌گویم! اینان همه تا بُن دندان مسلح ُ من یک جام باده ُ یک قلم شکسته فقط و هیچ!
***
بگذار بیایند! بگذار بکوبند! بگذار تازیانه بزنند این تن خسته را! این تن همهْ‌عشق‌ را! این تن رسول‌اش بیداری را! این تن همه‌ْهُش‌یاری‌ را! چرخ این بازی بگذار بچرخد باز!
بگذار این قلم بشکنند ُ دوات بر سرم بکوبند ُ چامه‌ها ُ نامه‌های‌ام بسوزانند یک‌سر!
این وطن‌فروشان ُ خودپسندان- که وطن‌ام آزادی‌ست و پسندم آزاده‌گی!- چه می‌کنند با مانده‌گان‌ام؟ چه می‌کنند با خرده‌‌های جان‌ام اندر روان نوباوه‌گان‌ام؟ چه می‌کنند با عشق ره‌یافته تا قلب هم‌کیشان‌ام از خون‌بارْ چشمان‌ام؟ چه می‌کنند با اندیشه‌های گران‌سنگان‌ام؟ چه می‌کنند با خورشیدْ این شب‌ْفروشان؟ چه می‌کنند با مه‌تابْ این درنده‌گان ظلم‌آیین؟ چه می‌کنند با آتشْ این هیمه‌افروزان نفرت؟ چه می‌کنند با فرزند فردای ملت؟ چه می‌کنند با مشت‌های گره‌کرده ُ فریادهای از جانْ بیرون‌جهیده‌ی همیشه‌خروش همْ‌‌رزمان‌‌ام؟ چه می‌کنند با این همه ایمان‌ام؟
***
بگذار بجنگم!
حتا با همین قلم شکسته ُ دوات ریخته‌ام!
سرمست بوی آزادی‌ام!
نزدیک است!
ببین‌اش:
***
یکی فریاد زد: مغول‌ها آمدند!!!

::پاورق::
[یک] پاره‌ای از شعر سنگسار یغما گلرویی
***
فایل Acrobat Reader
فایل Internet Explorer

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 21:18 | نظرات: 55