|
|
آدينه ، ۱۳ مهر ۱۳۸۶
:: روزی روزگاری پاریس:[ پارهی اول] زنی با بالاپوش قرمز!
حق
شاپوی مرد روی شونهی صندلیلهستانی ِ کافه جا میمونه؛ خودش تو پیچ ِ کوچه گم میشه.
کافهچی جلوی تلهویزیون چرتاش برده.
زنی با قرمزی ِ بالاپوشاش از پشت پاراوانهای دستشویی بیرون میچرخه. وختی میبینه حجم ِ خالی ِ صندلی رو، که دیگه هیچ مردی یلهاش نیست؛ با وارفتهگی پاهاش باور میکنه کلاهی رو که لمیده رو شونهی صندلی.
پسری که خودش رو سرریز کرده تو سِن، حالا داره دست و پا میزنه و خداخدا میکنه پوزهی یه سگ رو.
مرد کافهچی با صدای نکرهی گُل از جاش میپره: پاریسنژرمن سه- لیون صفر.
پا میشم و تهپیکام رو ایستاده، وختی دستام تو جیبام دنبال سکه میگرده؛ میکشم بالا. منتظر نمیشم تا چراغ سبز بشه. خرانه سرم رو میندازم پایین و بیاینکه به این فکر کنم که امشب پاریس با بُرد ِ تیماش چه بلبشویی میشه، از سمت ِ کنارهی سن منحرف میشم به اون سمت خیابون.
آخرین کتابفروشای سبز راستهی سن دارن بساطاِشون رو جمع میکنن.
میرم سمت اصرارای یه توریست ِ شرقی واسه خریدن برجک ِ فلزی ایفل و زبوننفهمی زن بدعنق کتابفروش که میغُره از انگلیسی حرف زدن ِ توریست ِ چشمتنگ.
هوای اوُت ِ پاریس عین دخترای وطنه؛ هزار رنگ. مشکی ِ چادر و گُلگُلی ِ چاقچور و زردی ِ روپوش و بیرنگی ِ توپوش و تنگی ِ دامن و چرم ِ پاپوش و سرخابسفیداب ِ چهره. صبحتر مِه؛ صبح نم ِ بارون ِ جادهچالوس؛ جلوی ظهر آفتاب تموز اهواز با بوی همیشهگی رطب و شرجی؛ دمدمای ظهر ابر؛ پیشتر از عصر تندبار ِ یخ؛ عصر سوز سرمای پاییز شیراز؛ سر ِ شب گرد و خاک؛ شب باد و نمبار؛ شب ِ شب باز آفتاب تا غروب ِ دهونیم بعدازظهر.
شبتر من، تنها تو باد گرمی که از سن خنک شده میچَرَم؛ باز خرانه.
پسرک هنوز دستوپای سگی میزنه.
زن ِ قرمزپوش با شاپوی مرد اشک میریزه.
مرد ِ کافه داره میبنده و هِیهی ِ برد ِ تیماش رو به کوچه میپاشه.
کتابفروش ِ سبز دشت امروزش رو با دستی که یه انگشت نداره، چرتکه میندازه.
توریست شرقی کتاب راهنمای پاریساش رو که خیس ِ جوبه، با گوشهی یخهی پالتوش پاک میکنه.
دستای من تو جیب با تسبیح چوبی میچرخه.
چراغونی ایفل شروع میشه و چشمام هی میپره. مسیر رو کج میکنم که نورانی نشم. ساعت رسیده به ته ِ مترو. باید بسُرم تو یکی از سوراخای متروپولیتن.
سلنواز ِ ایستگاه شتله دنبال چفت ِ ساک ِ سازش میگرده.
میپیچم تو دالون ِ خط ِ هفت. تابلو میگه سه دقیقه مونده تا مترو. همونطور ایستاده میایستم تا سهدقیقهی بعد.
دو دقیقهی بعد، قرمزی بالاپوش ِ زن کنارم ایستاده.
برنمیگردم.
چوبی ِ تسبیحام رو تو جیب میرَهَم.
میگردم.
دستمال ندارم.
دست میکشم بر قرمزی اشکهاش.
[ ادامه دارد...]
نظرات
شما"من" | 20.11.2007 مطلبت رو خوندم و منتظره ادامه اش هستم سبک نوشتنت یه کم خوندنش برام سخت بو د ...و در ضمن با تو وهمینگوی نازنین کاملن موافقم...تو هم هر سال مثل من پاریس جشن بی کران رو دوره می کنی؟
مرتضا ابراهيمي | 08.11.2007 سلام رفيق...
اردي يک ساله شد...
به روزم با چند هايکو و ...
برگی به درخت می شوم
زمان می گذرد
پاییز می شوی و خاک نشین تو...
شاد باشي. تا زود...
رضا آشفته | 06.11.2007 سلام
موفق باشي ۱
عماد آبشناس(sefryek) | 29.10.2007 از اين تيکه بيشتر خوشم اومد
:
کتابفروش ِ سبز دشت امروزش رو با دستی که یه انگشت نداره، چرتکه میندازه.
در ضمن ارنست هم کاملا درست گفته باهاش موافقم....
وقت نکردم بقيه مطالبت رو بخونم اما کلا از نوع نوشتنت خيلي خوشم اومد....
جهاني فکر کنيد ايراني بمانيد....
بانوي معبد سوخته | 28.10.2007 هي هي هي ... مي گردم و گم شده اي انگار ... پيدا شو !
آزاد | 28.10.2007 این آواز
از دهان و گلویی می آید
دهانی بازمانده!
هوای سوخته از پنجره ی جلویی تا انتهای خانه
دست می زند
بر تنِ مردگان
"رويابيني هاي مريم پاليزبان"
در
وبلاگ "هنر آزاد"
با سپاس
الهام | 27.10.2007 اينجا که ميام و نوشته هاتو ميخونم بايد يه چي رو اعتراف کنم به اين حال و هواي ابري- پاريسي وبلاگت حسوديم ميشه...
داريوش راد | 21.10.2007 ميشه ظهور کني دوست قديمي ؟!
س.صبور | 16.10.2007 آخيش ! دلم وا شد از بس که نخونده بودمت. اي واي!!!
پویان | 16.10.2007 در انتظار ادامه اش هستم....به شدت
نا نام | 09.10.2007 این بلاگت کامنت خور نبود
یعنی نیست
پاره ی دوم رو رو کن!!
shadi beyzaei | 06.10.2007 سلام به شما دوست عزيزم. من هميشه به اين جا سر مي زنم و از حال و هواي صميمي نوشته هاتون لذت مي برم.
امروز هم با افتخار شما رو در پيوندهام ثبت کردم. خوش باشيد.
میثم یوسفی | 05.10.2007 دستمالم توي جيب مردي که رفت جا مانده...
|