صفحه‌ی اصلی
بايگانی
پست الكترونيك
بایگانی‌ی موضوعی
:: سینما
:: ادبیات
:: بدون شرح
:: شعر
:: تیاتر
:: چشمان وحشی
بایگانی‌ی ماهيانه
:: November 2007
:: October 2007
:: August 2007
:: July 2007
:: March 2007
:: February 2007
:: January 2007
:: December 2006
:: November 2006
:: October 2006
:: September 2006
:: August 2006
:: July 2006
:: June 2006
:: May 2006
:: April 2006
:: March 2006
:: December 2005
:: November 2005
:: October 2005
:: September 2005
:: August 2005
:: July 2005
:: June 2005
:: May 2005
:: April 2005
:: March 2005
:: February 2005
:: January 2005
:: December 2004
:: November 2004
:: October 2004
:: September 2004
:: August 2004
:: July 2004
:: June 2004
:: May 2004
:: April 2004
:: March 2004
:: February 2004
:: January 2004
پيوندها
تبليغات
پشتيبانی و خدمات
:: آمار بازدیدکننده‌گان
:: نسخه‌ی RSS 0.91
:: با كمك MovableType
:: اجرا: ادبكده، بانك ادبيات پارسی



© Phoenix Design Group - SiaPac

شنبه ، ۳۰ خرداد ۱۳۸۳
:: Father,I Wanna Kill You! Mother,I Wanna Fuck You - Part I

حق
- پرده‌ی سوم: خانه در گذشته‌ی ما می‌ماند!*

 خانه در گذشته ی ما می ماند/ برگرفته از پوستر نمایش به طراحی ی شاهین صفاری


" برای نجات دادن زنده‌گی، باید زنده‌گی ویران شود؛ ضروری‌ست تمامی‌ی انسان‌ها از طاعون بمیرند! زیرا آن‌ها هستند که حقیقت را غیرممکن می‌کنند."**
یک جرقه! یک فکر! لحظه‌ای میان رویا و واقعیت! یک آن که تو همه‌ی هستی، هستی! یک چشم‌برهم‌زدن که تو خالق هستی! لحظه‌ی خلق نمایش! خلق آدم‌های بازی! آدم‌های‌ات را خلق می‌کنی! می‌چینی‌شان در صحنه‌ی بازی‌ات! می‌رقصانی‌شان! بعد، مرگ آن‌ها! آن‌ها را می‌کُشی تا تئاتر و هنر را نجات دهی! بازی‌گران‌ات را مقابل چشمان تماشاگران حیران‌ات‌ می‌کُشی! خفه‌شان می‌کنی! آن‌ها را در تابوت‌های گِلی می‌خوابانی! به صورت‌شان تُف می‌کنی! به تماشاگران‌ گوش‌زد می‌کنی که من - کارگردان و نویسنده‌ی این نمایش- این‌ها را که بازی‌گران‌ام باشند کشتم تا برای شما تئاتر و هنر را نجات دهم! اینک نمایش‌ات را به صحنه می‌بری؛ بی‌هیچ بازی‌گری؛ بدون هیچ مزاحمی! تماشاگران را ببین که همه انگشت به دندان گزیده‌اند و از چشمان‌شان حیرت می‌بارد! شاید کسی هم از تماشاگران‌ات باشد که چشم‌های‌اش بسته باشد و خوابیده باشد! دقت کن! خیال نکنم او خوابیده باشد! او مرده است! شاید او هم بازی‌گر نمایش دیگری باشد و کارگردان آن نمایش او را کشته باشد! - او را می‌شناسم؛ اسم‌اش انسان است: بازی‌گر صحنه‌ی زنده‌گی‌ست!- دقت کن! آن یکی تماشاگرت را ببین که چه گریه‌ای سر داده! گویی جیغ می‌کشد؛ اما در درون‌اش! آن آخری را که سراپا گل است بنگر که چه شبیه بازی‌گر توست! او را نمی‌کشی؟
نمایش‌ات هم‌چنان جذاب به پیش‌ می‌رود؛ و تو نگرانی که نکند تماشاگران، نمایش بی‌بازی‌گر را تاب نیاورند! پس آن‌ها را وارد نمایش‌ات می‌کنی و یکی‌یکی آن‌ها را به استخر گِل دعوت می‌کنی! عده‌ای برهنه می‌شوند؛ هم‌چنان که عاشقانه با گل درآمیختن را می‌خواهند! عده‌ای فرصت برهنه‌گی ندارند! به گل هجوم می‌برند! اینک همه برهنه هستند! گل، رنگ لباس‌ها را رنگ بدن می‌کند! نگاه کن! دیگر تماشاگری نمانده است! همه در استخر گل می‌لولند! می‌خندی! نمایش‌ات خارق‌العاده ا‌ست! همه گل‌بازی می‌کنند! دختری از آن ته فریاد می‌کشد: جیغ! صدای ماما می‌شنوم؛ نمی‌دانم از کدام‌شان است! همه گویی مادر دارند و آن را گم کرده‌اند! همه فریاد می‌کشند: ماما! آن تک‌مانده‌تماشاگر را نگاه کن که چه محو تماشاست این نمایش غریب را! دقت کن! خودت هستی! سالن خالی‌ست!
" برای نجات دادن زنده‌گی، باید زنده‌گی ویران شود!"
به یک اشاره‌ی تو استخر گِل دهان باز می‌کند و زنده‌گی را می‌بلعد! تماشاگران‌ات را! انسان‌ها را! ببین زنده‌گی در دست توست! شما با خدا نسبتی ندارید؟!
گویی هنوز کسی آن پایین دست و پا می‌زند! به چهره‌ی وحشت‌زده‌اش دقیق می‌شوی! قیافه‌اش به قیافه‌ی پدر می‌خورد! پدر در زنده‌گی یعنی لذت کشتن! تو فریاد می‌زنی؛ تویی که تنها تماشاگر صحنه‌ی نمایش‌ات هستی:
Father, I Wanna Kill You
با لب‌خندی بر لب به ساحت انزجار پیش می‌روی! نگرانی که آستین‌ات که از اشک تر است گِلی نشود! آستین‌ات را بالا می‌زنی! گلوی پدر را که دارد برای یک قطره نفس له‌له می‌زند می‌گیری و میان دستان‌ات فشار می‌دهی! چشمان پدر از حدقه بیرون می‌پرند! انگشت‌ات را در چشمان پدر می‌کنی! رنگ قرمز را دوست‌داری! یک قطره خون در استخر گل می‌افتد و نمایش‌ات قرمز می‌شود! فریاد می‌زنی نور آبی را خاموش کنند! نور آبی هم‌چنان هست! یادت می‌آید: تو همه را کُشته‌ای! می‌خندی!
پدر اینک مرده است! از سینه‌ی پدر، زنی بالا می‌آید! او می‌تواند مادر باشد! می‌تواند خواهر باشد! می‌تواند هم‌سایه باشد! می‌تواند فاحشه باشد! تو او را شناخته‌ای:
Mother, I Wanna Fuck You
چشمان مادر می‌درخشند! لبان‌اش را می‌بوسی! طعم غریبی دارند: گِل! یقه‌اش را می‌گیری و دست در پیراهن‌اش می‌بری! پستان‌های چروکیده‌اش با دستان تو از شهوت، گُل می‌دهند! می‌خندی! خنده‌های‌ات به میان‌ اشک‌های مادر می‌ریزد!
مادر فریاد می‌کشد: ماما!
او هم مادرش را می‌خواهد! چه جماعت غریبی که همه مادر می‌خواهند! دیگر تحمل نداری! رها‌ی‌اش می‌کنی! شرم، او را می‌کُشد!
( ادامه‌ی متن در پایین!)

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 13:06 | نظرات: 40
:: Father,I Wanna Kill You! Mother,I Wanna Fuck You - Part II

( ادامه‌ی متن از بالا!)
خسته به سکوی تماشاگران‌ تکیه می‌دهی! تماشاگرانی که به عرش رسانده‌ای‌شان! سکوهایی که دیگر خالی‌ی خالی هستند! لحظه‌ای چشم‌ات گویی چیزی دیده! انسانی شاید! می‌جنبید! چشمان‌ات را که اینک گِلی‌ست با دست می‌مالی! همان پسر بچه است با کلاه‌اش که درخت‌اش را در دست گرفته و برگ‌های‌اش را پرپر می‌کند! همان‌ پسربچه‌ای که قبلا چسبانده بودی‌اش روی اعلان نمایش‌ات! یادت می‌آید! از اعلان کنده بودی‌ و آورده بودی‌اش پشت پرده! پسرک خسته با درخت بی‌برگ‌اش بی‌آن‌که چیزی بگوید یا به‌اش بگویی، نگاهی از مهربانی به تو می‌اندازد بعد به استخر گل می‌غلتد!
لحظه‌ای از جا می‌پری که بگویی: نه؛ نرو؛ آن‌جا مرگ است!
اما دیگر دیر شده است! فقط می‌توانی برای‌اش دست تکان دهی! بغض‌ات را شنیدم هنگامی که دست‌ات در هوا به بدرقه‌ی پسربچه و درخت‌اش تکان می‌خورد! برق اشک‌ات در چشمان‌ام درخشید!
مغموم می‌نشینی! خنده و اشک‌ات به هم آمیخته! به این فکر هستی که خودت را هم خلاص کنی! اکنون خودت تنها مانده‌ای! اکنون خدا هم تنها مانده است! برای نجات دادن زنده‌گی خدا را هم باید کشت! بلند می‌شوی! پرده را کنار می‌زنی تا به میان استخر گِل و مرگ و اشک درغلتی! ... اما! پشت پرده نه از استخر خبری‌ست؛ نه از گِل؛ نه از درخت؛ نه از مرگ!
That's The End,My Dear Friend
That's The End,My Only Friend
اینک پایان همه‌چیز است! نقطه‌ی انتهای بشر! انتهای خلقت! انتهای زنده‌گی! ... و انتهای خدا! پشت پرده بی‌نهایت است! سیاهی‌ست با تک‌نور آبی!
فریاد می‌زنی: زنده‌گی کجاست؟ خانه کجاست؟ ماما کجاست؟
صدای خودت را می‌شنوی که به خود می‌گویی: خانه در گذشته‌ی ماست! خانه در گذشته می‌ماند! مادر مرده است! پدر مرده است! پسر‌بچه با درخت‌اش مرده‌اند! گِل‌گاه نمایش‌ات مرده است! خاطرات‌ات مرده‌اند! نمایش‌گران‌ات مرده‌اند! تماشاگران‌ات مرده‌اند! خانه‌ات مرده است!
فرو می‌ریزی! همه مرده‌اند و تو مانده‌ای! همه را کشته‌ای و تو مانده‌ای!
با خود دیوانه‌وار فریاد می‌کشی: خانه در خاطرات من می‌ماند! خانه در خاطرات ما می‌ماند! خانه در گذشته‌ی من است! خانه در گذشته‌ی ماست!
فریاد‌های‌ات بالا می‌گیرد! یاد بازی‌گر زن نمایش‌ات می‌افتم که چه‌گونه با موسیقا دادوار فریاد می‌کشید!
در سالن خالی‌ی خالی- بیابان- که اینک تو هم در آن گم شده‌ای تنها فریادهای انسان عصیان‌گری می‌ماند که زنده‌گی را هم‌چون روز نخست‌اش یک‌دست و بی‌فریب و حقیقی می‌خواست! انسان اندیش‌مندی که خانه را بی‌دروغ؛ بی‌نقاب می‌خواست! انسانی که مادر را خدا می‌خواست و پدر را خدا؛ فریادهای انسان در سالن هم‌چنان در طنین و نوا می‌ماند! گویی همه‌ را که کشته بودی اینک با تو فریاد می‌زنند:
خانه در گذشته‌ی ماست! خانه در گذشته‌ی ماست! خانه در گذشته‌ی ماست! خانه در گذشته‌ی ماست! خانه...

* تقدیم به نرگس سیاه: حامد محمدطاهری/ عاطفه تهرانی/ مجید بهرامی!
به خاطر خاطره‌ی شیرین و فراموش‌ناشدنی‌ی" خانه در گذشته‌ی ماست" و به خاطر سختی‌ی دردآوری که پرده را بر چشم‌ات بکشند و تو برای پسر بچه دست تکان دهی و کسی زیر گوش‌ات زمزمه کند: دیگر برو؛ جشن تمام شده است!
** برداشتی دیگرگونه از کلام ادوارد گوردُن کریگ: برای نجات دادن تئاتر، باید تئاتر ویران شود؛ ضروری‌ست تمامی‌ی بازی‌گران از طاعون بمیرند! زیرا آن‌ها هستند که هنر را غیرممکن می‌کنند.

... و این چنین است که خانه در گذشته‌ی ما می‌ماند!

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 12:48 | نظرات: 5
سه شنبه ، ۱۹ خرداد ۱۳۸۳
:: آینه

حق

دی‌شب خواب دیدم عاشق شده‌ام!
سحر که از خواب پریدم
خودم را ندیدم!
*
نیست‌ شده‌ام!
هیچ شده‌ام!
پوچ!
*
از آن سحر به بعد هرگز در آینه؛
من نبود!

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 08:14 | نظرات: 51