|
شنبه ، ۳۰ خرداد ۱۳۸۳
:: Father,I Wanna Kill You! Mother,I Wanna Fuck You - Part Iحق
" برای نجات دادن زندهگی، باید زندهگی ویران شود؛ ضروریست تمامیی انسانها از طاعون بمیرند! زیرا آنها هستند که حقیقت را غیرممکن میکنند."** یک جرقه! یک فکر! لحظهای میان رویا و واقعیت! یک آن که تو همهی هستی، هستی! یک چشمبرهمزدن که تو خالق هستی! لحظهی خلق نمایش! خلق آدمهای بازی! آدمهایات را خلق میکنی! میچینیشان در صحنهی بازیات! میرقصانیشان! بعد، مرگ آنها! آنها را میکُشی تا تئاتر و هنر را نجات دهی! بازیگرانات را مقابل چشمان تماشاگران حیرانات میکُشی! خفهشان میکنی! آنها را در تابوتهای گِلی میخوابانی! به صورتشان تُف میکنی! به تماشاگران گوشزد میکنی که من - کارگردان و نویسندهی این نمایش- اینها را که بازیگرانام باشند کشتم تا برای شما تئاتر و هنر را نجات دهم! اینک نمایشات را به صحنه میبری؛ بیهیچ بازیگری؛ بدون هیچ مزاحمی! تماشاگران را ببین که همه انگشت به دندان گزیدهاند و از چشمانشان حیرت میبارد! شاید کسی هم از تماشاگرانات باشد که چشمهایاش بسته باشد و خوابیده باشد! دقت کن! خیال نکنم او خوابیده باشد! او مرده است! شاید او هم بازیگر نمایش دیگری باشد و کارگردان آن نمایش او را کشته باشد! - او را میشناسم؛ اسماش انسان است: بازیگر صحنهی زندهگیست!- دقت کن! آن یکی تماشاگرت را ببین که چه گریهای سر داده! گویی جیغ میکشد؛ اما در دروناش! آن آخری را که سراپا گل است بنگر که چه شبیه بازیگر توست! او را نمیکشی؟ نمایشات همچنان جذاب به پیش میرود؛ و تو نگرانی که نکند تماشاگران، نمایش بیبازیگر را تاب نیاورند! پس آنها را وارد نمایشات میکنی و یکییکی آنها را به استخر گِل دعوت میکنی! عدهای برهنه میشوند؛ همچنان که عاشقانه با گل درآمیختن را میخواهند! عدهای فرصت برهنهگی ندارند! به گل هجوم میبرند! اینک همه برهنه هستند! گل، رنگ لباسها را رنگ بدن میکند! نگاه کن! دیگر تماشاگری نمانده است! همه در استخر گل میلولند! میخندی! نمایشات خارقالعاده است! همه گلبازی میکنند! دختری از آن ته فریاد میکشد: جیغ! صدای ماما میشنوم؛ نمیدانم از کدامشان است! همه گویی مادر دارند و آن را گم کردهاند! همه فریاد میکشند: ماما! آن تکماندهتماشاگر را نگاه کن که چه محو تماشاست این نمایش غریب را! دقت کن! خودت هستی! سالن خالیست! " برای نجات دادن زندهگی، باید زندهگی ویران شود!" به یک اشارهی تو استخر گِل دهان باز میکند و زندهگی را میبلعد! تماشاگرانات را! انسانها را! ببین زندهگی در دست توست! شما با خدا نسبتی ندارید؟! گویی هنوز کسی آن پایین دست و پا میزند! به چهرهی وحشتزدهاش دقیق میشوی! قیافهاش به قیافهی پدر میخورد! پدر در زندهگی یعنی لذت کشتن! تو فریاد میزنی؛ تویی که تنها تماشاگر صحنهی نمایشات هستی: Father, I Wanna Kill You با لبخندی بر لب به ساحت انزجار پیش میروی! نگرانی که آستینات که از اشک تر است گِلی نشود! آستینات را بالا میزنی! گلوی پدر را که دارد برای یک قطره نفس لهله میزند میگیری و میان دستانات فشار میدهی! چشمان پدر از حدقه بیرون میپرند! انگشتات را در چشمان پدر میکنی! رنگ قرمز را دوستداری! یک قطره خون در استخر گل میافتد و نمایشات قرمز میشود! فریاد میزنی نور آبی را خاموش کنند! نور آبی همچنان هست! یادت میآید: تو همه را کُشتهای! میخندی! پدر اینک مرده است! از سینهی پدر، زنی بالا میآید! او میتواند مادر باشد! میتواند خواهر باشد! میتواند همسایه باشد! میتواند فاحشه باشد! تو او را شناختهای: Mother, I Wanna Fuck You چشمان مادر میدرخشند! لباناش را میبوسی! طعم غریبی دارند: گِل! یقهاش را میگیری و دست در پیراهناش میبری! پستانهای چروکیدهاش با دستان تو از شهوت، گُل میدهند! میخندی! خندههایات به میان اشکهای مادر میریزد! مادر فریاد میکشد: ماما! او هم مادرش را میخواهد! چه جماعت غریبی که همه مادر میخواهند! دیگر تحمل نداری! رهایاش میکنی! شرم، او را میکُشد! ( ادامهی متن در پایین!) :: Father,I Wanna Kill You! Mother,I Wanna Fuck You - Part II ( ادامهی متن از بالا!) * تقدیم به نرگس سیاه: حامد محمدطاهری/ عاطفه تهرانی/ مجید بهرامی! ... و این چنین است که خانه در گذشتهی ما میماند! سه شنبه ، ۱۹ خرداد ۱۳۸۳
:: آینهحق دیشب خواب دیدم عاشق شدهام! |