|
سه شنبه ، ۸ ارديبهشت ۱۳۸۳
:: خانه در گذشتهی ما است/ بخش اولحق
ترسیده بودم از اینکه با کارهای قبلیی او ـ حامد محمدطاهری ـ فرقی نکند و در همان حد مانده باشد؛ اما این نامرد قابل پیشبینی هم نیست! به قول کسی او حتا با همین دو اجرای جشنواره توانست خود را ماندگار کند. غروری دارم که این آدم با افتخار به سفر برای اجرا میرود! ولی گریهتان میگیرد وقتی بازیگرش را نمیگذاشتند برود! مجید بهرامی دفترچهی اعزام به خدمت را گرفت و رهسپار آلمان شد برای اعلام اینکه در این کشور عزیز که نمیگذارند من از آن خارج شوم، نوابغی رشد میکنند که از هر حیث آمادهگیی دفن شدن را دارند! هرکس اینکار را آنطور که میخواست میفهمید. عدهای میخندیدند؛ عدهای گریه میکردند و عدهای بیتفاوت، ولی به ساعتاشان نگاه نمیکردند! و جالب ایناست که از ته دل گریه یا خندهاشان گرفته بود. حامد محمدطاهری بیصداترین کارگردان جوان تئاتر ایران است! او طرفدار تئاترهای بدنیست که بر مبنای صدای موسیقاییی بازیگران است ـ که تاثیرگذارترین بخشهای تئاتر و وجه تمایز سینما و تئاتر میباشد ـ. انسانی غرق در گل؛ گاه گريه میکند، گاه میجنگد، گاه زور میگوید و گاه زور میشنود! چرخهی زندهگی آغاز و پایاناش در این گل است؛ وجود انسان و نهایت! انسانی که شخصیتهایاش مدام میمیرند و عوض میشوند و قتی به او زور بگویند، داد میزند: ماما! همهی شخصیتهای زورْماندگار را در این تئاتر میبینیم؛ تمام ظلمماندگاریها را حس میکنیم و حتا گل را لمس میکنیم و نیاز نگاه کردن به مادر را درک میکنیم؛ و میفهمیم ما تا همیشه کودکیم؛ چه دورانی که کودکیم و چه دورانی که به کودکی بازمیگردیم؛ وقتی کثافت جنگ به همه جای بدن مرده نفوذ میکند، تازه میفهمیم دردناک است و در نهایت وقتی گل هم آتش میگیرد، تازه میفهمیم گل هم نمیماند!
زنی در خشکی فقط آواز میخواند و احساسات مادرانه را بروز میدهد. جالب ایناست که ایندو بههم نگاه هم نمیکنند؛ ولی گرمای عجیبی بیناشان رد و بدل میشود. این تئاتر دیالوگ ندارد و فقط با آوا اجرا میشود؛ نویسنده و کارگرداناش حامد محمدطاهری و بازیگراناشان مجید بهرامی و عاطفه تهرانی هستند. خانه در گذشتهی ما است! میماند برای خاطرات؛ چون تئاتر باید بماند برای خاطرات!* [برای خواندن ادامهی این نوشته و شعری که به مناسبت نمایش خانه در گذشتهی ما است! سروده شده؛ به پست قبلی مراجعه کنید!] :: خانه در گذشتهی ما است/ بخش دومحق :: خانه در گذشتهی ما است!:: در خانهی ما همهی ساعات، ساعتی خوابیده کار میکنند! تنها اشکالاش ایناست که فقط تیکتیک میکند که تو را دیوانه کند؛ و لحظههای ما را آرامآرام میکِشد در خواب! در خانهی ما ضبطی هست که خاموش میخواند تنها اشکالاش ایناست که خاموشی را میگذارد و پی صوت میرود! اما همیشه خاموشیای پیدا میشود که ضبط را اسیر کند! در خانهی ما مادری هست مادری که تنها به فکر خوردن و خوابیدن و سلامت ما تا صدسالهگیست! اما نمیداند چه دردی دارد وقتی به تو زور بگویند چه دردی دارد وقتی تو را کتک بزنند حتا چه دردی دارد وقتی اصالت خود را آرام میخوری که بعد صدا بزنی: ماما! چهقدر سخت است گریه کنی بدون مادر! ما در گذشته شناوریم! درد خود را به که گویم جز مادر مادر وطن کیست؟ خاک وطن چیست؟ خوردنیترین درد عالم از آن مادر است! اما کجاست وقتی گل وجود ما را میبلعد؟ بیرحم است و منطقی گلی که دل را میکُشد! چرا گذشتهی بیعشق تمام نمیشود؟ در طلب عشق است که میکُشی در طلب عشق است که میمیری! و در جستُجوی عشق است که مسخره میکنی! عمری را که به دنبال عشق تلف کردهای در هدفات خلاصه میکنی: برای همین میکُشی! در خانهی ما نفرتی هست که عاشق است؛ عاشق نفرت! نفرت خانهی ما از جنس زن است؛ زن عاشق نفرت! در خانهی ما فرار بیمعنیست همه عاشق زن عاشق نفرتاند! حالا روزی رسیده که زن عاشق نفرت معنیی فرار را از لابهلای کتابهای کهنه بیدار میکند! ایناست که ساعت ما میخوابد و کار میکند و ایناست که خانه در گذشتهی ما میماند! *[برای خواندن دیگر آثار اين نويسنده میتوانید به قسمت: خنده؛ سکوت؛ عشق در بخش بایگانیی موضوعی مراجعه کنید.]
چهارشنبه ، ۲ ارديبهشت ۱۳۸۳
:: بخوان به نام عشق!
آدينه ، ۲۱ فروردين ۱۳۸۳
:: يک بوتيک پر از ديوانه!حق اولین ساختهی حمید نعمتاله؛ بوتیک؛ که در جشنوارهی بیستُدوم فجر در قسمت فیلمهای اول کارگردان؛ سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی را دریافت کرده بود، به شدت تحت تاثير فيلم ستایششدهی نفسعميق است و اين مساله را نمیشود کتمان کرد! هرچند این مساله از ارزشهای این فیلم زیبا و قابل تقدیر نمیکاهد؛ اما برای نمونه دقت کنید به شیطنتهای گلشیفته فراهانی در ماشین دوست جهان و آن را مقایسه کنید با شیطنتهای آیدا در ماشین دزدیی منصور در فیلم نفس عمیق!- البته از بازیی بسیار زیبای گلی در این فیلم نباید چشم پوشید!- باز هم دقت کنید به بیخیالی و خونسردیی جهان در این فیلم و به یاد آرید خونسردیی اذیتکنندهی کامران را در نفس عمیق!- البته باید خدا را شکر کرد که محمدرضا گلزار را در اين فیلم به عنوان بازیگر دیدیم؛ نه به عنوان یک مانکن صرفا زیبا!!!- حمید نعمتاله به عنوان اولين تجربهی کارگردانیاش نويد حضور يک کارگردان اجتماعیی واقع بين را - حداقل واقعبينتر از استادش؛ مسعود کيميايی- در سینمای شلمشوربای این روزهای ایران میدهد! [ برای خواندن ادامهی نقد فيلم بوتیک منتشرشده در خبرنامهی گویا؛ کلیک کنید +] چهارشنبه ، ۱۹ فروردين ۱۳۸۳
:: نوزده فروردین سی!
نوزده ِ فروردین ِ سی، پاریس چشاشُ بسته بود! ***
خواستم داستان یا شعر یا قطعهیی به مناسبت پنجاهُ سوماین سالمرگ صادق هدایت؛ بزرگ داستاننویسیی نوین ایران بنویسم؛ اما هرچه کردم خطخطیهایام باب میلام نبود! پس بسنده میکنم به ترانهیی از دوست عزیزم؛ شاعر و ترانهسرای معاصر؛ یغما گلرویی که آن را تقديم کرده است به هادی صداقت؛ و چند خطی از آخرین سخنان و گفتُگوهای هدایت؛ چند روزی قبل از مرگاش، که کمتر در جایی به چاپ رسیدهاند. باشد که مقبول دوستداران این یگانهمرد عرصهی داستاننویسیی پارسی افتد.
[ دستنویس هدایت: دیدار به قیامت؛ ما رفتیم و دل شما را شکستیم؛ همین!] شوخیی دردناک هدایت، پس از آنکه گواهیی بیماریی مغزیی او را برای اعزام به خارج از کشور به عنوان بیمار از طرف کمیسیون پزشکی؛ به دستاش دادند:
[ هدایت در گوشهی نقاشیاش این چنین نوشته است: ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم!]
[بر تصوير بالا کليک کنيد] پنجشنبه ، ۱۳ فروردين ۱۳۸۳
:: سیزده به در!حق ماهیسیاه کوچولوی صمد پس پشت قرنها جستُجو؛ سر از تنگ نابلور و شکستهی یه سفرهی هفتسین پاره و مچاله درآوُرد! *** ماهیسیاه کوچولو از مادرش شنیده بود که سیزده، نحسی داره! *** ماهیسیاه کوچولو دنبال خوشبختی بود؛ گیرم تو ناعمق همین کجُکولهتنگ! *** ماهیسیاه کوچولو توی تنگ، عمرش حتا به سیزده عید هم نرسید! *** ماهیسیاه کوچولو حتما نحسیی سیزدهاش رو یه جایی بهتر و خوشتر از این مُردْآب، به در میکنه!
|