آدينه ، ۹ مرداد ۱۳۸۳
:: من احمد شاملو هستم؛ لقبام بامداد است!
حق

اولا جوان از نصیحت خوشاش نمیآید و وصیت را بیشتر میپسندد، دوما چراغی را که به خانه رواست، به مسجد نمیبرند - لبخند- بروید خودتان باشید و سعی کنید مثل خودتان فکر کنید و مثل خودتان شعر بگویید. اسطورهسازی نکنید که ما بیشترین لطمه را از همین مشکل خوردهایم. الان کمتر فرصت میکنم آثار شاعران جوان را بخوانم اما همین اندک نمونهای هم که به دستام میرسد یا برایام میخوانند بوی کهنهگی میدهد و تقلید! بعضی از شما به خودتان زحمت نمیدهید حرف نو بزنید و به بیراهه میروید. یکبار حرف نو زدن از صدبار شعر ساختن به سبک این ُ آن و به تقلید از دیگران بهتر است. اگر خود را از این قید ُ بندها که مثل فلانی فکر کنم و مانند بهمانی شعر بگویم رها کردید، برندهاید اگر نه که تا روزگار، روزگار است مقلدید و مقلد هم ابتکار ندارد و شعر هم بدون ابتکار بیروح است. در نهایت باز هم بر میگردیم به همان دل! حرف تقلیدی از عمق دل بیرون نمیآید که به اعماق دل راه یابد. آنچه هم که بر دل ننشیند به مرور زمان از یاد میرود!/ احمد شاملو
[ادامهی اين يادداشت را بخوانيد]
آدينه ، ۲ مرداد ۱۳۸۳
:: بازی/ یک
حق
با هم بازی میکردیم!
خسته شدیم!
من اومدم پایین؛ آدم شدم!
اون رفت بالا؛ خدا شد!
... و این بازیی جدید ما بود! دوستی پرسید پس این میان شیطان چه میشود؟
شیطان بدبخت که فرشتهی برتر خدا بود- آنطور که شاملو میگوید- تنها بازیچهای شده است در دست انسان! شیطان شده است راه گریزی برای ما که هرگاه گناهی مرتکب شدیم؛ تقصیر را به گردن او بیاندازیم! شیطان بهتانخورده با کلاهبوقیی منگولهدارش- به قول شاملو- فرصتیست که انسان برای خود قائل شده تا تمرد از قوانین الهی را به اسم او تمام کند! شیطان این میان عروسک خیمهشببازیایست که گاهی به ساز خدا میرقصد و گاهی به ساز ما! البته سالهاست که دیگر ساز خدا را گوش نمیدارد! این میان تنها انسان و خدا هستند که تصمیم میگیرند؛ قدرت تغییر دارند و مینوازند! تنها انسان و خدا!
يکشنبه ، ۲۱ تير ۱۳۸۳
:: پایاننامه!
حق
نه که نخوام بنویسم؛ نه! ته کشیده!
به جون عزیزی که این روزا بدجوری دل وصلهخوردهام رو شکسته؛ میخوام، اما این قلم لامصب با برگ سیاه دفتر قهر کرده و هیچ راضی به نوشتن نمیشه! د نمیشه دیگه! بنویسم واس کی؟ واس چی؟ که چیچی رو بفهمونم؟ این همه جوجهنویسندهی بدبخت ریقو ریخته تو این جامعهی فلکزده! یه سری آدم مفلس که هنرشون فقط تو کلاه کجشون و بند شلوار و کراوات و پیپشون خلاصه شده! یه عده مفنگیی نونبهنرخروزخور که گوشهی کافههای کپکزده نشستن و به خیال خودشون جای هدایت و شاملو رو گرفتهان! یه عده ذلیل که واسه هر آه و اوه فاحشهی هرشبهاشون چندین و چند هزار بیت شعر تو قالبای جدید و قدیم و کوفت و زهرمار میگن! تازه خیال ورشون میداره که دیگه باس دفتر پاره پورهی اجرایفاشون رو کنار دیوان حضرت حافظ و مثنویْمعنویی ملای روم بذارن! بیفکرای حرافی که واسه گندهگوزیهای همپالهگیهاشون سند تاریخی میسازن و هر چرند و پرند شبونهاشون رو میذارن به حساب حرفای حسابیی فیلسوفانه!
تازه تا تقی به توقی میخوره و آب از دماغاشون ولو میشه و ننهشون یه سانت شورت ماماندوزشون رو تنگتر میدوزه و آبنبات چوبیشون بدون چوب میشه؛ میرسن به پوچی و سیاهی!
شروع میکنن به وراجی که آی جماعت زندهگی معنی نداره! زندهگی سخت شده! زندهگی یعنی پوچی! مرگ بر زندهگی! اولین کسی رو هم که واسه اثبات یاوههاشون سراغ میگیرن هدایت مادرمردهاس که از همهی هنرش فقط اون درافتادن با سرنوشت رو اونام کورکورانه تقلید میکنن! تو گندآبای متعفناشون شروع به خزعبلبافی میکنن که درود بر هدایت! درود بر خودکشی! درود بر آشپزخانه و پنبه و گاز! درود بر آپارتمان سی و هفت! درود بر پاریس! مرگ بر زندهگی! مرگ بر مامی و ددی! تف به هر چی عشقه! - آخه بدبخت خودت رو یادت نیس که تا دیروز واسه دختر همسایهی اینوری و اونوری چه غش و ضعفی میرفتی و به هر کی که میرسیدی دمدستیترین کلمهای که بلد بودی عشق و عاشقی بود! توی نهفهم هستی که این مقدسترین آیهی الهی رو به گند و گه کشیدی!-
خلاصه شروع میکنن به داد سخن دادن در باب پوچیی زندهگی و با چارتا ایسم و ایست انداختن پس و پیش کلمههاشون به همه میفهمونن که اونا فقط میفهمن و بقیه اسگول تشریف دارن! معمولا یه قیافهی حق به جانب هم میگیرن و شروع به سخنرانی در مورد بیهودهگیی زندهگی میکنن و تنها راه چاره رو مرگ و خودکشی میدونن و هی هدایت رو مثال میزنن و اسماش رو تو دهنای گهکشیدهاشون نجس میکنن! آخ اگه این هدایت بیچاره میدونست که فقط تو زندهگی کاری به کار کسی نداشته؛ اما مرگاش این همه آتو دست این جغلهروشنفکرا داده، حکما یه جور دیگه و بیسر و صدا از رو بوم این دنیا میپرید! چه قشنگ خودش گفت که : حالام از کلمات براق و توخالیی منورالفکرها بههم میخوره!
- البت راه دوری نریم؛ متهم ردیف اول همین نزدیکاس، به قول یه عزیزی: دلقک توی آینه داره شبیه من میشه!-
بگذریم! از چی به چی رسیدیم! داشتم میگفتم که دیگه نمیتونم بنویسم! دیگه نمیخوام بنویسم! نوشتن حرمت داره! نوشتن مقدسه! کار هرکسی نیست! تازه تو هر روزگاری هم نمیشه نوشت! فضا آلودهاس! نیست؟
چند وقت پیش یه خطخطیای کردم در باب ننوشتن، به این قرار:
- دیگر بیگانهام با شعر؛
چند کلام پشتهمآوردن ُ
وزنانداختن میاناشان که نشد شعر!
کلامام دیگر خیالی در سر ندارد
رویایی در حرفهایام دیگر سراغ ندارم!
شاهین تیکتز ذهنام این روزها
کلاغ طلادزد بام این ُ آن شده است!
آهوی رمیدهی دلام؛
نالان ُ روسپیوار:
سگ تیپاخوردهی
دندان به یغمابردهی
زوزه در گلو خشکیده شده است:
که تکه گوشتی کنار پایاش ُ
او همچنان در فکر چهگونه سقزدن!
اینه! حکایت ما هم شده عینهو حکایت بابایی که الاغاش زور و توان نداشت اما هی بار رو دوشاش میذاشت! اونقدر بار گذاشت تا الاغ بدبخت از پا افتاد و همسفر ملکالموت شد! ما هم حکما همون الاغیم...!
|