صفحه‌ی اصلی
بايگانی
پست الكترونيك
بایگانی‌ی موضوعی
:: سینما
:: ادبیات
:: بدون شرح
:: شعر
:: تیاتر
:: چشمان وحشی
بایگانی‌ی ماهيانه
:: November 2007
:: October 2007
:: August 2007
:: July 2007
:: March 2007
:: February 2007
:: January 2007
:: December 2006
:: November 2006
:: October 2006
:: September 2006
:: August 2006
:: July 2006
:: June 2006
:: May 2006
:: April 2006
:: March 2006
:: December 2005
:: November 2005
:: October 2005
:: September 2005
:: August 2005
:: July 2005
:: June 2005
:: May 2005
:: April 2005
:: March 2005
:: February 2005
:: January 2005
:: December 2004
:: November 2004
:: October 2004
:: September 2004
:: August 2004
:: July 2004
:: June 2004
:: May 2004
:: April 2004
:: March 2004
:: February 2004
:: January 2004
پيوندها
تبليغات
پشتيبانی و خدمات
:: آمار بازدیدکننده‌گان
:: نسخه‌ی RSS 0.91
:: با كمك MovableType
:: اجرا: ادبكده، بانك ادبيات پارسی



© Phoenix Design Group - SiaPac

شنبه ، ۱ فروردين ۱۳۸۳
:: سرمه‌ی چشم‌های تو!


حق


تنها برای او که نمی‌خواست روز نو؛ نوروز را با تلخی آغاز کنم!


*[ در ادامه‌ی همین شعر؛ این صفحه با چند لینک به روز شده است!]*


سفره این جا پاره است


 


سالی
آری
بی‌گاهان
نوروز
چنین
آغاز خواهد شد:(۱)


سفره را گستردیم
سفره این‌جا پاره است!
سیزده،
نحسی‌اش را
هدیه داده است به ما!
هفت‌سین کلبه‌ی ما امْ‌سال
پنجْ سین کم دارد؛
جز همان سین سفره
و...
سیگارِ من که دود می‌شود
سفره دیگر سین ندارد!
می‌گردم!
یادم آید نیم‌شبی گفتی:
نوروز بی‌هفت‌سین
سال بد را خبر می‌دهد!
می‌گردم!
اما،
بین خودمان باشد:
سالی که با تو آغاز شود؛ دیگر بدی ندارد!
باز هم می‌گردم!
راستی
سایه‌ام را
که همیشه افتاده بر پنجره‌ی اتاق توست
اضافه‌ی سین‌ها کن!
- ساعت‌ام را
که دیگر سال‌هاست
قانون حرکت را از یاد برده است
کنار سفره جا می‌دهم؛
ساعتی که یادگار پدر بوده است!-
ساده‌گی‌ی پدر را هم بگذار به حساب سین‌ها!
تا این‌جا می‌شود پنج سین!
و هنوز دو تای دیگر مانده تا سالی خوب!
همین سال هم که دیگر از راه رسیده
سین شش‌ام باشد!
و این آخرین سین؛
باشد
سرمه‌ی چشم‌های تو!
که تنها به خاطر تو
و برق نگاه‌ توست
این هفت‌سین!
***
تلخ است؟
باشد!
برای زنده‌گی‌ام همین لحظه‌ی شیرین بس
که هر شب
آن‌ور خسته‌گی و شکسته‌گی‌ی روز
پشت چین‌واچین‌های پیراهن گل‌پوش تو
بی‌حصاری از تلخی و غم
رو در روی عشق
و دستادست با تو
چشم‌های‌ات را بنوشم!
عسل چشم‌های‌ات را!
و نگاه‌ات را بنیوشم!
غزل نگاه‌ات را!
***
خدا را شکر!
نوروز را با سفره‌ی هفت‌سین؛ کنار تو آغاز کردم!
سالی نیکو، چنین آغاز خواهد‌ شد!



 (۱) نوروز در زمستان/ حدیث بی‌قراری‌ی ماهان/ مجموعه‌ آثار احمد شاملو؛ دفتر یکم: شعرها


 


***


 


برای خواندن شادباش‌نامه‌ی نوروزی‌ی ادب‌کده؛ بر تصویر بالا کلیک کنید!


***


با اینا باهار ُ باور می‌کنم! / با اینا زمستون ُ سر می‌کنم! / با اینا سقوط ُ باور می‌کنم!


برای خواندن دست‌نویس بهاریه‌ی من؛ منتشرشده در ویژه‌نامه‌ی نوروزی‌ی ادب‌کده؛ بر لینک بالا کلیک کنید!


***


سرمه‌ی چشم‌های تو!


برای شنیدن قطعه‌یی از شعر سرمه‌ی چشم‌های تو با صدای شاعر- من- بر روی لینک بالا کلیک کنید!


***


ویژه نامه ی نوروزی ی هفت سنگ


 برای خواندن شماره‌ی ویژه‌ی نوروز هشتادُ‌سه‌ی دوهفته‌نامه‌ی هفت‌سنگ؛ کلیک کنید!

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 00:14 | نظرات: 46
شنبه ، ۲۳ اسفند ۱۳۸۲
:: این‌ شب‌ها

دیگر حتا نیمْ‌ستاره‌یی وصله‌ی آسمان رنگ‌ُروْ رفته‌ی زنده‌‌گی‌ام نیست!
***
این‌شب‌ها به زاده‌شدن‌ام شک برده‌ام! آن‌سان که پرستنده‌یی؛ ناگاه شک برد پرستش و پرسته را!
که گویی تا این‌شب نبوده و نیست‌بوده‌ام! تو گویی ام‌شب سرآغازی‌ست بر راهی دراز و هَرْوَرْدَرِّه و هیْ‌پرت‌گاه و تا انتها پیچ‌واپیچ و کج‌ْراه!
ام‌شب از خاطر برده‌ام به تمامی؛ آن‌چه را که گذشت و می‌گذرد بر پدرمْ آدم و مادرمْ حوا
و اینک خودم و آنک هرگونهْ‌فرزندم!

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 19:24 | نظرات: 35
سه شنبه ، ۱۹ اسفند ۱۳۸۲
:: مکتب‌خانه‌ی سدعلی

حق

سد(سید)‌علی* گوشه‌ای مکتب‌خانه راه‌انداخته برای اهل بی‌سواد؛ غافل از این‌که دیگر کسی درس نمی‌خواند، درس می‌خورد.
- می‌گویم: سد‌علی! مگر دیگر کسی هم به مکتب می‌آید؟ مگر قرص‌هایی که برای درس‌ها و روش‌ها آمده...
- داد می‌زند: قرص آهن برای رشته‌های صنعتی؛ قرص فسفر برای علوم فضایی، که می‌گویند از اجرام فضایی آمده [سدعلی حالا بغض‌اش ترکیده] این‌را همیشه در تبلیغ‌اش می‌گویند، اما در عجب‌ام چرا رنگ‌اش سبز نیست!؟! قرص انار برای درس عشق‌بازی که فقط رنگ سرخ عشق را ندارد و قرص به‌درد نخور که همیشه تاریخ مصرف‌اش گذشته برای هنر! قرص بد رنگ و بد طمع برای راه پُر پیچ‌ُخم منطق؛ قرص آرام و آبی برای جنگ [که آرام توضیح می‌دهد:] برای این‌که کسی به سراغ‌اش نیاید این رنگ است؛ و البته قرص نایاب برای تفکر...!
- می‌گویم: سدعلی تو که این‌ها را می‌دانی، خب چرا مکتب‌خانه راه‌انداخته‌ای؟ مردم این‌دوره شاملو را هم نمی‌شناسند، آن‌وقت تو بوستان و گل‌ستان دست‌شان می‌دهی و دم از هفت‌شهر عشق می‌زنی؟ رُستم زیر خاک پوسیده! می‌دانی، بوی عطر لیلی دیگر هیچ ابن ِ آدمی را مجنون نمی‌کند؛ دیگر حتا کوهی وجود ندارد که بتراشند با تیشه‌ی دل؛ گیرم کوه قافی هم یافتی؛ کو فرهاد عاشق!؟!
نگاهی به من می‌کند سدعلی. می‌خندد. نمی‌خواهد دردش را تازه کنم؛ فقط نگاه‌ام می‌کند.
آن‌روز از پی سوال‌های بی‌جواب‌ام قرص تفکر را دور انداختم و به مکتب سدعلی رفتم. او عاشق مکتب است! دل‌ام می‌خواهد در چشمان‌اش نگاه کنم و جواب سوال‌های‌ام را بگیرم.
جواب را در چشمان‌اش می‌خوانم؛
- می‌گوید: کجایی؟ کجایی که عطار در اولین کوچه از شهر عشق گم ‌شده است از بس که ساختُ‌ساز می‌کنند این مردم! کجایی که آرش دیگر تیری ندارد که بی‌اندازد؛ اگر هم داشت نمی‌انداخت. برای که بزند و به کدامین درخت سالم؟ برای رستم که به جرم قتل عمد در زندان تاریخ محبوس شده؟ کجا بروم که دیگر بوی افیون از آن برنخیزد؟ که نگویند باباطاهر عریان نبود؛ که نگویند گفتنی‌ها کم است!
بغض‌اش ترکید. فقط نگا‌ه‌ام می‌کند. گفتم بعد از کلاس و مکتب چه کارها که نمی‌خواهم بکنم. گریه کرد سدعلی؛
- چون گفتم: تویی که باید در مکتب‌خانه را ببندی!
نگاه‌ام کرد و فهمیدم که سدعلی عاشق مکتب است!


* سیدعلی تنها اسم پیرمردی عاشق مکتب است و نویسنده ارتباط وی را با هرکس در هر زمان رد می‌کند!
نویسنده: سینا پاکدل

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 00:40 | نظرات: 21
:: نه‌مین شماره‌ی هفت‌سنگ

نه‌ُمین شماره‌ی دوهفته‌نامه‌ی هفت‌سنگ به تاریخ آدینه پانزده اسفند هشتاد‌ُ دو منتشر شد.
در صفحه‌ی دیوان بازی یا مجلس تیاترخوانی‌ی این شماره می‌توانید چهار نمایش‌نامه‌ی کوتاه کوتاه کوتاه بخوانید!
نمایش‌نامه‌های:
چهار/ دیدن یا ندیدن
سه/ بازی‌گر جدی
دو/ گمشده‌گان ابدی
یک/ روح‌ دزد

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 00:34 | نظرات: 1
سه شنبه ، ۱۲ اسفند ۱۳۸۲
:: خاک سرخ


حق

قبل از این‌که بتونه دست آخر رو که به رسم وقت واپسین بدرود واسه هم تکون می‌دن؛ تکون بده؛ صدای سوت قطار اومد و هم‌راه با صحرایی از دود و بخار و مه شروع کرد به حرکت!
***
قبل از این‌که بتونه دست آخر رو که به رسم وقت شلیک گلوله به دشمن رو ماشه می‌چکون‌ان؛ بچکونه؛ صدای سوت خمپاره اومد و با صحرایی از دود و بخار و مه و گرد و خاک رو سر سنگر خراب شد!
***
حالا همه‌جا رنگ ِ سرخ ِ خون ِ!
حتا از کاسه‌یی که به رسم ِ دیرین دنبال ِ مسافر بر خاک پاشیده شد؛ خون رو زمین چکید!
***
اینک
خاک ِ سرخ!

امیرحسین بهبهانی‌نیا | 11:55 | نظرات: 12