|
سه شنبه ، ۲۹ آبان ۱۳۸۶
:: [ پارهی دوم] دو دقیقه مانده به من
حق
بالاپوش قرمز بر میخ لباس آویزان است.
باد میپیچد در پرده؛ تاب موهایاش را با دست میپیچم. پهلوبهپهلو میشود. تا چشم باز میکند شاپوی مرد را میبیند افتاده گوشهی اتاق.
دیشب پنجره را نبستم. سردش که میشد؛ گرمترم میشد.
کلیسا زنگ میزند.
قهوه را بیشیر و شکر میخواهد؛ من تلخ.
برکهمیخیزم سردترش میشود. پنجره را میبندم. کلیسا دیگر زنگ نمیزد. رویاش را میکشم؛ بالاپوش قرمز را هم. نگاه میکنم. اتاق قرمز شده است.
کتری را بیدستگیره برمیدارم؛ میسوزم. از آخام برکهمیخیزد؛ میخندد. لباش تکان نخورده؛ گرم میشوم.
سرزیر میشود آب. دو فنجان. فنجان سرخ خالی من شکسته. خالی بود؛ پر میشود.
میز و صندلی و راحتی هست؛ روی زمین پهن میشویم.
یا گم شده در عمق فنجاناش یا غرق. تلخیام را سر میکشم. دست میکشم به سمتاش. از عمق قهوه نجاتاش میدهم.
کلید در قفل در میچرخد؛ یکبار و دوبار و سهب...ا...؛ بار سوم گیر دارد. باز، باز میشود تا بیگیر بسته شود؛ یکبار و دوبار باز؛ یکبار و دوبار و سهبار بسته میشود. پلههای چوبی راهرو به جای دوپا، امروز زیر چهارپا ناله میکنند.
از خانهی همسایهی زیری صدای موسیقی عربی بلند است. زن همسایهی روبهرویی از لای در سرک میکشد. حضور مرا و در کنارم، زنی با بالاپوش قرمز را جا میخورد.
کنار سیگارفروشی پا سست میکنم. نگاهاش میکنم. پاکت مچالهای از جیباش درمیآورد و نشانام میدهد. برکهمیگردم خیره شده به جایی. خیرهگیاش را پی میگیرم؛ تابلوی Tabac شاید؛ شاید هم به پنجرهی بستهی اتاقام. قرمزی بالاپوشاش را تنگتر میچسبد.
پاکت سیگارش را میدهم؛ پاکت سیگارم را باز میکنم. پاکت سیگارش را در جیب میگذارد؛ از پاکت سیگارم یک نخ برمیدارد. پاکت سیگارم را در جیب میگذارم. دنبال فندکام میگردم، نیست؛ دستام به تسبیح چوبی میخورد. پاکت سیگارش را در جیب جابهجا میکند؛ کبریت میکشد. سیگارم را روشن میکند. سیگارش را روشن میکند. نگاه میکنم. گوشهی پاکت سیگارش از کنار جیباش خودنمایی میکند: Camel. پاکت سیگارم را در جیب کتام جا میدهم. گوشهاش را بیرون میگذارم: Marlboro. مارلبروی قرمز- طعم بیوقفهی زندهگی-.
در خط دوازده مترو گرمای دستاش را بر دستام احساس میکنم.
پیاده که میشوم نمیدانم نگاهاش کنم یا نه. نگاهاش نمیکنم. در مترو بسته میشود. راه که میافتد؛ برمیگردم. روی شیشه با قرمزی چیزی نوشته: کافهی Sarah Bernhardt ساعت پنج عصر.
[ ادامه دارد...]
آدينه ، ۱۳ مهر ۱۳۸۶
:: روزی روزگاری پاریس:[ پارهی اول] زنی با بالاپوش قرمز!
حق
شاپوی مرد روی شونهی صندلیلهستانی ِ کافه جا میمونه؛ خودش تو پیچ ِ کوچه گم میشه.
کافهچی جلوی تلهویزیون چرتاش برده.
زنی با قرمزی ِ بالاپوشاش از پشت پاراوانهای دستشویی بیرون میچرخه. وختی میبینه حجم ِ خالی ِ صندلی رو، که دیگه هیچ مردی یلهاش نیست؛ با وارفتهگی پاهاش باور میکنه کلاهی رو که لمیده رو شونهی صندلی.
پسری که خودش رو سرریز کرده تو سِن، حالا داره دست و پا میزنه و خداخدا میکنه پوزهی یه سگ رو.
مرد کافهچی با صدای نکرهی گُل از جاش میپره: پاریسنژرمن سه- لیون صفر.
پا میشم و تهپیکام رو ایستاده، وختی دستام تو جیبام دنبال سکه میگرده؛ میکشم بالا. منتظر نمیشم تا چراغ سبز بشه. خرانه سرم رو میندازم پایین و بیاینکه به این فکر کنم که امشب پاریس با بُرد ِ تیماش چه بلبشویی میشه، از سمت ِ کنارهی سن منحرف میشم به اون سمت خیابون.
آخرین کتابفروشای سبز راستهی سن دارن بساطاِشون رو جمع میکنن.
میرم سمت اصرارای یه توریست ِ شرقی واسه خریدن برجک ِ فلزی ایفل و زبوننفهمی زن بدعنق کتابفروش که میغُره از انگلیسی حرف زدن ِ توریست ِ چشمتنگ.
هوای اوُت ِ پاریس عین دخترای وطنه؛ هزار رنگ. مشکی ِ چادر و گُلگُلی ِ چاقچور و زردی ِ روپوش و بیرنگی ِ توپوش و تنگی ِ دامن و چرم ِ پاپوش و سرخابسفیداب ِ چهره. صبحتر مِه؛ صبح نم ِ بارون ِ جادهچالوس؛ جلوی ظهر آفتاب تموز اهواز با بوی همیشهگی رطب و شرجی؛ دمدمای ظهر ابر؛ پیشتر از عصر تندبار ِ یخ؛ عصر سوز سرمای پاییز شیراز؛ سر ِ شب گرد و خاک؛ شب باد و نمبار؛ شب ِ شب باز آفتاب تا غروب ِ دهونیم بعدازظهر.
شبتر من، تنها تو باد گرمی که از سن خنک شده میچَرَم؛ باز خرانه.
پسرک هنوز دستوپای سگی میزنه.
زن ِ قرمزپوش با شاپوی مرد اشک میریزه.
مرد ِ کافه داره میبنده و هِیهی ِ برد ِ تیماش رو به کوچه میپاشه.
کتابفروش ِ سبز دشت امروزش رو با دستی که یه انگشت نداره، چرتکه میندازه.
توریست شرقی کتاب راهنمای پاریساش رو که خیس ِ جوبه، با گوشهی یخهی پالتوش پاک میکنه.
دستای من تو جیب با تسبیح چوبی میچرخه.
چراغونی ایفل شروع میشه و چشمام هی میپره. مسیر رو کج میکنم که نورانی نشم. ساعت رسیده به ته ِ مترو. باید بسُرم تو یکی از سوراخای متروپولیتن.
سلنواز ِ ایستگاه شتله دنبال چفت ِ ساک ِ سازش میگرده.
میپیچم تو دالون ِ خط ِ هفت. تابلو میگه سه دقیقه مونده تا مترو. همونطور ایستاده میایستم تا سهدقیقهی بعد.
دو دقیقهی بعد، قرمزی بالاپوش ِ زن کنارم ایستاده.
برنمیگردم.
چوبی ِ تسبیحام رو تو جیب میرَهَم.
میگردم.
دستمال ندارم.
دست میکشم بر قرمزی اشکهاش.
[ ادامه دارد...]
چهارشنبه ، ۱۱ مهر ۱۳۸۶
:: Paris! Je t'aime

- اگر در جوانی بخت یارت بوده باشد تا در پاریس زندهگی کنی؛ باقی عمرت را، هر جا که بگذرانی، با تو خواهد بود؛ چون پاریس جشنیست بیکران...[ارنست همینگوی]
|