آدينه ، ۸ خرداد ۱۳۸۳
:: مادر خود خداست!
حق
- در ازل کلمه بود؛ کلمه با خدا بود؛ کلمه خود خدا بود/ عهد جدید؛ انجیل یوحنا؛ باب اول
کلمه! اوج میگیرد! کلمه! صدایی بالا میرود! فریاد! خلقت! صدا همچنان در اوج، بازی میکند! پایین و بالا! فریاد! خلقت! پرده باز میشود!
- و خدا گفت: روشنایی بشود؛ روزی اول.../ عهد عتیق؛ سفر پیدایش؛ باب اول
نور میآید! روشنایی! فرشتهای سیاه در مرکز عالم! عالم: صحنه! صحنه: زمین! فرشتهای سیاه بر زمینهای سفید! گویی بال میزند! شروع به آوا! فریاد! جیغ! موسیقی زاده میشود! موسیقی: کلام ناگفتهی درون آدمی! فرشته دادوار فریاد میکشد! فرشته سیاه است! هالهای دور فرشته را در برگرفته است! فرشته گویی زندانیست! فرشته بر زمین است! فرشته: آدم! آدم: حوا! حوا: مادر! حوا بار میگیرد و میزاید! آدم از پدر آسمانی بارور میشود! پدر: خدا! همه با آوا و موسیقا! مادر میزاید: کودک از میان گِل برمیآید! گِل: خاک زمین، اضافهی اشک خدا! کودک سراپا گِل است! چشمها را میمالد با دست! گویی اشک میریزد؛ اشک گِل! لحظهای به این سو مینگرد؛ دیگر لحظه به آن سو؛ آخر به بیسو! اینجا فلسطین است! زادجای عیسای نزارص! عیسا: کودک! کودک برآمده از مریم! مریم: مادر باکره! مادر ساکت است! حتا نگاهی بر کودک ندارد! کودک گم شده است! کودک نخستچیزی که میشناسد گریه است! در آغوش گِل به سخن میآید! گریه میکند و فریاد میکشد: ماما!
رسالت آسمانیی مادر آغاز میشود! اینک مادر: شاه زمین! کودک انگشت در دهان به بازیچه؛ دور از پستان مادر در گِل غوطه میخورد! گِل میخورد!
کودک؛ کودکی را پس پشت میگذارد! رشد! بزرگ میشود! به سرعت صدا! به سرعت فریاد! مادر همچنان سخنگوست! با سادهترین نجواها! ابتداییترین هجاها! مادر در کنار کودک است و دور از او! کودک دیگر کودک نیست! از گِل رشد میکند و میپرورد! اولاین درس: اطاعت! دوماین درس: بردهگی! سوماین درس: خفهگی! خفقان! فریاد بیصدا! کودک داد میکشد! اما این صدای مادر است که به گوش میرسد! صدای کودک همچنان در گلو مرده است! صدای کودک بیرون میآید اما موج نمیشود! ساز کودک ناکوک است! تنها فریاد ماما از حنجرهاش رنگ میگیرد! کودک بر میز درس مینشیند! ماشینوار میخواند و ماشینوار درس پس میدهد! خم میشود و راست! دستاش را نشستگاه چوب معلم میکند! معلم: خود کودک! همه اینجا همان کودک هستند! تنها مادر است که مادر است! تنها مادر است که خدا است! خدا جیغ میکشد! کودک بزرگ میشود! بزرگ شدن: سرباز شدن! کودک سرباز اسلحه دست میگیرد! درس بعدی: کشتن! کشتن دوست و دشمن! کودک شلیک میکند! کودک کوکوار دست به نشانهی اطاعت به تاق سر میکوبد! کودک آدم میکشد! کودک کشته میشود! با دست خودش سرکوب میشود! کودک چکمهبوس دیکتاتور میشود! کودک دیکتاتور میشود! گویی جهان مردهگان زیر و رو شده است و زورگویان تاریخیی جهان در این گِلگاه به ذات این کودک بار دیگر زنده شدهاند! زنده شدهاند و کودک را کشتهاند! کودک تنها کشتن میداند و سر به زیر آوردن در مقابل بالاسرش! بالاسرش بر سرش میکوبد! سرکوب: مرگ کودک! کودک نمایندهی همهی بشر! بشر: اشرف مخلوقات! مخلوقات: ذات کثافت گِل! گِل: جای برآیش و فروهش آدم! آدم: قاتل! قاتل: مقتول! مقتول: کودک! کودک: بشر در همهی تاریخ!
مادر همچنان در تلاش! تلاش برای هزارسالهگیی کودک! کودک گِل میخورد! مادر همچنان در آوا! آوا برای لالاییی خواب! خواب : مرگ!
مشعل کودک را مادر روشن میکند! مجسمهی آزادی و مشعل فرازش! شعلههایاش بر هوا! شعلهی آزادی کودک را میسوزد! کودک آزادی را میچشد! در بند مجسمهای! آزادیی سنگی! آزادیی در بند! مجسمهی آزادی: آزادیی مجسمه! آزادی بیمعنیست برای کودک! کودک اطاعت کورکورانه را برمیتابد! طغیان بیمعنی است! شورش مساوی سرکوب! مجسمهی آزادیی کودک تنها سرابیست از اقیانوس آزادی و بیبندی! این جهان؛ دنیای بندهاست! بند مادر بر دست کودک! بند گل بر پای کودک! بند ایمان بر ذهن کودک! بند عشق بر قلب کودک! بند نفرت بر چشم کودک! این جهان؛ جهان بندیان است! بند: آزادی! آزادی: مرگ!
کودک به شعلهی عشق مادر آزاد میشود!
کودک به شعلهی نفرت مادر آزاد میشود!
نور میرود! اما صدا همچنان هست! نور مرگ دارد و صدا نه! آوا ماندهگار است! مادر راز ماندهگاری را میداند! مادر مقدس تنها فریاد ماما را یاد کودک داده است! مادر جاودانه است! مادر نفرت است! مادر جنگ است! مادر جهل است! مادر عشق است! مادر سیاه است! فرشتهی سیاه خدا! مادر آواست! مادر موسیقاست! مادر کلمه است! مادر کلمهی خداست! مادر خود خداست!*
* این قطعه در ستایش نمایش خانه در گذشتهی ماست به کارگردانیی حامد محمدطاهری کاری از گروه نرگس سیاه نوشته شده است.
:: خانه در گذشتهی ماست::
نویسنده و کارگردان: حامد محمدطاهری
نمایشگران: عاطفه تهرانی/ مجید بهرامی
اردیبهشت و خرداد هشتادُسه/ ساعت بیست/ سالن سایه/ تئاترشهر
***
انجمن سیاها افتتاح شد!
- اگر مایل به دریافت به موقع نوشتههای سیاها هنگام به روز شدن هستید؛
- اگر میخواهید چیزهای بیشتری در مورد سیاها بدانید؛
- اگر میخواهید با دیگر بازدیدکنندهگان سیاها بیشتر ارتباط و آشنایی داشته باشید؛
- اگر مایل به عضویت در سایت ارکات هستید؛
- اگر مایل به گفتُ گو در انجمنهای مختلف در هر زمینهای که علاقه دارید هستید؛
- اگر از اینترنت لذت میبرید و عاشق جستُجو در این مجازستان هستید؛
- و اگر...
در انجمن سیاها عضو و از این طریق وارد دنیای بینظیر orkut.com شوید و با هرکس که دوستاش دارید رو در رو به صحبت بنشینید!
برای آشنایی بیشتر با سایت orkut.com و امکانات جالباش؛ میتوانید توضیحات زیر را بخوانید:
- متن توضیحی در آلفا وبلاگ
- متن توضیحی در سایت سرگردون
دوستانی که مایل به عضویت در انجمن سیاها هستند؛ اسم و ایمیل اصلیی خود را به این آدرس: lorcaamir@yahoo.com بفرستند و منتظر دریافت دعوتنامه از سوی انجمن سیاها باشند!
به امید دیدار!
سه شنبه ، ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۳
:: بیست و نه آوردبهشتگان!
حق
... و امشب زاده میشوم! باید! *** دیشب خواب دیدم ترک برداشتهام! *** اینشبها خوابهایام بوی سکوت گرفتهاند! لالاند! زبان در حلق کشیدهاند! گنگ ُ بیمارند! رنگ را فراموش کردهاند! سیاهاند! درهم میآیند ُ از هم میگریزند! آشفتهگی رفیقاشان است! خطی در خوابهایام اینشبها ناشیانه میرقصد! کلافه هستاند خوابهایام! سرزده میآیند! سر میزنند! به سر میزنند! سر را میزنند! میترکد سرم! خاطراتام: زمینگیر! *** امشب باید بیایم! باید بزایم! باید بمیرم! *** تجربهی زایش؛ امشب؛ دیگربار؛ باید! *** روزی سنگی بودم بر قلهی قافی بیگذر بادی مهرو! *** دیگر روز برگی بودم افتاده بر گردآب پریشانی ُ گندآب پشیمانی! *** آنیکدیگر بودم در موجموج صبا، صدایی! برندهی پیشْکش؛ از یکی نگاه به نگاهی: دوستات میدارم! *** آندیگرتر عقربهی ساعتی بودم کجْکوک ُ تکْتاک! تلاشگری نومید که هر آینه راهی را بین هشت ُ نه میرفت ُ برمیگشت! *** پوسیدهطنابی بودم؛ بوسهوارُ حلقهکش بر مدار گردن! *** چارچوب چلیپایی بودم استاده بر جُلْجُتا! آنک کیاست یهودای اسقریوطی و سپیدجامهْابلیس! وانک من برکشندهی عیسای سرگردان؛ مسیح دیگر: آن پیروزمست واپسین وسوسهی اهرمان! *** چاه عمقگمکردهای بودم تنها گوش نیوش امیری دیگر: علیی بیخویش ُ امت! آن از یاد رفتهی صحنهی بینور ُ کجدکور تاریخ به پادافره نیکیهاش! *** حلقهکوب در خُمخانهای بودم که افریشتهگاناش زانجا دوش؛ خاک آدم سرشتند ُ به هنر، پیمانه زدند!۱ *** لبالبابریقی بودم سر پُر از شوکران مرگ؛ که یکنفس نوشیدم مجنون! *** خموشکوزهای بودم کنج کارگهای خسبیده ُ خم و بر گلْتنام فریاد فراموششدهی مردم هزاران پیش!۲ *** آن حقیقت معجزه بودم که بیگاه در جامهای از الفاظ رانده شدم بر زبان حلاج: منام حق! وانک حقیقت بر دار! *** شبی پرواز را پریدم؛ آن هنگام که تیر ازچلهیآرشرهاشده بودم به پروازی ابدی تا بینهایت آزادی! *** جغد کوری بودم نشسته بر بامی هوهوکشنده برای سایهاش!۳ *** نگاه زلالآینهای بودم دربند عشق که صلت قصیدهای؛ غزلوار؛ بر آنام دیدار یار میکرد، آنپس با چال گونههاش که میمانست خنجر ماه نو را؛ خوشا نظربازیا که با دلام آغاز میکرد!۴ *** شرمگون قطرهاشکی بودم آنک که در کشاکش بازیی مرد بیگانه با روسپیی جوان؛ سرخملافهای را پسرفته از شرمگاه خودفروخته، تر کردم! قطرهاشکیمسافر: آمده از اعماق پاک وجود خداییی دخترک! *** حس عشق وطن بودمُ آزادی به گاه شوریدن دشمن! آنک جنگیدن تا پای جان تا آخرین قطرهی خون؛ تا خاک سرخ! حس عشق وطن بودم بیتعلق به خاکها ُ مرزهاشان: گسترهی این خاکْ آزاد ُ بیخط! حس عشق وطن بودم گاه در قلم؛ گاه در سخن؛ گاه در نگاه؛ گاه در قدم و گاه در جان ُ باور ُ خون بزرگمردانی که بندهگیی خاک ُ دربندهگیی نام را برنمیتافتند: بیگاهان در تیر به جاناندود آرش بودم! در چرمْگون بیرق کاوه و سپاه فرزند گاو مادر: اِفریدون! در بیپناهیها و بیباکیهای کوچکخان! در شعر بیدار ُ بیدار گلْسرخی! در رنج ُ المهای یک مرد: آلکوس یونان! در آزادهگی ُ قلم ُ واگویههای تنهاییی شریعتی! در صدای همچنان بیدار ُ سیمهای گیتار همچنانرقصان خارا! در بیمرگی ُ جاودانهگیی لورکا: شاعر شهید اسپانیا؛ بر کوچههای غرق خون سهویل ُ گرانادا! و گاهان در باور همهآنکسان که حقیقت را آزادی میدانندُ آزادی را: برابری ُ برادری! *** کهنهبیرقپارهای بودم؛ گیجرقصان در بادهای گهگاهیی پیامها ُ آوراناشان؛ پیغامها ُ براناشان! یشت ُ وندیداد ُ گتها به رسالت زردُشت برم نوشتند؛ آنک اوستا! ارژنگ گشتم به سرانگشتان نقشانداز مانیی نبی! دیگرتر عهد عتیق را مانستم بیپیامآورش! دیگر شب انجیل را به چهار روایت برم خواندند: مرقس ُ متا؛ لوقا ُ یوحنّا! پس آنک شیدوششبی قرآن را به سیپاره برم نوشتند! شولای عشق گشتم زین اشونبشتهگان! زبور ُ مزامیر ُ هر یکان دیگر را برم کشتند: مرا در آتشگه ُ معبد ُ مسجد کلیسا ُ دیر ُ کنشت بردند ُ خواندند ُ پیمودند ُ هشتند ُ... سوزاندند! *** پس آنک من؛ نه بتی نه فرشتهای نه انسی نه جنی نه جسمی نه جانی نه جایی نه آنی که خود؛ خدایی بودم! *** من بودم و شدم: آنک به هئیت ما زاده شدم! رها از انسانوش زیستن؛ به سیرت خداییی خویشتن! *** میلاد خداوار من باشد: مرگ انسانصفتام! *** پارهپاره ترک برمیدارد تنام! *** ... و من مُردم آنک خدا!
:: پاورقی:: ۱- اشاره به این بیت از حضرت حافظ: دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند/ گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند ۲- اشاره به این رباعی از خیام: در کارگه کوزهکری رفتم دوش/ دیدم دوهزار کوزه گویا و خموش ناگاه یکی کوزه برآورد خروش/ کو کوزهخر و کوزهگر و کوزهفروش ۳- اشاره به صادق هدایت و اثر جاودانهاش بوف کور ۴- اشاره به این بند از شعر شبانهی احمد شاملو در کتاب ابراهیم در آتش: مرا/ تو/ بیسببی/ نیستی/ به راستی/ صلت کدام قصیدهای/ ای غزل؟/ و یا ستارهباران جواب کدام سلامی/ به آفتاب/ از دریچهی تاریک؟/ کلام از نگاه تو شکل میبندد/ خوشا نظربازیا که تو آغاز میکنی!
شنبه ، ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۳
:: بدون شرح!
حق

جناب "با تشکر احمدی" (!!!) از خدای بزرگ میخوام که هرچه زود هاپوی مشکیی پاپیونزرد شما پیدا بشه و به آغوش گرم خانوادهاش برگرده! اما یه سوال داشتم ما که دلامون رو گم کردیم باس کجا و روی کدوم دیوار آگهی بدیم و تازه چه قدر مژدهگانی برای یابنده در نظر بگیریم؟ پنجاه هزار تومن بسّه!؟!
***
ببخشید من رُ ! قرار بود تاریخ به روز شدن سیاها بیستُنه اردیبهشت باشه! اما امروز که داشتم توی یکی از خیابونای این شهر بیدر ُپیکر قدم میزدم چشمام افتاد به این آگهی و اونقدر برام جالب ُ تلخ بود که حیفام اومد بهش اشارهای نکنم!!!
پس دیدار بعدیی ما: بیستُنه اردیبهشت در سیاها!
دوشنبه ، ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۳
:: نامهی دوم
حق
عزیز همْپا و همْبغض!
این دوماین نامهایست
که به رسم عاشقان بزرگ این روزگار،
آنانکه تعدادشان از تعداد انگشتان یک دست فرا نمیرود حتا؛
برایات مینگارم!
اما روزی دیگر دستات خواهد رسید؛
روزی که شاید من نباشم
و این دنیا نباشد
و هایُهویْهای این بیهمهچیزان کوتهْعقل دلْکُش
در هوهوزدنهای نسیم عشق و زندهگیی دیگرگونهای گم باشد!
خدا را چه دیدهای؟
شاید تنها تا لحظهای بر زمین بمانم که کنار تو باشم!
رفتن تو،
رفتن همیشهگیی من است!
بیپشیمانی از این سرا خواهم رفت!
چرا که عشق را و شوق را و شادی را
به اوج فهم در کنار تو و کمال تو دریافتهام!
***
اینک این من و این تن و این تو!
آنک به اشارهای بمیرانم
و از نو در بهشت قلبات زندهگی بخش مرا!
تنها یکی نگاه؛
تا دوستات دارم آسمانی جاری شود بین ما؛
بیکه سخنی بر زنجیر لب و پایبند زبان رانده باشیم!*
***
نگاهام میکنی؟
***
باشد که تو باشم!
که تو خود؛
لحظهی خداییی منی در این روزهای نفسْحبس نهمنی!
*[تنها یکی نگاه.../ تا این کلامْ ابدی شود میان ما دو تن/ و بشنویماش/ بیکه سخنی بر لب رانده باشیم!/ بخشی از شعر یغما گلرويی]
[تاریخ به روز شدن بعدیی سیاها: بیستُ نه اردیبهشت!]
|