صفحه‌ی اصلی
بايگانی
پست الكترونيك
بایگانی‌ی موضوعی
:: سینما
:: ادبیات
:: بدون شرح
:: شعر
:: تیاتر
:: چشمان وحشی
بایگانی‌ی ماهيانه
:: November 2007
:: October 2007
:: August 2007
:: July 2007
:: March 2007
:: February 2007
:: January 2007
:: December 2006
:: November 2006
:: October 2006
:: September 2006
:: August 2006
:: July 2006
:: June 2006
:: May 2006
:: April 2006
:: March 2006
:: December 2005
:: November 2005
:: October 2005
:: September 2005
:: August 2005
:: July 2005
:: June 2005
:: May 2005
:: April 2005
:: March 2005
:: February 2005
:: January 2005
:: December 2004
:: November 2004
:: October 2004
:: September 2004
:: August 2004
:: July 2004
:: June 2004
:: May 2004
:: April 2004
:: March 2004
:: February 2004
:: January 2004
پيوندها
تبليغات
پشتيبانی و خدمات
:: آمار بازدیدکننده‌گان
:: نسخه‌ی RSS 0.91
:: با كمك MovableType
:: اجرا: ادبكده، بانك ادبيات پارسی



© Phoenix Design Group - SiaPac

سه شنبه ، ۸ ارديبهشت ۱۳۸۳
:: خانه در گذشته‌ی ما است/ بخش اول

حق


 


مجيد بهرامی در نمايش خانه در گذشته ی ما است/ عکاس: مسعود پاکدل


ترسیده بودم از این‌که با کار‌های قبلی‌ی او ـ حامد محمدطاهری ـ فرقی نکند و در همان حد مانده باشد؛ اما این نامرد قابل پیش‌بینی هم نیست! به قول کسی او حتا با همین دو اجرای جشن‌واره توانست خود را ماندگار کند.


غروری دارم که این آدم با افتخار به سفر برای اجرا می‌رود! ولی گریه‌تان می‌گیرد وقتی بازی‌گرش را نمی‌گذاشتند برود! مجید بهرامی دفترچه‌ی اعزام به خدمت را گرفت و ره‌سپار آلمان شد برای اعلام این‌که در این کشور عزیز که نمی‌گذارند من از آن خارج شوم، نوابغی رشد می‌کنند که از هر حیث آماده‌گی‌ی دفن شدن را دارند!


هرکس این‌کار را آن‌طور که می‌خواست می‌فهمید. عده‌ای می‌خندیدند؛ عده‌ای گریه می‌کردند و عده‌ای بی‌تفاوت، ولی به ساعت‌اشان نگاه نمی‌کردند! و جالب این‌است که از ته دل گریه یا خنده‌اشان گرفته بود.


حامد محمدطاهری بی‌صداترین کارگردان جوان تئاتر ایران است! او طرف‌دار تئاترهای بدنی‌ست  که بر مبنای صدای موسیقایی‌ی بازی‌گران است ـ که تاثیرگذارترین بخش‌های تئاتر و وجه تمایز سینما و تئاتر می‌باشد ـ.



انسانی غرق در گل؛ گاه گريه می‌کند، گاه می‌‌جنگد، گاه زور می‌گوید و گاه زور می‌شنود! چرخه‌ی زنده‌گی آغاز و پایان‌اش در این گل است؛ وجود انسان و نهایت! انسانی که شخصیت‌های‌اش مدام می‌میرند و عوض می‌شوند و قتی به او زور بگویند، داد می‌زند: ماما!


همه‌ی شخصیت‌های زورْماندگار را در این تئاتر می‌بینیم؛ تمام ظلم‌ماندگاری‌ها را حس می‌کنیم و حتا گل را لمس می‌کنیم و نیاز نگاه کردن به مادر را درک می‌کنیم؛ و می‌فهمیم ما تا همیشه کودکیم؛ چه دورانی که کودکیم و چه دورانی که به کودکی بازمی‌گردیم؛ وقتی کثافت جنگ به همه‌ جای بدن مرده نفوذ می‌کند، تازه می‌فهمیم دردناک است و در نهایت وقتی گل هم آتش می‌گیرد، تازه می‌فهمیم گل هم نمی‌ماند!


عاطفه تهرانی در نمایش خانه در گذشته ی ما است/ عکاس: مسعود پاکدل


زنی در خشکی فقط آواز می‌خواند و احساسات مادرانه را بروز می‌دهد. جالب این‌است که این‌دو به‌هم نگاه هم نمی‌کنند؛ ولی گرمای عجیبی بین‌اشان رد و بدل می‌شود.


این تئاتر دیالوگ ندارد و فقط با آوا اجرا می‌شود؛ نویسنده و کارگردان‌اش حامد محمدطاهری و بازی‌گران‌اشان مجید بهرامی و عاطفه تهرانی هستند.


خانه در گذشته‌ی ما است! می‌ماند برای خاطرات؛ چون تئاتر باید بماند برای خاطرات!*


نويسنده: سینا پاکدل


عکاس: مسعود پاکدل


[برای خواندن ادامه‌ی این نوشته و شعری که به مناسبت نمایش خانه در گذشته‌ی ما است! سروده شده؛ به پست قبلی مراجعه کنید!] 

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 13:04 | نظرات: 13
:: خانه در گذشته‌ی ما است/ بخش دوم

حق


:: خانه در گذشته‌ی ما است!::


در خانه‌ی ما همه‌ی ساعات،


ساعتی خوابیده کار می‌کنند!


تنها اشکال‌اش این‌است که


فقط تیک‌تیک می‌کند


که تو را دیوانه کند؛


و لحظه‌های ما را آرام‌آرام می‌کِشد در خواب!


 


در خانه‌ی ما ضبطی هست که خاموش می‌خواند


تنها اشکال‌اش این‌است که


خاموشی را می‌گذارد


و پی صوت می‌رود!


اما همیشه خاموشی‌ای پیدا می‌شود که ضبط را اسیر کند!


 


در خانه‌ی ما مادری هست


مادری که تنها به فکر خوردن و خوابیدن و سلامت ما


تا صدساله‌گی‌ست!


 


اما نمی‌داند چه دردی دارد وقتی به تو زور بگویند


چه دردی دارد وقتی تو را کتک بزنند


حتا چه دردی دارد وقتی


اصالت خود را آرام می‌خوری


که بعد صدا بزنی: ماما!


 


چه‌قدر سخت است گریه کنی بدون مادر!


 


ما در گذشته شناوریم!


 


درد خود را


به که گویم جز مادر


مادر وطن کی‌ست؟


خاک وطن چی‌ست؟


 


خوردنی‌ترین درد عالم از آن مادر است!


 


اما کجاست وقتی گل وجود ما را می‌بلعد؟


بی‌رحم است و منطقی


گلی که دل را می‌کُشد!


 


چرا گذشته‌ی بی‌عشق تمام نمی‌شود؟


 


در طلب عشق است که می‌کُشی


در طلب عشق است که می‌میری!


و در جست‌ُجوی عشق است که مسخره می‌کنی!


عمری را که به دنبال عشق تلف کرده‌ای


در هدف‌ات خلاصه می‌کنی:


برای همین می‌کُشی!


 


در خانه‌ی ما نفرتی هست که عاشق است؛


عاشق نفرت!


نفرت خانه‌ی ما از جنس زن است؛


زن‌ عاشق نفرت!


 


در خانه‌ی ما فرار بی‌معنی‌ست


همه عاشق زن عاشق نفرت‌اند!


حالا روزی رسیده که زن عاشق نفرت


معنی‌ی فرار را


از لابه‌لای کتاب‌های کهنه


بیدار می‌کند!


 


این‌است که ساعت ما می‌خوابد و کار می‌کند


و این‌است که خانه در گذشته‌ی ما می‌ماند!


نوشته‌ی سینا پاکدل*


*[برای خواندن دیگر آثار اين نويسنده می‌توانید به قسمت: خنده؛ سکوت؛ عشق در بخش بایگانی‌ی موضوعی مراجعه کنید.]


 

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 13:01 | نظرات: 7
چهارشنبه ، ۲ ارديبهشت ۱۳۸۳
:: بخوان به نام عشق!

 
حق

 
بخوان به نام عشق



بخوان
بخوان به نام ِ اهورایی‌ی ِ عشق
که این ترانه، دیگرْغزلی‌ست از آن‌ْکسان
که دیدار ِ یار و باور ِ ایثار را بهشتی دیگر بر زمین ساخته‌اند!
***
عشق
این ترجمان ِ آدمی!
عشق
این هوی ِ عرفانی!
عشق
این شراب ِ لاجرعه‌نوش ِ تاک ِ قدسی!
عشق
این دم‌دمه‌کوب ِ بی‌سکون ِ انگشتان بر طبل ِ ایمان!
عشق
این تنها معنی‌ی ِ آسمان!
عشق
این یگانه رنگ ِ خوش‌روی ِ رنگین‌کمان!
عشق
این تبلور ِ انسان!
***
عشق
عشق
عشق
این والاصفت ِ تک ِ بی‌تای ِ وجود
این همان سِرِّ صعود
این همان آبی‌ی ِ رود
این همان زنده‌گی‌ی ِ ساده‌ی ِ سایه‌ها‌ در طاق ِ کبود!
این همان شاعر ِ شهره‌ی ِ زیباسرود!
این همان خوب ِ برْ دیدارش درود!
این همان زخمه‌ی ِ ناکوک ِ دل و دلْ‌دل ِ بوسه ُ بدرود!
این همان غیرِاوهیچ‌نبود!
این همان رَبِّ سجود!
وین همان ِ خدای ِ هر نبود ُ بود!
***
بخوان به نام ِ عشق...!
که آن است
حق!


 

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 20:08 | نظرات: 29
آدينه ، ۲۱ فروردين ۱۳۸۳
:: يک بوتيک پر از ديوانه!

حق


اولین ساخته‌ی حمید نعمت‌اله؛ بوتیک؛ که در جشن‌واره‌ی بیست‌ُدوم فجر در قسمت فیلم‌های اول کارگردان؛ سی‌مرغ بلورین بهترین کارگردانی‌ را دریافت کرده بود، به شدت تحت تاثير فيلم ستایش‌شده‌ی نفس‌عميق است و اين مساله را نمی‌شود کتمان کرد! هرچند این مساله از ارزش‌های این فیلم زیبا و قابل تقدیر نمی‌کاهد؛ اما برای نمونه دقت کنید به شیطنت‌های گل‌شیفته فراهانی در ماشین دوست جهان و آن را مقایسه کنید با شیطنت‌های آیدا در ماشین دزدی‌ی منصور در فیلم نفس عمیق!- البته از بازی‌ی بسیار زیبای گلی در این فیلم نباید چشم پوشید!- باز هم دقت کنید به بی‌خیالی و خون‌سردی‌ی جهان در این فیلم و به یاد آرید خون‌سردی‌ی اذیت‌کننده‌ی کامران را در نفس عمیق!- البته باید خدا را شکر کرد که محمدرضا گلزار را در اين فیلم به عنوان بازی‌گر دیدیم؛ نه به عنوان یک مانکن صرفا زیبا!!!- حمید نعمت‌اله به عنوان اولين تجربه‌ی کارگردانی‌اش نويد حضور يک کارگردان اجتماعی‌ی واقع بين را - حداقل واقع‌بين‌تر از استادش؛ مسعود کيميايی- در سینمای شلم‌شوربای این روزهای ایران می‌دهد!


[ برای خواندن ادامه‌ی نقد فيلم بوتیک منتشرشده در خبرنامه‌ی گویا؛ کلیک کنید +]

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 19:14 | نظرات: 40
چهارشنبه ، ۱۹ فروردين ۱۳۸۳
:: نوزده فروردین سی!


حق


صادق هدایت


نوزده ِ فروردین ِ سی، پاریس چشاشُ بسته بود!
صدای ِ جیغ ِ بوف ِ کور، تو حنجره‌ش شکسته بود!
کوچه‌ی ِ شامپی‌یونه بود، آپارتمان ِ سیُ‌هفت،
همون‌جایی که بوف ِ کور، از توی ِ قصه رفت که رفت!
خالق ِ توپ ِ مُرواری، سایه‌شُ دنبال می‌کنه!
غربت ِ این خونه‌به‌دوش، ترانه رُ لال می‌کنه!
یه عمر ِ که دربه‌در ِ، ردِّ سه قطره خون شده!
سایه‌ی ِ اون مدتی‌ی ِ مامور ِ جلب ِ اون شده!
***
آی بوف ِ کور! آی بوف ِ کور! آی بوف ِ کور ِ دربه‌در!
پریدنِت یه حادثه‌س! یه اتفاق ِ پرده‌دَر!
بّره‌ها عادت می‌کنن، به زوزه‌ی ِ ممتد ِ گرگ!
اما واسه تو زنده‌گی، شده یه زندون ِ بزرگ!
به این بُتای ِ لعنتی، دوباره پشت ِ پا بزن!
تویی یه ناسزای ِ ناب! تویی تبلور ِ شدن!
آی! آدمای ِ بی‌زبون! تا کِی اسیرین تو نفس؟
نگا کنین که بوف ِ کور، جون می‌کنه کُنج ِ قفس!
***
تو زنده‌گی‌ی ِ آدما، دردایی هس مثل ِ خوره!
که روح ُ توی ِ انزوا، ذرِّه به ذرِّه می‌خوره!


***


کودکی ی صادق هدایت


خواستم داستان یا شعر یا قطعه‌یی به مناسبت پنجاهُ سوم‌این سال‌مرگ صادق هدایت؛ بزرگ داستان‌نویسی‌ی نوین ایران بنویسم؛ اما هرچه کردم خط‌خطی‌های‌ام باب میل‌ام نبود! پس بسنده می‌کنم به ترانه‌یی از دوست عزیزم؛ شاعر و ترانه‌سرای معاصر؛ یغما گلرویی که آن را تقديم کرده است به هادی صداقت؛ و چند خطی از آخرین سخنان و گفت‌ُگوهای هدایت؛ چند روزی قبل از مرگ‌اش، که کم‌تر در جایی به چاپ رسیده‌اند. باشد که مقبول دوست‌داران این یگانه‌مرد عرصه‌ی داستان‌نویسی‌ی پارسی افتد.
ایدون باد!
***
چند خطی از نامه‌ی صادق به برادرش محمود هدایت؛ پس از اولین خودکشی‌اش در رودخانه‌ی مارن فرانسه، که او را از مرگ نجات دادند:
ـ تصدقت گردم. نمی‌دانم عجالتا چه بنویسم. یک دیوانه‌گی کردم به خیر گذشت(!!!). بعد مفصلا شرح‌اش را خواهم نوشت. مزاجا سلامت هستم. هرچه پول داشتم به مصرف رسانیده‌ام و...


یکی از یادداشت های دست نویس هدایت


[ دست‌نویس هدایت: دیدار به قیامت؛ ما رفتیم و دل شما را شکستیم؛ همین!]


شوخی‌ی دردناک هدایت، پس از آن‌که گواهی‌ی بیماری‌ی مغزی‌ی او را برای اعزام به خارج از کشور به عنوان بیمار از طرف کمیسیون پزشکی؛ به دست‌اش دادند: 
ـ
تصدیق دیوانه‌گی هم کف دست‌مون گذاشتند؛ آن‌وقت گفتند: بسم‌الله! خوب... بد نشد. ما هم با تصدیق علت مغزی می‌زنیم به چاک... بالاخره با اعطای تصدیق‌نام‌چه‌ی جنون از خدمات میهنی‌ی بنده تقدیر شد!
اظهارات صادق پس از وخامت اوضاع حسن شهید‌نورایی؛ دوست و یار
قدیمی‌اش؛ که او برای دیدارش در پاریس بر بسترش حاضر شد:
ـ تنها تفریح این سفر بنده همین است که هر روز به چُس‌ناله‌های شهید‌نورایی گوش بدهم. مُردن که دیگر این‌قدر آه و ناله و سر و صدا ندارد!
سخنان هدایت خطاب به خواهرزاده‌اش در کافه مونت‌پارناس پاریس:
ـ اگر عُرضه یا میل تهیه‌ی قصری در دیار خود نداشتم، از دیر زمانی در مُلک خاج‌پرستان خانه‌ی آخرتی برای خود زیر سر گذاشته‌ام!
و در جایی دیگر هنگامی که او را به دکتر دندان‌پزشک برای معالجه‌ی دندانْ‌دردش معرفی می‌کنند؛ چنین می‌گوید:
ـ دیگر همین مانده که هرجای آدم خراب می‌شود و از کار می‌افتد بدویم و تلاش کنیم که معالجه شود و زحمت این را آدم به خودش بدهد که چند سال بیش‌ عمر کند.
چند روز قبل از خودکشی؛ هدایت بسیاری از پاک‌نویس‌های داستان‌های آینده‌اش را از بین می‌برد و در مورد آن‌ها خطاب به مریدش مصطفا فرزانه چنین می‌گوید:
ـ بینداز سر جای‌اش! دست به این آشغال‌ها نزن! می‌خواهم هفتاد سال سیاه چیز ننویسم. مرده‌شور ببرد. عُق‌ام می‌نشیند که دست به قلم ببرم. به زبان این رجاله‌ها چیز بنویسم. یک مشت بی‌شرف! یک خط هم نباید بماند. تمامی ندارد. بچه‌ با گه‌اش بازی می‌کند. تازه داشتم بلد می‌شدم. اول کارم بود. اما این اراذل لیاقت ندارند که کسی برای‌شان کاری بکند. یک مشت دزد قالتاق. اصلا سرشان توی این حرف‌ها نیست. نمی‌خوانند، اگر هم بخوانند نمی‌فهمند! پس برای کْی بنویسم؟
و آن‌هنگام که فرزانه او را به تقلید از کافکا در از بین بردن آثارش متهم می‌کند؛ هدایت چنین می‌گوید:
ـ چه‌طور من شدم شبیه کافکا؟ کافکا به هر حال نان و آب‌اش را داشت، نام‌ْزدش را داشت، کتاب‌های‌اش را اگر می‌خواست چاپ می‌کردند؛ ولی مسلول بود و مُردنی! من برعکس؛ نه نان دارم، نه نامْ‌زد و به‌خصوص نه خواننده؛ اما بدن‌ام سی‌ُهفت درجه حرارت دارد. جان سگ دارم. هزارُ یک بلا سر خودم آورده‌ام و باز هم رو پا بندم!
اینک آخرین ساعات زنده‌گی‌ی هدایت و شرح حالی دردناک از زبان خودش:
ـ گاهی وضع جوری‌ست که دیگر دست‌ام به جایی نمی‌رسد؛ آدم که تو گه بغلتد، به‌به‌ و چه‌چه ندارد! به هرحال فضولی به شما نیامده که من چه غلطی می‌کنم!
***


از نقاشی های هدایت


[ هدایت در گوشه‌ی نقاشی‌اش این چنین نوشته است: ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم!]



غروب روز نوزده‌اُم فروردین سال سی!
پاریس؛ کوی شامپی‌یونه؛ آپارتمان شماره‌ی سی‌ُهفت!
صادق هدایت تمام درزهای پنجره‌ی آش‌پزخانه را با پنبه مسدود کرد، شیر گاز را باز نمود، روی کف آش‌پزخانه‌ دراز کشید تا به زنده‌گی‌ی خود خاتمه دهد.
شاهدان جسد اظهار می‌کنند که ملافه‌یی که صادق روی آن دراز کشیده بود؛ از حالت عادی خارج نشده و حتا تایی هم برنداشته بود!
***
دیوانه‌ی داستان زنده‌به‌گور بالاخره به زنده‌گی‌ی خود خاتمه داد؛ آن‌گونه که خود می‌خواست!


 


[بر تصوير بالا کليک کنيد]

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 00:31 | نظرات: 22
پنجشنبه ، ۱۳ فروردين ۱۳۸۳
:: سیزده به در!

حق


ماهی‌سیاه کوچولوی صمد پس پشت قرن‌‌‌ها جستُ‌جو؛ سر از تنگ نابلور و شکسته‌ی یه سفره‌ی هفت‌سین پاره و مچاله درآوُرد!


***


ماهی‌سیاه کوچولو از مادرش شنیده بود که سیزده، نحسی داره!


***


ماهی‌سیاه کوچولو دنبال خوش‌بختی بود؛ گیرم تو ناعمق همین کج‌ُکوله‌تنگ!


***


ماهی‌سیاه کوچولو توی تنگ، عمرش حتا به سیزده عید هم نرسید!


***


ماهی‌سیاه کوچولو حتما نحسی‌ی سیزده‌اش رو یه جایی به‌تر و خوش‌تر از این‌ مُردْآب، به در می‌کنه!


 

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 00:03 | نظرات: 25